چگونه میرزا حسین واعظ- خطیب پر شور و شهیر مشروطه و عضو انجمن مخفی تبریز- به عارفی آرام تبدیل شد؟ 

چگونه میرزا حسین واعظ- خطیب پر شور و شهیر مشروطه و عضو انجمن مخفی تبریز- به عارفی آرام تبدیل شد؟ 
 اسفند ۲۰, ۱۳۹۹  goroob online  منتخب
چگونه میرزا حسین واعظ- خطیب پر شور و شهیر مشروطه و عضو انجمن مخفی تبریز- به عارفی آرام تبدیل شد؟ 

چگونه میرزا حسین واعظ- خطیب پر شور و شهیر مشروطه و عضو انجمن مخفی تبریز- به عارفی آرام تبدیل شد؟

سید محمد چاوشیان تبریزی

مشروطیت حادثه ای بس بزرگ و باارزش در تاریخ مردم ایران بشمار می آید و پر واضح است که فرزانگان و روشنفکران و سرداران توانا در به ثمر رسیدن آن نقش بسزایی داشته اند. انقلابی اصیل که در ایران و تمام منطقه خاورمیانه و قفقاز چونان سیستم تهویه مستمر همیشه در حال ارائه رهنمودهای خود بوده و اهداف و خواستهای آن محکم و ادامه دار می باشند.
در این میان نقش کاراکترها و تک تک انسانهای شریف درگیر در مسیر آن حادثه بزرگ، هم لایق احترام و تبریک و هم لایق تدقیق و درس آموزی برای انسانها در اعصار آینده است.
از این میان میرزا حسین واعظ، روحانی دموکرات و آزاد اندیش (نایب رئیس انجمن مخفی تبریز) نیز سهم والایی در پشتیبانی فکری، اجتماعی، سیاسی و دینی این انقلاب را دارد. در کنار ثقه الاسلام (سیدالشهدای انقلاب مشروطه) وی جزو معدود روحانیون خوش فکر آن زمان بود که بصورت جدی به مشروطه و عدالت و آزادی اعتقاد داشت و اساسا دین را ابزاری برای تحقق آن اصول اولیه انسانی می دانست. به همین خاطر خود و خانواده اش را (با وجود خطرات فراوان) کلا در کنار این انقلاب مردمی قرار داده و وقف آن کردند. از اسارت و زندان گرفته تا برگزاری میتینگ های پرشور و تهییج و تشویق مردم در میان کوچه و خیابان و مسجد، همه و همه او را در جایگاه بلند مبارزات تاریخی مردمی و نیز در مسیر حوادث آن زمان قرار می دهند.
اما بعد از مشروطیت و آرامش نسبی جامعه، ناگهان اتفاق عجیبی برای ایشان افتاد که پسرش میرزا عبدالله اینگونه تعریف می کند:
انتخابات دور پنجم یا ششم مجلس در راه بود و سیاسیون از هر نظرگاهی و تیپی برای شرکت در آن آماده می شدند. میرزا حسین نیز از طیف انقلابیون مشروطه در جهت پیروزی کاندیداهای خود تبلیغ و در تکاپو بودند و به اطراف و اکناف آذربایجان سفر می کردند. از مدتها قبل، روحانیت مرتجع و استبداد خواه که منافعش را در خطر می دید و عناوین و آتوریته اش را از کف داده بود، دست در دست مالکان و بخشی از دولت جدید جهت دور کردن فرهیختگان جامعه از سیاست و جلوگیری از انتخاب شدن و بالا آمدن چهره های مردمی، کوبیدن و بدنام کردن آنان را با شگردهای مختلف، از جمله مارک زدن آغاز و از هر فرصتی برای بدنام کردن آنان استفاده می نمودند. میرزا حسین نیز از این تیرهای زهر آگین بی ثمر نمانده بود. از جمله مارک های مهم شایع کردن بابیگری ایشان در بین مردم بود و در هر کوی و منبری مستمرا تکرار م یشد. وصله ای ناچسب که هدفش خانه نشین کردن ایشان بود. اما بدون توجه به این حواشی میرزا و دوستانش در حرکت های اجتماعی و سیاسی پرتوان عمل می کردند.
روزی گذرشان به مراغه افتاد و در مسجد شهر خطابه غرایی در پاسداشت آزادی، عدل و نیز اهداف مشروطیت ایراد و نمایندگان طیف خود را تبلیغ نمودند. شب هنگام در خانه یکی از معتمدین آنجا مهمان شدند. چهره های مختلفی به مهمانی دعوت بودند که بعضا ناشناس می نمودند و در مورد مسائل مختلف از جمله سیاست بحث و فحص می شد. آرام آرام هوا تاریک وشامگاه فرا میرسید وصدای اذان از کوی و برزن بلند شده بود.
می گویند: اطرافم را نگریستم. لحظه ای فکر کردم تا جمعیت اینجا جمعند وضویی بگیرم و نماز بخوانم تا افراد مختلف ببینند و شائبه بهایی بودن و مسائل دیگر از جمله شایعه اهمیت ندادن به نماز و… از ذهنها پاک شود.
وضو گرفتم و حوله آوردند و دست و صورتم را خشک کردم. اقامه را سرداده و آماده نماز شدم در حالی که حواسم به مجلسیان بود.
تکبیر گفتم و شروع کردم و تا «ایا ک نعبد» خواندم اما هرچه کردم ادامه سوره یادم نیامد. عجیب بود چگونه امکان داشت؟ سالیان سال نماز می خواندم اما انگار حافظه ام زایل شده بود. هر چه تقلا کردم چیزی بیادم نیامد. پریشان در جای خود میخکوب شده بودم.
ناگهان از پشت سر نجوای آهنگین و محکمی را شنیدم که در گوشم گفت: نماز از بهر خدا می خوانی یا خوش آیند خلق؟
همان لحظه رعشه ای بر من حاصل شد و غش کرده بر زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم.
انگار با قطرات آبی که روی چهره ام پاشیده می شد چشمانم باز شد و خود را رها روی فرش اتاق در حالی که سر به زانوی پیرمردی داشتم یافتم.
همین که به صورت ایشان نگریستم، باز از خود بیخود شدم و بیهوش افتادم. بار دوم بیدار شدم. پیر در چشمانم زل زده بود. خود را باخته بودم.
تو تا خود را بکلی در نبازی
نمازت کی شود آنگه نمازی؟(گلشن راز)
بلند شدم، در حالیکه چشم از ایشان برنمی داشتم و گرمای خاصی در بدن احساس می کردم، نشستم. تبسمی بر لب داشت و پرسید: آمیرزا حسین نجه سن؟
سرم را تکان دادم و صدای صاحب نجوا را شناختم. جذبه عجیبی مرا در بر گرفته بود. انگار جز من کسی نبود. تکینگی را در یک وضوح عجیب ادراک میکردم.
ای خوش آن جذبه که ناگاه رسد
اثرش بر دل آگاه رسد

اینگونه بود که به طریقت پیر مراغه ای (مشهدی محمد حسن آغا پیر نعمت اللهی) نایل شد.
عبدالله واعظ می گفت: میرزا حسین دیگر همان میرزای سابق نبود. انسانی دیگر شد و در سلوکش بجایی رسید که حتا اگر انگشت سرد و نمناکی را در حال مراقبه به پس گردنش می کشیدی متوجه نمی شد.
اگر استعداد، استقامت و معلم وارسته شرطهای تعالی و پرواز انسان به مراتب والا باشد میرزا حسین واعظ هرسه را داشت و با معلم حاذقی چون پیر مراغه ای (محبوب علیشاه) پای در پهنای ناشناخته گذارد. پیری از دیار توفارقان (آذرشهر) که روی خیلی ها اثر گذاشت و شخصیتشان را تغییر داد.
در نمازت کاش رو گردانیی
معنی سبحان ربی دانیی
از آن ببعد الماس تراشیده ای چون میرزا حسین درخششی مضاعف گرفت. زندگی و شخصیتش چند بعدی شد. در مقابل بزرگترین گرفتاریها و شداید که در دوران پهلوی بر خانواده اش روا شد، چون کوهی استوار ایستاد و دم بر نیاورد. حتا هنگامی که پسر ارشدش از مسکو به وطن بازگشت و مامورین رضاشاه او را گرفتند و گویا با تزریق آمپول هوا این جوان برومند را از بین بردند و یا در برابر شایعات عدیده حکومتی در خصوص خانواده و یا دستگیری و حبس و شکنجه فرزندش عبدالله سربلند ایستاد و خم به ابرو نیاورد.
چو عارف با یقین خویش پیوست
رسیده گشت مغز و پوست بشکست.
وجودش اندرین عالم نپاید
برون رفت و دگر هرگز نیاید
عبدالله واعظ نیز شاگرد آن پدر، قرآن و زبان عربی را نزد وی تلمذ کرد. می گوید: عربی و قرآن را بخوبی می دانستم و نسبت به صرف و نحو و معانی قرآن عالی کار می کردم. روزی پدر مرا فرا خواند و سوالاتی پرسید و من بدقت جواب دادم. گفت: عبدالله قرآنی یاخشی آچیپ قوشوسان. بیر گونده گلر او سنی آچیپ قوشار (قرآن را خوب تجزیه تحلیل و زیر و رو می کنی، روزی هم فرا می رسد قرآن همین کار را با تو کند)
وی در سال 1334 همان سالی که پیر مراغه ای از دنیا رفت، چهره در خاک کشید و در کنار محبوب آرام گرفت.
همت طلب از باطن پیران سحر خیز
یعنی که یکی را ز دوعالم طلبیدند
روحش شاد و یادش گرامی باد.


یک پاسخ به “چگونه میرزا حسین واعظ- خطیب پر شور و شهیر مشروطه و عضو انجمن مخفی تبریز- به عارفی آرام تبدیل شد؟ ”

  1. عبدالله گلزار گفت:

    خداونددرکنف رحمت واسعه خودش قرار دهد،هروقت که برای تسلی دلم به مزارستان امامیه میروم،با قرائت فاتحه یادش میکنم،چون هم پدر استادم میرزا عبدالله واعظ بود هم دوست جد بزرگوارم شادروان میرزا ابراهیم گلزار،اتفاقا مزار هر دو کنار هم ومتوفی سالد۱۳۳۴ هستند. رحمت الله علیهما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز

مجله غروب آنلاین