چرا جهان سوم، دلبسته زندگی بی قدر و منزلت است؟!

چرا جهان سوم، دلبسته زندگی بی قدر و منزلت است؟!
 آبان ۲۹, ۱۴۰۰  goroob online  منتخب , حقوق
چرا جهان سوم، دلبسته زندگی بی قدر و منزلت است؟!

دکتر مهدی شبروهی- حقوقدان

اگر با تامل و بی تعصب به تماشای جهان پیرامون خود بنشینیم و نمای زندگی سه جهانی را که تا حدودی منطقی و استوار بر دلایل قوی و علمی در حوزه نظری برخوردار است از زاویه دید یک مشاهده گر مسئول نگاه کنیم، ملاحظه خواهیم نمود که جهان اول بنا به تئوری جهان شناسی مائوئیستی، دارای انگیختگیهای درونی همراه با قدر و منزلت و ارجگذاری به پروتکلهای پر عظمت نوعدوستانه و دیگر خواهی اومانیستی با مظاهر رفاه حداکثری است. در سویی دیگر و یا برهه ای مخالف جهان اول، یعنی نمایشهای رفتاری اجتماعیات ساکن در جغرافیای محیطی و اقلیمی متعلق به سازو کارهای عقب افتاده یا همان جهان سوم، نوعی هم انطباقی شکلی و مخالفتهای ماهیتی مورد مشاهده و روئیت پذیر می گردد و جهانی دیگر، یعنی جهان در حال پیشرفت یا در حال توسعه و قرار گرفتن در مرحله گذار از جهان سوم به سوی جهان اول، مقید به مکانیزمی است که تولید رفتار و تجهیز اراده جمعی در مرحله گذار نگاهی دو وجهی به مظاهر و بافت این همانی انطباقی شکلی و ماهیتی به خود می گیرد. شاید در نگاه نخست این واقعیت بر صدر اندوخته فکری و راهبردهای پیشرونده به عنوان پیش نیاز ورود به دنیای در حال پیشرفت یا در مسیر توسعه یافتگی، اجتماع و یا اتفاق ارادی مردم آن جامعه به دلبستگیهای منزلت بخش رفاهی و تمدنی و ساز و کارهای مجهز به ابزار تامین نیازهای مبرم و ایده آل از منظر حقوقی و آرایشهای زیسته و تجربه شده اجتماعی است.
برای درک بهتر مصادیق جهان های سه گانه و محصور نمودن آنها به نشانه های خوانا و استدراکی می توانیم به الگوهای موجود و تا حدودی شناخته شده که از مزایای تسهیل معرفت ادراکی بهره مند است تکیه و دقت نمائیم. بطور کل کشورهای اروپایی اعم از اروپای غربی و اروپای شرقی بعد از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی شرق، آمریکای شمالی، کشورهای اسکاندیناوی و استرالیا، بطور واضح و به طرز معیارهای ثبوتی، جهان اول به حساب می آیند.
جهان دوم یا در حال پیشرفت به کشورهایی از قبیل برزیل، هندوستان، آرژانتین و حتی چین کنونی- که از زمره کشورهای در حال پیشرفت یا در مرحله نهایی ورود به جهان اول هستند- گفته می شود که در قالب گفتمان عمومی به اقتصادهای نوظهور هم اشتهار دارند.
جهان سوم که دارای بیشترین فراوانی در کره خاکی بر اساس معیارهای کشوری هستند تقریبا دارای پراکندگی در کل پنج قاره جغرافیایی هستند که نام بردن از آنها خود حدیث مفصل است از این مجمل. اما می توان با تکیه به نشانه های بارز- که مصداق عقب افتادگی هستند- تعدادی از آنها را در آن دایره قرار داد. شمار کشورهای متعلق به جهان سوم به استثنای آفریقای جنوبی که در زمره کشورهای در حال توسعه و اقتصاد نو ظهور نشانه گذاری می شود عمده کشورهای آن قاره جزء جهان سوم محسوبند. اگرچه بعضی از آن کشورها در بعضی از فاکتورهای اجتماعی نشانه هایی از پیشرفتگی را همراه خود دارند ولی بطور کلی عقب افتاده و توسعه نایافته محسوب می شوند. در آمریکای جنوبی و آسیا و خصوصا در حوزه خاورمیانه و آسیای غربی همین شرایط حاکم است، اگرچه کشورهای ژاپن و کره جنوبی مظهر جهان اول به شمار میروند. اگرچه تفکیک و تمیز کشورهای مختلف در همین منطقه آسیا و اروپا کار ساده ای نیست ولی به اعتبار میزان سنجهای دقیق می توان حوزه شناخت عقب افتادگی یا در حال پیشرفت را از طریق نشانه شناسی موجود به سر منزل مقصود رساند. بطور مثال کشور ترکیه با جغرافیای استقراری خود در محیط آسیایی و اروپایی که داعیه پیشرفتگی نیز دارد از زمره کشورهای در حال توسعه با میل فرو غلطیدن به جهان سوم است در حالی که از نظر قدرت نظامی پیوسته دائمی ناتو و دارای ارتش پنجم در ناتو می باشد و حتی از نظر اقتصادی پیشرفته ترین در این حوزه بحساب می آید اما بدلیل کسورات فاکتوریک و محاسبه پذیر در جرگه کشورهای عقب افتاده قرار دارد.
