طبیعت در من نیست

طبیعت در من نیست
 تیر ۲۴, ۱۴۰۰  goroob online  7 هنر , هنر و جامعه , منتخب , شعر
طبیعت در من نیست

گفتگوی «نورای سالمان» با «اِمَل گوز»

ترجمه: مجتبی نهانی

■ مجله هنر و جامعه ❘ شماره اول

اِمَل گوز، سال 1974 در شهر کایسَری به دنیا آمد. وی فارغ التحصیل رشته حقوق دانشگاه آنکاراست. در آنکارا سکونت دارد و به کار وکالت می پردازد. نخستین شعرهایش در سال 1996 در مجلات «پاپاتیالار و کوللر» و «دُرت مِوسیم کولتور سانات و ادبیات» به چاپ رسید. از آثارش می توان به: «خیالِ جدی»(2000)، «روحت بر روی جسمم قرار ندارد»(2010) و «آن ها شاعر نیستند!»(2012) اشاره کرد.

 

«من و جناب قبل از آن که بمیریم، مرده ایم»

«آن چه از چاه مرد به قلبم فرود می آمد

هر زنی فمینیست است اگر موهایش کوتاه باشد

در کائنات آنچه آغاز شده به پایان می رسد

عشق هم تمام می شود»

(از شعر «از شاعر مادر نمی شود!» ص 10)

 

– پس اگر هر چیزی به پایان می رسد، انسان چرا کلمه ی «تا بی نهایت» را در داخل یک جمله به کار می برد؟ به نظر شما شعر دروغ می گوید یا انسان؟

 

اِمَل گوز: شعر هم دروغ می گوید، انسان هم. شعر هم دروغ نمی گوید، انسان هم. من تا به حال هیچ «تا بی نهایت» نگفته ام. من همواره بیشتر از شعر به شاعر توجه کرده ام و برای آن جایگاه خاصی قائل هستم. یعنی مانند واقعیتی ترسو شدم که به نوعی انتزاع تبدیل گشته است و این را اطرافیان و خوانندگانم می دانند. به همین دلیل، وقتی خود انسان فانی است و به هر حال می میرد چگونه می شود سخن از «تا بی نهایت» راند و در این باره قلم فرسایی کرد و یا در ورطه یی اتوپیا گونه و ابدیت مدار وارد شد. در این جهان بی اعتبار هیچ چیزی تا ابدیت ادامه ندارد. حتا درباره ی پایان پذیر بودن خود  کائنات سخن می گویند. کائنات هم جاندار است، انسان هم. کائنات هم یک آغاز و یک پایان دارد، انسان هم به همچنین. شاید تنها قسمت اندوه بار انسان بودن این است که او در پی آشتی با مرگ است آن هم به شکلی تقلا وار. یعنی پذیرش مرگ و پایان. اگر با گفتن «تا بی نهایت» نخواهد مُرد بسیار هم عالی!

 

«اما جرمی تعریف نشده در درونم چون دردی علاج ناپذیر است

شبیه پدرم شدن چیزی شبیه دیوانگی ست»

(از شعر «از شاعر وکیل نمی شود!»، ص 14)

 

– عموما بچه ها از پدر و مادران شان استعدادهایشان را کسب می کنند. آیا شما جزو کسانی هستید که معتقدند که «ژن شعر» از پدر به دختر می رسد؟

 

اِمَل گوز: البته اگر برادرم «اورهان گوکسال» را شاعر بدانیم می شود در مورد ژنتیک بودن شاعرانگی بیشتر فکر کرد. ما در ادبیات تُرک به عنوان «سه شاعر در یک خانه» شناخته شدیم. به غیر از ما نمونه ی دیگری وجود ندارد. نمی دانم ژن شاعری وجود دارد یا نه اما به مانند پدرم «عبدالقادر بوداک» من نیز باور دارم که انسان به صورت شاعر به دنیا می آید. بر خلاف این فکر کردن یعنی بچه های شاعران نیز شاعر می بودند. اما می دانیم که این طور نیست. در سطرهای بالا نقطه متمایزکننده ای وجود دارد؛ حال شاعرانه را به شکل دیوانگی توصیف کرده است. به این شکل انسان ها می توانند این حال را حدس بزنند. شاعری یک احوال است. یک وضعیت است. این موضوع را به طور کامل تنها کسی می تواند درک کند که شاعر است.

 

«ادعای کائنات را دریافتم توسط ماهی ای

که از پولک اش خجالت می کشد

درست در همین لحظه

برای من شاعری را توصیف می کند»

(از شعر «از شاعر جامعه نمی شود!» ص 22)

 

– اِمَل گوز به عنوان یک شاعر وقتی کائنات را وارد شعرش می کند با کدامین احساس، مفاهیم و اشیا همانندی بیشتری را حس می کند؟

 

اِمَل گوز: احساس، مفاهیم و اشیای من انسان است. انسان به مانند ماهی ای که از پولکش خجالت می کشد یعنی از پوست و واقعیتش احساس شرمساری می کند ولی از سوی دیگر در پی ادعای فهم جهان و کائنات است، بنابراین در چنین موقعیتی شاعر بودن چقدر تراژیک و نگران کننده است. پس شاعر، انسان است. اما هر انسانی شاعر نیست. با نگاه به تاریخ شعری ام آن چیزی که مرا اِمَل گوز کرده همان چیزهایی که حس شرمساری را متبادر می کند اما من همواره با رویی باز از آن ها حرف زده ام.

 

«هنگامی که زمان از تنم می گذشت دانستم

که تنها موجودی که به امتحان کشیده می شود

انسان نیست!»

(از شعر «از شاعر آدم نمی شود!» ص 30)

 

– به واقع خود زمان نیز به امتحان کشیده می شود. به هر حال، اگر جسم و روح یک شاعر به محک آزمایش کشیده شود ،آیا از منظر تنهایی اش در این آزمون رد می شود؟

 

اِمَل گوز: حیات نوشتاری من خشمگین، خرده گیر و دردناک است. و حتی دو کتاب نخستم یعنی «خیال جدی» و «روح ات بر روی تنم نیست» به شکل بسیار سرد و جدی از تنهایی گفته ام. این دو کتابم جزو کتاب هایی هستند که در آن ها به تمامی خودم بوده ام و به طلب محبت و عشق نگاهی انسانی داشته ام. به هر حال زمان بسیاری از آن موقع گذشته و به واقع انسان در دوران جوانی نگاه متفاوتی به زندگی دارد و طبیعتا نگاه امروزی ام نیز چنین است اما به گونه ای دیگر. به هر حال در هر کتاب شعرم با بیشتر شدن سنم با اِمَل دیگری رو به رو هستیم با جزئیاتی بیشتر درونی شده و انسانی تر.

 

«هر دویمان را دوست داشتند

البته که مرده ها دوست دارند

هم گفتند که شاعر است و

شاعر، مردن را خوب می داند

این مکتوب به راستی

که در یک مخاطب، زنده می گردد

مثل من و تو ای جناب،

آن که دوست داشته شده و

آن که دوست داشته می شود»

(از شعر «غزلیِ به اندازه برازندگی یک شاعر!» ص 75)

 

– به نظرم هر غزلی در کتاب سه بعد دارد. در خوانش های دیگر فهم های دیگری نیز به ذهن متبادر می شوند. در این چند سطر بالایی از شعرتان کلمه «مکتوب» هم به سرنوشت و هم به شعر رجوع می کند. بنابراین آیا تقدیر و سرنوشت شاعران این است که بعد از مرگ دوست داشته شده و محبوب گردند؟

 

اِمَل گوز: در ترکیه سرنوشت شاعر چنین است: شاعر می میرد و سپس مخاطب پیدا می کند. شاعر می میرد و سپس آغاز به زندگی کردن می کند، شناخته می شود، دوست داشته می شود، کتاب هایش به فروش می رسد و به نوعی محبوب می گردد.  من و جناب (شهاب الدین) قبل از آن که بمیریم مرده ایم.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز