شعر می تواند فرمان براند!

شعر می تواند فرمان براند!
 اسفند ۲۳, ۱۳۹۹  goroob online  امضا , منتخب
شعر می تواند فرمان براند!

یادداشتی در باره چرایی شماره مستقل مجله «هنر و اقتصاد» برای بخش شعر

علی حامد ایمان

شعر در فرهنگ های مختلف، ویژگی های گوناگون و مختص به خویش را دارد اما این پدیده مشترک بشری می تواند بینش مشترکی هم در بین تمامی فرهنگ ها داشته باشد. گرچه ما نمی خواهیم در این نوشتار وارد بحث مناقشه برانگیز چیستی شعر و شاعری گردیم، اما به نظر می رسد که ذات شعر می تواند بستر و محفل مناسبی برای خلق، پیدایش و یا حداقل ظهور حقیقت باشد. بر همین اساس، شاعر در این مقام می تواند وجهی از وجوه هستی را آشکار کرده و بتواند به سایر انسان ها، اندیشیدن و سخن گفتن بیاموزد. سخن گفتن و کلام نیز از همین اندیشیدن شکل می گیرد و دقیقا بر همین اساس است که می گویند اصل سخن گفتن [اندیشیدن]، شعر است.

در شعر یک سلطه کامل نیمه خدایی در فرد و گفتار او وجود دارد، سلطه ای که از درون فرد صحبت می کند بدون این که به فرد اجازه دهد تا بعدها چگونگی این صحبت ها را به خاطر آورد. و همین سلطه است که می تواند روایت های خود را در فضای ذهنی شاعر بوجود آورده و حتی به تسخیرشدگی خود شاعر بینجامد، تسخیرشدگی که شاعر را وامی دارد تنها به تکرار آن چه بپردازد که به او گفته می شود. آنها گاه حتی نمی دانند که پیش از آن که به تسخیر این سلطه دربیایند، چه خواهند گفت. همین سلطه است که در عالم شاعری مفاهیم متعددی می یابد، مفاهیمی که در نهایت همگی بعد از الهام و الهه ها، به خود خدایان می رسد. و از همین روست که گفته می شود خدایان خود نخستین شاعران بودند چرا که همیشه با زبان شعر با انسان ها سخن گفته اند. و این چنین است که شعر می تواند فرمان براند در حالی که نثر تنها می تواند سوال کند. بنابراین تنها در چنین بستری است که انسان می تواند به توانایی مشترک با خدایان برسد. اگر ندای شاعر می تواند بین خدایان و مردم قرار گیرد، از چنین خاستگاه مشترکی است، خاستگاه مشترکی که به شاعر اجازه می دهد به عنوان واسطه ای میان انسان و خدا، از صف جماعت بیرون ایستاده و مابین زمین و آسمان قرار گیرد. و تنها چنین موقعیت از قرارگرفتن است که می تواند نشان تعلق شاعر به خدایان باشد. و اگر گفته می شود که تمامی شاعران خوب، اشعار خود را نه به دلیل هنر، بلکه به این دلیل که الهام گرفته اند، سروده اند، به واسطه چنین امری است. بنابراین بدون چنین الهامی که سبب می شود شاعر در خارج از حس های طبیعی خویش قرار گرفته و به حالتی برسد که ذهنش دیگر در تسلط وی نباشد، نمی تواند خلاقیتی شکل گیرد. به عبارتی بهتر، باوجود این که شاعر ده زبان دارد و ده دهانی که می تواند صدای او را شکست ناپذیر جلوه دهد، اما اگر شاعر به گدایی درگاه الهه گان روی نیاورد و تا الهه های شعر به گوش او سخن نخوانند، توان سرودن را نخواهند داشت، سرودنی که بتواند صداهای قدسی را به درون شاعر راه دهد و شاعر را در به نظم درآوردن جهان اسطوره ای خویش یاری رساند تا این که شاعر بتواند در سایه چنین توانی به ترسیم مفاهیمی همچون عدالت، تقدیر، حقیقت، خدا، انسان، و… پرداخته و در نتیجه همین امر بتواند آبشخوری برای ادبیات و فلسفه گردد. دقیقا چنین شعر و شاعری بوده که برای افلاطون، جنونی مقدس شمرده شده و به صراحت شاعران را هادیان شهروندان می دانست که می تواند پدران و حتی رهبران ما را به سوی دانایی راهنما باشد (گرچه البته بعدها افلاطون نظرش را در این خصوص تغییر می دهد که به آن بازخواهیم گشت).

در چنین روندی، شعر نه تنها یک سخن و یک آواز، بلکه طریقتی می گردد که شاعر در آن چگونه زیستن و چگونه بودن را نشان می دهد تا با بیان این چگونگی [حقیقت]، آدمی را به سوی دانایی رهنمون سازد. گرچه گاه ممکن است که شعر در این میان، برای خود شاعر، تداعی گر بازمانده های رابطه باستانی انسان با خدا بوده و بخواهد که آن را پی گیرد و «بشنو از نی چون حکایت می کند»ی را سر دهد، که خود داستان دیگری است.

اما با این همه، برخورد همگی با این پدیده مشترک الهی و انسانی، به یکسان نبوده است. در حالی که افلاطون- به عنوان یکی از بزرگترین فیلسوفان کلاسیک جهان- در جوانی خود شاعر بوده و شعر و شاعری را جنون مقدس می شمرده، اما پس از آشنایی با سقراط تمامی سروده هایش را می سوزاند، شاعری را کنار گذاشته و فیلسوفی پیشه می کند. او با این که شعر را خوب می شناخت و در باره آن بسیار اندیشیده بود، اما بر دشمن شعر تبدیل می گردد تا آنجا که قصد می کند شاعران را از جمهوری مطلوب خویش بیرون راند. اما برعکس وی، هایدگر- به عنوان یک فیلسوف مدرن- در خط انتهایی افلاطون می ایستد تا جایی که برای پرده برداشتن و فاش کردن از وجود، به زبان شاعران رجوع می کند. هایدگر حتی در دوران پایان زندگی خویش، از فیلسوفان به شاعران پناه می برد و معتقد می گردد تنها شعر است که می تواند اقامتگاه حقیقت باشد. او می گوید «وقتی شعر به درستی آشکار شود، انسان به گونه ای انسانی بر روی زمین سکنی می گزیند».

اما در انتهای دو طرف چنین دیدگاه مناقشه برانگیزی، بوده اند کسانی که برای این پدیده مشترک انسانی و خدایی، جایگاهی در کنار خدا ساخته و گاه حتی خود را نیز در جای او بنشانند. حلاج گرچه یکی از مهمترین این افراد است، اما نه لزوما برترین آن!

حلاج را به خاطر عقایدش در سروده ها، مصداق کفرگویی دانسته و حکم به ارتدادش می دهند. او که ادعای «انالحق»ی می کند، توسط علما و قضات آن زمان مهدورالدم می گردد تا آنجا که مقتدر عباسی حکم می راند که اگر علما فتوا به ریختن خونش دادند، وی را به جلاد سپارند تا هزار تازیانه بر او زنند. اگر هلاک نشد، هزار تازیانه دیگر زده و سپس او را گردن زنند. آنگاه وی را در کنار رود دجله و در تاریکی شب، هزار تازیانه زدند، سپس دست و پایش را قطع و آنگاه سرش را از بدن جدا کردند، تن بی جانش را در آتش سوزانده و خاکسترش را در دجله ریختند. و سپس سرش را نیز پس از مدتی آویختن بر روی پل بغداد، به خراسان فرستادند.

اما راه دشوار این حقیقت و جایگاه آن، تنها با نسیمی است که به سرانجام خود می رسد. او نیز شاعری است که با صدور فتوایی، زنده زنده پوست از تن اش کنده می شود، و پس از آن که جنازه اش هفت روز در شهر حلب گردانده شده، شقه می گردد. نسیمی خود در باره سختی چنین راهی می سراید:

زاهدین بیر بارماغین کسسن دونر حق دن گئچر

گور بو میسکین عاشیقی سر پا سویورلار آغلاماز.

(اگر انگشت زاهدی را ببرند، توبه کرده و از حق می گذرد

ببین این عاشق مسکین را که سر تا پا پوست می کنند ولی نمی گرید).

اشعار نسیمی که سرانجام عشق، شهامت، ایثار، و صراحت است، وی را به جایگاهی می رساند که می سراید:

منده سیغار ایکی جهان، من بو جهانه سیغمارام

گوهر لامکان منم، کون و مکانه سیغمارام.

(هر چند دو جهان در من می گنجند، اما من در این جهان نمی گنجم

گوهر لا مکان منم، در کون و مکان نمی گنجم).

که البته این گوهر لامکانی نیز می تواند اشاره به جایگاه خداوندی وی داشته باشد.

 

2

اما به هر حال غرض در این نوشتار، نقد و بررسی جایگاه شعر و شاعری در اندیشه اندیشمندان نیست بلکه نیت از این امر، نشان دادن جایگاه چنین پدیده ای است. و دقیقا بر اساس چنین جایگاهی بوده که ما هم تصمیم گرفتیم شماره مستقلی را به این امر اختصاص دهیم. هدف ما در انتشار شماره های مستقل و جداگانه در زمینه های هفت هنر (که بعد از این بیشتر شاهد آن خواهیم بود) صرفا اما بازتولید روایت های پیشین نیست (گرچه متاسفانه گاه چنین نمی گردد) چرا که دوست نداریم محفلی شویم برای تکرار زیسته ها و یکسانی اندیشه ها. هدف از این همه، یادآوری نقش انسان و خویشتن خویش در جهانی این چنین آشفته است.

مفتخریم که توانسته ایم محمل اولین شماره مستقل شعر، تحت عنوان «توپراق» باشیم.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز

مجله غروب آنلاین