کسی به عروس افسرده دل نمی بندد!

کسی به عروس افسرده دل نمی بندد!
 شهریور ۲۴, ۱۳۹۹  goroob online  روایت , هنر و اقتصاد
کسی به عروس افسرده دل نمی بندد!

کسی به عروس افسرده دل نمی بندد!

خوانشی انتقادی از شهر و شهروندان
قربان عباسی

انبوهی از آدمیان سردر گریبان خود فروبرده نیست یا زنی سترون و نازا که ترحم برانگیزد و یادبودی باشد از آتشدان‌های سرد تمدن دیروز. شهر فریادهای مکتوم ستمدیدگان یا اندوه‌های بی‌پایان پیرزنان و پیرمردانی فرزند ازدست‌داده در جنگ و بلا نیست. شهر تکثیر تخم مرگ در برهوت خیابان‌ها نیست. شهر به تاراج بردن اندک عشق بازمانده در دل‌ها نیست. شهر یادمان غم‌های گذشته و یادبود ویرانی و تباهی بی‌معنایی نیست. شهر رخساره یافته از کوچه‌های تنگ عسرت و تنگدستی و با همهمه مگس‌ها بر لاشه مردارها نیست. شهر فروپاشی تدریجی مهرورزی و بی‌انضباطی آن نیست. شهر سوگندی نیست که نفرین‌زده‌ای بر لب آورد تا تاروپود هویتی ازدست‌رفته یا رو به ازدست رفتن را یکجا به حریق بسپارد. شهر خیابان‌ها و ساختمان‌هایی در حال خمیازه کشیدن نیست، یا نمودی از آشوب و شورشی شرم‌آگین و شرم آور. شهر عرصه زدودن و نفی دیگری نیست. شهر قلمرو هرزه‌درایی و هرزه‌سرایی اوباشی‌گری وبی اخلاقی‌های مذموم و البته هیز بازی‌های تجاوزکارانه هم نیست. شهر آمیزه‌ای است از آدم‌هایی با جسم و جان و با هزاران امیال که باید دیده شوند. شهر چکیده‌ای است از خود آدمی و برآمده از ساختار ذهن او و نیز خواست فزاینده او به برساختن و شهر آیینی و فرهنگ. شهر خیزش صبحگاهی هزاران جان است به زیباترین بانگ ملکوتی با آمیزه‌ای از بهترین خوش بویه‌های گل سوسن و یاس و میخک که روح را به‌سوی تعالی برانگیزد و اندیشه را به جایگاه راستین خود رهنمون کند. شهر سرشته است از هزاران ذهنی نابسامان که باید بسامان شوند. کوچه‌هایی که آدمیان را در دشوارترین تنگناها کنار هم قرار می‌دهد. شهر آمیزه‌ای است از تنوع و تکثر، آراستگی و قانون.
بخش نرم‌افزاری یک شهر دستکم در این نوشته چیزی جز ذهنیت حاکم یا ساختار ذهنی حاکم بر فضای شهری نیست و بخش سخت‌افزاری یا سویه جسمانی و ماتریال شهری بازنمود خیابان‌ها، کوچه‌ها و معماری و ابعاد کانکریتی شهر است. پرسشی که به ذهن هر خواننده یا بیننده شهر خطور می‌کند این است که آیا سویه نرم‌افزاری و یا ساختار ذهنی حاکم بر کارگزاران شهر درست‌کار می کند یا خیر؟ آیا برنامه‌هایی که این عزیزان برای شهر تدارک می‌بینند دارای کمینه‌ای از منطق و انضباط و آراستگی فکری است یا خیر؟ برای پاسخ دادن به این سؤال نه‌چندان ساده باید این ایده کهن را که می‌گوید عین نتیجه ذهن است و آنچه ذهن می‌اندیشد خود را درعین نشان خواهد داد دست یازیم. عینیتی برآمده از ذهنیتی درست بی‌گمان درست خواهد بود، عینیتی برآمده از ذهنی معیوب و نادرست بی‌چون‌وچرا چیزی جز یک عیب و نادرستی نخواهد بود. حال اگر به این گزاره منطقی قائل باشیم که شهر از ساختاری ناسالم و فضای شهری آسیب‌دیده رنج می‌برد آن را منطقاً یا باید نتیجه ذهن شهروندان بدانیم و یا برآمد ذهن ناسالم کارگزاران و یا فرآورده هردو. که به نظر بنده هردو می‌تواند بیشتر منطقی جلوه کند.

1
«مارکوس ترتنتیوس وارو» حرف جالب می زند آنجا که به‌درستی اشاره می‌کند: «کشورها را خدایان می‌سازند و شهرها را مردمان». شهر تجلی ذهن مردمانی است که در آن زیستن اجتماعی خود را برگزیده‌اند. و این یادآور این جمله به‌یادماندنی است که به‌راستی از کوزه همان تراود که در اوست. اگر کوزه‌ای را پر زهر کنید امید نداشته باشیم دوشاب گوارا از آن بیرون بتراود. شهر با همه مختصاتش بازتاب و پژواکی است از ذهن مسئولان در درجه نخست و ذهن مردمانش در درجه دوم. یک رخداد ناگهانی نیست. اذهان تهیدست مردمان تهیدست ایجاد می‌کند و مردمان تهیدست کوچه و خیابان‌هایی تهیدست. این پرسمان آن اندازه برای درک کردن پیچیده نیست و تنها بستگی دارد که چه ذهنی به چه نحوی به این مسئله می‌نگرد. کافی است به نحوه برگزاری آیین‌ها و جشن‌های آیینی یا غیر آیینی بنگریم. وقتی لیوان‌های شربت مصرف‌شده را شهروندان به‌راحتی در خیابان‌ها رها می‌کنند، این در ساده‌ترین معنایش این است که ما الفبای زیستن در یک شهر را به مردم یاد نداده‌ایم. تبدیل شهر به یک سطل آشغال بزرگ تنها از اذهانی بیمار و غیرمسئول ساخته است. این چه شهروندی است که حق دارد رأی بدهد ولی این‌قدر ناتوان از فهم این مسئله است که در خیابان فین نباید بکند. اگر یکی از این میان دچار بیماری واگیردار باشد تاوان گسترش بیماری و مرض را چه کسانی باید بدهند؟ آیا نمی‌توان با برنهادن قوانین بایسته شهری، شهر را از پرتاب شدن و مچاله شدن به داخل سطل آشغال بر حذر داشت؟ آیا در همان روزی که هزاران لیوان یک‌بار مصرف را در خیابان و کوچه‌ها رها می‌کنیم از خود می‌پرسیم که نقش یک شهردار یا یک عضو انجمن شهر در تدوین نظم اجتماعی یک شهر چیست؟

2
«هنری لانگ فلو» شاعر و منتقد آمریکایی به درستی اشاره می کند که: «شهر باید به‌گونه‌ای طراحی و مدیریت شود که همگان در کنار دیگران احساس آسایش و آرامش بکنند. چنین شهری خودبه‌خود دوستی‌ها را فزون خواهد کرد و رایحه دوستی میان مردمان را بیشتربرخواهد انگیخت. ما از آدم‌های بدبو و بدسلیقه می‌گریزیم. مردم حق خواهند داشت از بدسلیقگی مسئولان شهری نیز در صورتی که رایحه دل‌انگیزی در شهر ایجاد نکنند بگریزند».

3
«جیمی هندریکس» منتقد و نویسنده دیگر غرب در برخورد با همین مسئله حرف قابل درنگی دارد: «هر شهری در جهان همیشه گانگسترها، تبهکاران، ولگردان، آدمکشان، جانیان و ناخلف‌های خود را دارد. یا به گفته‌ای بهتر و جامع‌تر، مطرودیان خود را. شهر کامیاب شهری است که چنین گروه‌هایی را به مناطقی خاص محدود کند و در پرورش دوباره آن‌ها بکوشد. این امر بیشتر زمانی عملی خواهد شد که داد و عدالت و قانون در شهر حکم‌فرما باشد. اما خطرناک‌ترین و زننده‌ترین حالت این تبهکاری‌ها زمانی است که خود مسئولان هم با ساخت‌وپاخت به یک گروه گانگستر شهری تبدیل شوند، به‌جای ساختن شهر با لابی‌گری در پی امتیاز باشند و شهری را به گروگان بگیرند».

4
«والت ویتمن» شاعر بزرگ امریکایی بی مورد نگفته است که: «شهر بزرگ شهری است که مردان و زنان بزرگی را در دامان خود پرورش می دهد. اگر شهری معطوف به چنین رسالت بزرگی نباشد فاتحه بزرگی آن پیشاپیش خوانده شده است. هر شهر موفق باید خود را ورد زبانها سازد و این بدون خلق شهروندان بزرگ و با فرهنگ میسور نیست».
5
«بنیامین دیزرائیلی» درست می گوید: «یک شهر خوب و بزرگ اگر بخواهد در خاطره ها باقی بماند و رویای مردمان را به خود معطوف کند باید ایده بزرگی را بیرون بدهد و کاری کند که آن شهر را به آن ایده یا آن ابتکار بشناسند. روم را با جهانگشایی ها و فرماندهی جنگ های بزرگ می شناسند، و آتن را معرف بزرگترین خالق هنر همه زمانه می شناسند». آیا شهروندان و مسئولان عزیز در باره این ایده مبتکرانه تا به حال از خود پرسیده اند که اگر قرار است شهرشان را به بزرگی و کرامت بشناسند کدام خصیصه را می تواند همچون ایده ای منحصر به فرد با غرور از آن خود کند؟ جهان معاصر آدمهای نخبه را به حضور می پذیرد و قدومشان را گرامی می دارد. شهرهای با استعداد نیز از چنین موهبتی برخوردارند. هر شهری باید استعدادهای خود را به رخ بکشد و این برعهده مسئولان و مقامات شهر است اما این امر بیش از هر چیز مستلزم این است که خود مقامات آدم های با استعدادی باشند و استعدادشان پیشاپیش در مسیر مبارزه برای کسب قدرت به هرز نرفته باشد.

6
حرف های «رابیز هاینز» منتقد بزرگ را به یاد بسپاریم: «اگر ما چشم انتظار آزادی هستیم و دنبال شهر همیشه منور بر فراز بلندی ها هستیم، نباید فراموش کنیم که همین زندگی را مدیون کسانی هستیم که برای کرامت نفس ما جنگیدند و مبارزه کردند تا ناموس مان را حفظ کنیم. اگر امروز سربلند می کنیم و غرور خود را نشان می دهیم نباید به هیچ وجه فراموش کنیم که این غرور و بزرگی را مدیون مردانی هستیم که از جان گذشتند. شهر بسیار ناسپاسی خواهد بود اگر قدر فرزندان شهید خود را نداند. به زعم من تصویر و تمثال این عزیزان را باید چنان منور کرد و چنان باید برافراشت که نشاندهنده سپاس عمیق ما از آنان باشد.

7
این حرف «ویلیام شکسپیر» به یاد ماندنی است: «شهر باید جذاب باشد. باید زیبا باشد باید به گونه ای باشد که انگار هر روز قرار است جشنی در آن برپا شود. شهر به جز مردمانی که در آن زندگی می کنند هیچی نیست. معنایی نخواهد داشت». یک شهر خوب باید به گونه ای طراحی و تنظیم شود که کودکان از راه در پیاده روهای آن به هیجان بیایند و پیرمردان و پیرزنان به محض خستگی بر صندلی های تعبیه شده در آن بنشینند و لبخند بزنند، معلولان و ناتوانان جسمی از راه رفتن درآن احساس تنهایی و بی کسی نکنند، زنان احساس امنیت کنند و مردان با هرگام شان شرافت و نزاکت را درآن در حالیکه بهترین عطرهای جهان را به خود زده اند تکثیر کنند. اگر شهروندی در کوچه یا خیابانهای شهرش پاهایش گلی شود و اعصابش خُرد شود، من کاملاً به او حق می دهم که با اعصابی خورد و داغون به خانه بیاید و همسرش را در جریان بگذارد و نیز حق می دهم اگر همسر همان آقا بدترین دشنام های خود را متوجه مسئولین شهرداری بکند که نتوانسته زیر پای شهروندی را تمیز نگهدارد. اگر می توان از روی کفش یک فرد درباره شخصیت آن فرد قضاوت کرد پس می توان از روی پیاده روهای شهر درباره شخصیت آن شهر نیز قضاوت کرد. هیچکس از کسی که بند کفشهایش را درست نمی بندد و یا کفش هایش را واکس نمی زند خوشش نمی آید. پیاده روهای شهر و خیابانهای شهر باید بتواند انرژی مردمان را کانالیزه کند. کارکرد اصلی یک شهر باید معطوف به تبدیل قدرت به فرم، انرژی به فرهنگ، ماده بی جان به نمادهای زنده هنری و نیز بازتولید بیولوژیکی به خلاقیت اجتماعی باشد و این البته حرف من نیست بلکه حرف بزرگترین منتقد شهری یعنی «لوئیس مامفورد» است. شهر باید آمیزه ای از کرامت نفس، انرژی مثبت، هیجان، عشق و محبت، تاریخ و هویت باشد.

8
«ارنست پول» است که می گوید: «اگر می خواهید شهر خوبی بسازید به شهرهای دیگر نگاه کنید و اشتباهات آنها را تکرار نکنید». نکته دوم و البته به یادماندنی تر از «جرج الیوت» شهر باید تجسم تاریخ خود باشد و تاریخ خود را در معماری خود، در هنر خود، در سبک زندگی خود نشان دهد. شهر باید مدام در پی جشن باشد جشن و سرور و شادمانی و حیات و هیجان و از مراسم تشیع روزانه خود تا آنجایی که امکان دارد بپرهیزد. شهری که مدام ناله کند تجسم فلاکت و بدبختی خواهد بود. شهر خوب شهری است که در آن نیازی نیست که برای یافتن پاسخی به یک سوال تا هفته بعد منتظر بمانی و یا برای چشیدن طعم یک غذای جدید، پیدا کردن صداهایی جدید برای گوش دادن و آشنا شدن با افراد جدید بخواهید فرسنگها راه را طی کنید. هر شهری برای موفق شدن باید خلاصه ای از کشور خود باشد. عصاره ای از همه فضایل و برتری هایی که سایر شهرهای کشور دارند. تنها چنین شهری می تواند ادعای سربلندی و غرور را داشته باشد. شهر خوب آمیزه ای است از کارآمدی و افسونگری. شهر همچون نی ساحره های باستان بتواند هر ملوان و دریانورد و رهگذری را به سوی خود با افسونگری خود فرا بخواند. شهر باید به گونه ای باشد که همه مردم در آن احساس شادابی و امنیت و مفید بودن کنند شهری که شهروندانش را اذیت کند دوزخی بیش نخواهد بود. بیگانگان و غریبه ها در برخورد با یک شهر جدید مثل عشق در نگاه اول عمل می کنند. شهر باید همچون معشوقه ای زیبا جلوه کند و ناظر و بیننده را متوجه زیبایی و کارایی خود کند. کسی به عروس تاول زده و چرکین دل نمی بندد. اگر هر شهر قرار است خلاصه و چکیده کشور خود باشد هر شهروند نیز باید بداند که چکیده و معرف شخصیت شهر خود است. شهروندان باید به گونه ای سرافراز زندگی کنند که در بیرون از شهر خود شرمسار معرفی شهر خود نباشند.. تقاطع های شهر نباید به هیچ عنوان یادآور تومورها و غده های الیافی باشند بلکه باید بازتاب دهنده احترام و دوستی باشند.

9
«دیوید بیلی» دیگر منتقد شهری و نویسنده بسیار درست اشاره می کند که: «هیچ چیز به اندازه پول و ثروت سیمای یک شهر را تغییر نمی دهد اما اشتباه است که شهر را با بنگاه معاملات ملکی عوضی بگیریم و اجازه دهیم آنهایی که پول دارند به هر جا که رسیدند دست دراز کنند. اگر سرمایه داران شهر می توانند هزاران قطعه جریب زمین را بخرند باید بتوانند هزاران آپارتمان و ساختمان نیز در آن زمینها بسازند. ثروت اگر خلاقیت و ساخت وساز را به دنبال نداشته باشد طوفانی از گردوخاک به پا خواهد کرد. در چنین شرایطی البته که چشم صاحبان سرمایه بیشر از همه غبارآلود خواهد بود. ما همواره در معرض این خطر جدی قرار داریم که شهرها را به جاهایی تبدیل کنیم که تجارت و داد وستد در آنها جریان داشته باشد اما خود زندگی از آنها رخت بربسته باشد. باید به شدت از خلق چنین شهرهایی برحذر بود».

10
با این گفته «یان مارتل» احساس همسویی می کنم وقتی می گوید: «اگر ما، شهروندان، هنرمندان خود را مورد حمایت قرار ندهیم آنگاه مجبور خواهیم شد که تخیل خود را در پای محراب واقعیت های خام و نپخته قربانی سازیم. جامعه با قربانی کردن هنرمندان و تخیل دچار بی اعتقادی خواهد شد و مجبور خواهد بود همچون آدمی بدون رویا یا فاقد رویایی ارزشمند زندگی را سر کند. نهایت بی ذوقی و بی سلیقگی و بالعکس نهایت ذوق هر شهر را باید از عدم احترام یا احترام به هنرمندانش برسنجید». و صد البته نهایت ذوق یک شهر را باید از احترامی که مسئولان و مقامات شهری برای نویسندگان و هنرمندان خود قائلند. حالت عکس این موضوع می تواند بطرزی شرم آگین نهایت بد ذوقی مقامات را که خود-معصیت کبیره ای است- بازتاب دهد. برای هنرمندان، موسیقیدانان، نوازندگان، نقاشان و نویسندگان خود کدامین حمایت ها را به عمل آورده اید؟ دوستی موسیقیدان به حق می گفت کشور با این مسئولینی که دارد موتسارت و موسیقی را در قلب من کشته است. وجود سینماهای مرده در شهر یادآور این نکته است که ما هر لانه ای را به فضای اجتماعی ترجیح می دهیم. ما با دستان خود فضای عمومی را تعطیل می کنیم تا شهروندان را به لانه های کوچک خود محدود کنیم. آنها مجبور می شوند سینما را به خانه ببرند. هتل را به خانه ببرند و کل فضاهای عمومی را در خانه کوچک خود جای دهند. و این البته با دنیای مدرن و اقتضائات آن هیچ همخوانی عقلانی و منطقی ندارد. آیا بهتر نیست همین اماکن مرده تغییر کاربری داده و دستکم به سراهای هنری تبدیل شوند تا حداقل نمادی از مردگی، سکوتی انزجار آور، بایر بودن فضاهای شهری نباشد؟ فراموش نکنیم که شهر همچون ارگانیسمی زنده است، درست مثل من وشما. باید او را زیبا کرد درست به همان صورت که هرروز خودتان را آراسته می کنید. شهر باید مدام زیبایی را تکثیر کند. با زیبایی است که حتی مهاجران را می توان سالها در دام خود نگه داشت. آنچه مردم بیش از همه در شهر به آن نیاز دارند نظم اجتماعی است. شهرها بزرگترین آفرینش های انسانی هستند. آنچه ما را یک مومن واقعی می کند، یک شهروند واقعی هم خواهد کرد. مورچه ها شهروندان خوبی هستند چون همیشه منافع گروهی و علایق جمعی را بر منافع فردی ترجیح داده و آن را در اولویت قرار می دهند. ما بایستی در این دهکده جهانی شهروندان خوبی باشیم. باید بدانیم برای چه رقابت می کنیم؟ شهروندان معاصر برای خور و خواب و شهوت نباید مسابقه بدهند. شهروندان خوب باید برای پاسداشت آزادی، احترام، کرامت نفس، دانش و در یک کلمه برای دفاع از فضایل متعالی با هم رقابت کنند، در غیر این صورت جهانی تباه شده را باید پیش رو داشته باشیم. تمدن انسانی مبتنی بر یکسری اصول غایی است «احترام گذاشتن به حیات انسانی، مجازات جرایمی که علیه افرد و شهروندان اتفاق می افتد و برابری شهروندان در برابر قانون. در یک کلمه تمدن انسانی بدون عدالت میسور نیست. این عدالت است که تمدن ها را برساخته است. شهروند خوب شهروندی است که در فضای خصوصی خود مادر یا پدرخوبی برای خانواده باشد. در شهر انسانی دلسوز و مسئولیت پذیر و درکشور وطن دوست و قهرمانی شریف باشد و تامین این سه بدون یک تربیت درست و حسابی مقدور نخواهد بود. اگر ما می خواهیم دولت و کشور باثباتی ایجاد کنیم نه تنها باید شهروند تربیت کنیم بلکه باید به تربیت مردان و زنانی همت بگماریم که بدنی سالم، اذهانی روشن و روحی پاک داشته باشند. شهروند خوب شهروندی است که بیش از آنکه به اول بودن و پیشتاز بودن فکر کند به مفید بودن خود بیندیشد».

«ژان ژاک روسو» فیلسوف سیاسی بزرگ به حق اشاره می کند که: «هیچ چیزی جامعه را به اندازه این جمله- به من چه- که از زبان شهروندان بد جاری می شود جامعه را دچار انحطاط وتباهی نمی کند». نباید بی تفاوت بود. نباید به انتقادها و اعتراضات مردمان بی اعتنایی و بی حرمتی کرد. اگر سیاستی یا رویه ای بخواهد با سماجت بر سستی و نادرستی خود اصرار ورزد شخصاً بر خود یک وظیفه اخلاقی می دانم که صدایم را بلند کنم و اعتراض خودم را ابراز بدارم تا آن دم که سیاست مذکور اصلاح شود. شهروندان خوب نباید هیچگاه از نظارت دائم بر امورات عمومی غفلت بورزند. اعتراض کردن بر بی عدالتی هایی که در حق ما و از طرف خود ما انجام می دهند اقدامی ضد وطن پرستانه نیست بلکه شاید وطن دوستانه ترین عملی باشد که ما باید خود را بر آن ملتزم بدانیم. بی اعتنایی به سیاست های عمومی بزرگترین و خطرناک ترین زهری است که می تواند بر پیکر یک جامعه تزریق شود. این را نه تنها شهروندان که مسئولان شهری نیز باید با جان دل بپذیرند.
و ختم کلام این که نباید از این حرف عمیق برآشفت که بسیاری به درستی اعضای شورا شهر را با کلفت های قدیمی خانه ارباب مقایسه می کنند. باری شهر را باید آراست که گفته اند «کسی به عروس افسرده دل نمی بندد».

منبع: مجله هنر و اقتصاد- شماره اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز

مجله غروب آنلاین