بد نیست برای بررسی فاکتورهای موثر و اساسی جهت تشخیص و تفکیک کشورهای متعلق به این سه جهان نظری، تامل و درنگی داشته باشیم. اساسا کشورهای جهان اول یا پیشرفته به کشورهایی گفته می شود که جامعه انسانی آن از نظر سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دارای ساختارهای بهینه شده حسب معیارهای پذیرفته شده علمی، عصری هستند. بطور مثال اگر تنها قدرت نظامی و ملیتاریک مصداق توسعه یافتگی بحساب می آمد قطعا روسیه و چین و با تسامح ترکیه باید از زمره کشورهای جهان اول محسوب می شدند و یا اگر به فاکتور اقتصادی به عنوان یک شرط متفرد و تک پایه ای، معیار سنجی می شد چین به عنوان کشور شاخص بعد از آمریکا جزو کشورهای جهان اول به شمار می آمد در حالی که چنین نیست زیرا ملاک و معیار پیشرفتگی برابر تئوریهای علمی و مقتضیات عصری، کشوری در این دسته بندی فهرست می گردد که فاکتورهای پیشرفتگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی- که مالا به پیشرفتگی تکنولوژیک معنی می شود- بطور باالاتفاق دست یافته باشند. به این سبب هیچیک از فاکتورهای ذکر شده به تنهایی موید پیشرفتگی و قرار گیری در جهان اول نیستند.
اما برای آنالیز و صورتبندی این سه جهان به یک پیش نیاز اساسی و مهم نیازمندیم، اینکه چرا این همانی مظاهر تکنولوژیک و مدرنیزه شده در یک کشور جهان سومی و انطباق پذیری بعضی از داده های همسان سازی شده تیپیک، نمی تواند باعث تغییر در جایگاه کشوری و جهانی شود؟
امروزه انتقال مصنوعات تکنولوژیک و یافته های علمی نوظهور و کشفیات دانش اندود نخبگان بشری در کمترین زمان محاسباتی به کل جهان انتقال داده می شود. امروزه بهترین پروژه های معماری در تمام نقاط جهان قابل اجراست. مردم تمامی کشورها قادر به استفاده از مجهزترین مظاهر تکنولوژیک مسافرتی و هوانوردی در کشورهای خاص خود هستند. سرمایه و ابزارهای تولیدی مدرن به سرعت غیر قابل وصفی قابل انتقال به همه نقاط جهان است. پس با وجود این همکاری و تبادلات مشتاقانه و دادوستدهای انتخابی، چرا دنیای کنونی این سه جهان را در خود جای داده است و هنوز دلایل این تفکیک و اختصاص بطرز آشکار و پایدار مانع از همسانی سطحی و ماهیتی معنادار و انکار ناپذیر می شود و کشورهای مختلف جهان که در محدوده کشورهای متعلق به جهان دوم و سوم استقرار دارند مجبور به تحمل عواقب این ناهمسانی و تفاوتهای گاها آزاردهنده و مخرب علیه تمامیت هستی بشری در محیط حضور خود هستند؟
امروزه در کشورهای جهان سوم از جمله کشور خود ما، سازه های ابنیه ای و ساختمانی احداث شده است که از نظر شکلی، دارای ویژگیهای انطباقی با ساختمانهای نیویورک، پاریس و لندن و یا اتاوای کانادا و دیگر کشورهای جهان اول است. در استفاده از تکنولوژی ارتباطات و بهره مندی از محصولات آن، تقریبا از هیچ منعی برخوردار نیستیم و براحتی قادر هستیم تمامی داده های نامطلوب نسبت به میل و ذائقه سیاسی اجتماعی خود را عقیم و به قولی مانع تهاجم فرهنگی! شویم. با استفاده از همکاری انتخابی یا قهری تکنولوژیهای «های تک» (HI tec) می توانیم مواضع دفاعی تاسیس و یا تاسیسات دیگران را منهدم نمائیم. آنچه که ادعا می شود همینطور در بسیاری از زمینه ها و بخشهای حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی دارای قدرت اعلام حضور جهانی هستیم و یا چنین ادعایی داریم. بر همین سیاق بیشتر کشورهای جهان سوم در حوزه جغرافیایی خاورمیانه، غرب آسیا، آفریقا، آمریکای جنوبی، استرالیا و اسکاندیناوی- که جزء کشورهای جهان سوم بحساب می آیند- دارای مظاهر این همانی انطباقی شکلی هستند ولی از نظر ماهیت و درون، دارای اختلافات شگرف و عمیقی هستند که نمی توانند با این همسانی انطباقی ظاهری و شکلی، معایب و نواقص و کسورات بارز درونی و ماهیتی خود را پنهان یا کتمان نمایند و به همین دلیل از امتیازات وجوبی و الزامی جهان اول محروم و با ظاهر سازی و فریب خود و دیگران، منظور کشورها و جوامع کشوری دیگر است تلاش بی ثمری را به انجام می رسانند و همین تلاش- که بخش بزرگی از مساحت آن القائات منویات استبدادی و ضد بشری و خلاف اخلاق انسانی و فاکتورهای اومانیستی و نهایتا اقدام علیه تمامیت هستی بشری است- گرفتار می آیند. و درست در همین نقطه تلاقی است که اصول و مبانی تفکیک جهان اول و جهان سوم و یا جهان دوم بر صفحه عقل و دانش علمی متظاهر می شود و از طریق نشانه شناسی اوصاف و ماهیت هویتی یک جامعه در معرض داوری صحیح قرار می گیرد و خط بطلان بر ادعاهای پوچ و تهی همه مدعیان می کشد.

اینک با اکتفاء به مختصر معروض و با ذکر مثالی به وضوح بیشتر این گمانه که متوقف بر داده های علمی و ادله شهودی است دلایل دلبستگی به زندگی بی قدر و منزلت آحاد انسانی در جوامع عقب افتاده و صعوبت عبور از این جهان تلخ و فلاکت بار و ذبونانه را به روایت کلام به تصویر می کشیم.
اساسا چرا ثروتمندان کشورهای جهان اول و پیشرفته دارای احترام اجتماعی و سیاسی هستند و چرا مولدین ثروت در جهان اول با احترام بر پایه کرامت انسانی روبرو هستند ولی پولداران جهان سوم مورد تنفر و اعتراض دائمی قرار دارند؟ حتی این تصاویر در کشور خودمان نیز به راحتی قابل روئیت و مشاهده پذیری هستند و می توانیم با درنگ کوتاه در یک مقطع به میزان و حجم برخوردهای تنازعی و ترافعی بین افراد جامعه پی ببریم. این عداوتها و کینه توزی و ستیز با رفتارهای عمومی ریشه در جوهره دوران زندگی تلخ و ناکامیهای القاء شده بر پیکر جامعه دارد. برای درک این پیکره پر درد و مناقشه برانگیز- که حامل نفرتهای ریشه دار و عامل اصلی عدم تفاهم و زیست مفاهمه ای است- به تبیین و تحلیل دو واژه «ثروت» و «دارامندی یا پولداری صرف» می پردازیم.
ثروت در علم اقتصاد به ابزارهایی اطلاق می شود که مولد ارزش افزوده از محل سرمایه است. سرمایه به عوامل و ابزاری گفته می شود که اجتماع باالاتفاق آن عناصر دارای قدرت تولید ارزش افزوده می شود. سابقا زمین و ابزار تولید و پول به عنوان سرمایه تلقی می شد ولی امروزه علاوه بر ابزارهای فوق، تکنولوژی فکر و مدیریت علمی و خلاقیتهای فکری به عنوان عنصر اصلی در تولید ثروت به ابزارهای سابق افزوده شدند و تمامی ارزشهای تولید شده به اضافه ابزار تولید یا سرمایه، دارایی محسوب می شود. این الگوی تولید ثروت در جهان اول محصول ابزار تولید بر بستر همسازی اشتیاقی نیروی کار به عنوان ابزار تولید موجب توسعه رفاه عمومی و دارامندی متوازن با پدیدآورندگی فرصت برابر بر مبنای عدالت نوعی و اجتماعی، دارای جلوه های احترام آمیز و حمایت گرانه است. اما در جهان سوم ملاک دارامندی بر اساس الگوی تصاحب دارایی دیگر آحاد اجتماعی و انباشت نامشروع آن، بدون ارزش افزوده است. به همین دلیل در جهان سوم ما شاهد حضور پولدارانی هستیم که بخش بزرگی از دارایی آنان را تشکیل می دهد و هیچگاه این حجم پول تبدیل به سرمایه در مکانیزم تولید نمی شود. از این رو پولدار شدن یا دارامندی از طریق ربایش دارایی بخش بزرگی از مردم جامعه به وسیله بخش کوچکی از افراد همان جامعه است. نتیجتا هر چه سطح دارامندی عده ای بیشتر و بالاتر رود، سطح دارامندی عده زیادی به همان نسبت کمتر و کمتر می شود زیرا جامعه از فرصت تولید ثروت محروم و دارامندی از طریق تصاحب دارایی موجود دیگران تحقق می یابد. بدین سبب جوامع جهان سوم در یک نزاع دائمی و پایدار برای صیانت از دارائی خود در قبال رفتارهای تصاحبگرانه عده ای خاص- که دارای قدرت و امتیازات ویژه قدرت سیاسی و اجتماعی هستند- بسر می برند و همیشه این نزاع به تقویت حس انتقام و دیگر آزاری منتهی می شود. مداومت این روند، مانع هر گونه سازگارپذیری عموم در رسیدن به تفاهم و اتحاد اطمینان بخش می شود.
امروزه در کشورهای جهان سوم، پولدارانی به مراتب بزرگتر از ثروتمندان اروپایی و آمریکایی وجود دارد ولی هیچگاه این انباشت پول به مثابه سرمایه مولد در جامعه نقش آفرینی نکرده است بلکه با توسل به این قدرت مخرب، تمامی مناسبات مبادلاتی را بر پایه ربایش اموال و دارایی جمعی کثیر به نفع عده ای قلیل تعریف و توجیه می نماید. فرجام چنین فرآیندی، رشد روزافزون نفرت کور و ظهور حس انتقامجویی و جایگزین شدن اصل تنازع بقاء به جای اصل مدنیت بقاء می شود، آنچه که امروزه در کشور خود و عراق و افغانستان،ترکیه، لبنان، سودان و دیگر کشورهایی مثل ونزوئلا، سومالی، سودان شمالی و بسیاری از دیگر کشورها مشاهده می کنیم.
در پایان می خواهیم به چرایی علقه وافر به زندگی بی قدر و منزلت در جهان سوم بپردازیم و از این رهیافت به نتیجه ای شاید ارزشمند برسیم، و آن اینکه چرا در جهان سوم اکثریت آحاد اجتماعی همه تلاش خود را صرف زندگی موجود- که سرشار از بی قدری و بی منزلتی و ناآرامی روانی و جسمانی و ناپدیدی عمومی کرامت انسانی است- بپردازیم زیرا این مسئله علاوه بر پیشداده های اقتصادی- سیاسی، ریشه در قوای بیولوژیک و سایکولوژیک دارد و عموما نخبگان و روشنگران در غفلت از این عنصر، سعی در ملامت آحاد اجتماعی با پرتره های صرف سیاسی اجتماعی دارند و عمده ناکامی عبور از ورطه جهان سوم ناشی از همین نگاه آلوده به خطا و مبعوث عداوتهای ناسازگار با پروژه های پیش برنده و عبور از قلمرو جهان سوم است.
یکی از دلایل دلبستگی مردم به زندگی پرمشقت و بدفرجام قابل پیش بینی و علقه قابل دفاع از وضع موجود- که مانع همرسانی و اتحاد نیروهای اجتماعی برای عبور از فلاکت موجود و رفتن به سوی وضع مطلوب می شود- و مردم برای بودن، همه ارزشهای قابل هزینه کردن، شدن مطلوب را صرف بقاء وضع موجود می کنند و بدلیل همین عدم تمایل، آهنگ رشد و قدرت گریز از وضع موجود را به کمترین سرعت رانش تبدیل می کنند، همین علاقه بیمارگونه به وضع مشقت بار موجود و حفظ آن ملهم از نگرانی عدم حصول وضع مطلوب است، و چون اجتماعیات مستقر در حوزه زیست جهان سوم دارای نتایج ثبوتی و ناممکن بودن تغییر مطلوب زودرس- که تاخیر آن در باور عمومی به اندیشه بارور شده تبدیل شده است- موافقتی جدی با اساس تغییر نخواهد داشت.
از طرفی بنیانهای تاسیسی جهان پیشرفته و اول، مبتنی بر خلاقیت های فکری و نوآوری های کمال طلب و محصول پویش های فکری و اندیشه ای سرمایه اجتماعی است و صرف تعبیه مظاهر مدرنیزه ای بدون اراده های پوینده نیازهای جدید و ابتکارات خلاقه تامین نیاز، موجب تغییر ماهیتی اوضاع جهانی و تبدیل به جهان اول نمی گردد. از این نظر جوامع عقب افتاده یا عقب مانده جهان سوم با تاسیسات مکانیکی مدرنیزه شده به جهان اول یا دوم تعلق پیدا نمی کنند. یکی از ارکان اساسی تعبیر یک جامعه در حال پیشرفت و جداسازی شده از جهان سوم، سهیم سازی رشد یابنده ابتکارات خلاقانه بخشی موثر از همان جامعه با رهیافتهای مدرنیته ای و در تکمیل طرحهای تکنولوژیک جهان اول است بطوری که امروزه کشورهای در حال توسعه با حضور پایدار خود در سازمان سازه های مدرن، پیوند خوردگی خود را به اثبات رسانده و یکپارچگی پیشرفت را منوط به حضور خود کرده و از این طریق نردبان ترقی و پیشرفت را با ضرباهنگ ریتمیک و توالی جویانه و بدون انقطاع طی می کنند و همراه این الگوپذیری، قادر به تغییر بافتار فرهنگ کل و جلوه های نوآفرینی فرهنگ زیست می گردند و عموما میانه ای با عقب گرد ندارند، اگرچه پیشروی تاخیری را تجربه می کنند. دقیقا به همین دلیل اساسی است که جوامع عقب مانده با وصف استفاده فانتزی و آیینی از محصولات تکنولوژیک فرصت و مجال بازسازی فرهنگی و نمایه های مدرن رفتاری را پیدا نمی کنند که نمونه تاریخی این وضع را در دوره سلطنت شاه سابق بخوبی می توان درک و فهم کرد.
برابر سوابق و شواهد تاریخی، جوامع جهان سوم جز در تلاقی با حوادث و اتفاقات غیرمترقبه و پیش بینی ناپذیر، کمتر توانسته و یا خواهند توانست خود را از منجلاب نفرین شدگی تاریخی و زمین گیری در جهان سوم برهانند. نمونه های چنین درجاماندگی دائمی و مشوش در جغرافیای جهان کنونی به وفور پیدا می شوند، مثل افغانستان، عراق، ایران، پاکستان، ونزوئلا، سوریه، کوبا و تعداد زیادی از کشورهای آفریقایی و غرب آسیا و آمریکای جنوبی که بطور پریودیکال در حال غلطیدن به سمت بقاء جهان سومی خود و یا نیمه راه پیشرفتگی و سپس عقبگرد بدتر و دورتر از قبل هستند. این جوامع به علت تجربه های طولانی و متوالی تاریخی از ناکامی در صعود به جوامع در حال پیشرفت، با میل نهایی به سمت جامعه پیشرفته، دارای دانش تحلیل شده درونی مبنی بر ناامنی و ناممکنی تغییر ارادی می شوند و اشتیاقی برای اجرای پروژه های تغییرطلب در خود سراغ ندارند، و عادتا و بر اساس پیش داوریهای جانبدارانه از وابستگی خود به وضع موجود دفاع می کنند و در قبال هر تغییر پایه ای و استراکچریک، مقاومت سرسختانه ای نشان می دهند. همین تفکر و اراده ملهم از آن باعث دلبستگی به وضع موجود و احساس ناامنی نسبت به هرگونه تغییرات راهبردی می گردد و چون بخش اعظمی از آحاد اجتماعی در چنین جوامعی در طبقات متوسط و فرودست مستقر هستند و طبقات فرادست از عده محدود و معدود تشکیل می شود و دسترسی به جایگاه آنان از نظر این دو طبقه و قشر اجتماعی به میزان ناممکنی تغییرات اساسی و انتقال جهانی است، عموما روح سلطه پذیری و اطاعت طلبی و رضایت به آنچه دارند، حتی با آمیختگی به ذلت و انحطاط اخلاقی و تنزل طلبی مرتبه ای و مخاطرات کرامتی و شانی، به شدت تقویت می شود و کل پیکره انسانی جامعه را در حالت مسخ شدگی میخکوب می کند. بسیار دشوار خواهد بود که بتوان چنین اجتماعیاتی را امیدوار به بهینه گی زیست- بر اساس الگوهای ذهنی و تجربه ناشده- کرد. متاسفانه ترس تجربه شده از آنچه که دارند بهتر و قطعی تر از آنچه که خواهند داشت است، موجب می شود تا از هرگونه سازگاری و یا تفاهم با الگوریت مهای تغییرطلب استنکاف ورزیده و سطح امتناع را تا جایی به ارتفاع بلند برسانند که همکاری و سازگاری با نظام سلطه گر را مرجح به نیروهای خیرخواه اجتماعی بدانند. و چون محرک اصلی و موتور اصلی تغییرات اساسی و شگرف نیروهای متوسط و فرودست اجتماعی اند و امتناع آنان از هر گونه همراهی با اراده های پیشرو و پیشبرنده منافع و خیر عام، موجب توقف و سکون و سکوت می شود، عملا جوامع عقب مانده با چنین نتایج نادرخشان در حال عقب ماندگی تاریخی باقی می مانند و صرف نظر از نتایج کارکردهای سیاسی- اقتصادی که باعث تشدید مشکلات معیشتی و زیستی می شود، این انگاره های آموخته ای و سایکولوژیک، نقش بسیار مهمی در ایجاد مانع برای هر تغییر مفید و موثر در پیشرفتهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی خواهد داشت. از آنجایی که بقاء وضع موجود با میل به پس رفتگی از ارزشهای اجتماعی- انسانی، شان انطباقی پیدا می کند، در نهایت و نقاط واپسین طی این پروسه، این جوامع با دو جنبه مخرب رفتاری روبرو می گردند، یا در مراحل پایانی سقوط زیست معیشتی تن به همگرایی قهری و ایجاد فضای ملتهب با سازمایه شورش گرسنگان می دهند، و یا ناگزیر به تجهیز سازمان رفتاری منبعث از کارکرد هراسناک هوش هیجانی می گردند که در هر حالت، امید به بهسازی اوضاع موجود با وصف آینده قهری نمی رود و همچنان خوشه چینان، مالک و صاحب چنین اراده های به هم گره خورده در جهت منافع استراتژیک خود و دیگر هم پیمانان هم سود خواهند شد و یا جامعه در فقدان یک آلترناتیو موثر و اطمبنان بخش، دچار یک پریشانی هرج و مرج طلبانه و یا آنارشی کور و بی هدف می گردد. آنچه که امروزه در افغانستان، سوریه، لبنان، عراق، ونزوئلا و کمی بعدتر در ترکیه و از جمله ایران در حال رخدادن است، همین نتابج بر آمده از تلاشگری دو سویه فقر و فاقه شدید و افسار گسیخته و عدم سازگاری با رهیافتهای علمی و منطقی ایجاد تغییرات مثبت ساختاری با همت و همراهی طبقات و اقشار متوسط و فرودست اجتماعی است که بخش بزرگی از این گناه نابخشودنی به عهده معیارهای بیولوژیکی و سایکولوژیک جوامع عقب مانده، در غیاب و غفلت نیروهای پایدار بهسازگر اعتمادآفرین وضع موجود است. و اینگونه شاهد بدترین پدیداری تاریخی هستیم زیرا مردم فرودست به دلیل تجربه نکردن زندگی بهتر، تلاش وافری برای حفظ زندگی بدتر کنونی و بدتر شدنی فردا می کنند بدون اینکه مجال اندیشیدن به دست آوردهای بهتر، از طریق تغییرات پایه ای را کسب نمایند. و لاجرم آنچه که در پیش رو قرار دارد، یا شورش کور گرسنگان است و یا مدیریت کاربرد هراسناک هوش هیجانی، که در هر دو سو انهدام وضع موجود و آینده چاره جویی نشده قرار خواهد داشت.

 

منبع: مجله انجمن- شماره 43


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز