شب اعدام | بخش چهارم خاطرات زندان دکتر حسین فیض الهی وحید

شب اعدام | بخش چهارم خاطرات زندان دکتر حسین فیض الهی وحید
 دی ۱۴, ۱۳۹۹  goroob online  روایت
شب اعدام | بخش چهارم خاطرات زندان دکتر حسین فیض الهی وحید

شب اعدام | بخش چهارم خاطرات زندان دکتر حسین فیض الهی وحید

چند دقیقه ای نیست که از نماز صبح فارغ شده ام. تمام اعضای بدنم در تماس با موزائیک های سرد سلول منجمد شده است. در عمرم نمازی بدین سردی نخوانده ام. در حال بر طرف کردن عوارض سردی نماز با حرکات اکروباتیک هستم که صدای باز و بسته شدن درب اصلی بند انفرادی شنیده شده و بدنبال آن نگهبان با کاغذی کوچک در دست با عجله کلید را در قفل در سلول گردانیده و با هیجان خاصی می گوید: کمالی، بیا بیرون!
به روی نگهبان زل می زنم و جوابی نمی دهم. باز نگهبان با عجله خاصی می گوید: کمالی، گفتم بیا بیرون، زود باش!
می گویم: من کمالی نیستم!
ـ تو کمالی نیستی؟!
ـ نه!
ـ تو مگر گروهبان کمالی نیستی؟
ـ خیر!
نگاهی به شماره سلول و نگاهی به کاغذ کوچک دستش انداخته با ناراحتی خاصی می گوید: تو گروهبان کمالی نیستی؟! همان کسی که به جان اقدس اعلیحضرت همایونی سوء قصد خائنانه کرده؟!
ـ نه خیر من گروهبان کمالی نیستم!
ـ عجیب است پس چرا شماره سلول تو را نوشته اند؟! مطمئنی که کمالی نیستی؟!
ـ سرکار محترم! من دانشجوی دانشکده افسری هستم. من اصلاً گروهبان نیستم!
ـ پس شانس آوردی!
ـ چرا؟
ـ چون می خواستند بفرستنت به ماموریت دور!
ـ چه ماموریتی؟
ـ آن دنیا پیش رفقای خرابکار و خائن ات!
در سلول را محکم بسته می رود. صداهای نامفهومی از سلول دیگر به گوش می رسد و بعد صدای پایی و باز شدن درب اصلی و بدرقه گروهبان کمالی به بیرون از بند انفرادی. یک ربع بعد از دور دست صدای نا مفهوم ایست و خبردار و ده دقیقه بعد صدای شلیک گلوله های جوخه اعدام!
هنوز چند دقیقه ای سپری نشده است که همان نگهبان در را باز کرده می پرسد: شنیدی؟
ـ آره!
ـ واقعاً شانس آوردی که تو گروهبان کمالی نبودی؟
سردی سخنش بر سردی هوا می افزاید. در را بسته می رود. برای آمرزش روح گروهبان کمالی که حضوراً ندیده بودمش فاتحه پشت فاتحه می خوانم.
حدود هفتاد- هشتاد فاتحه ای نخوانده ام که صدای درب اصلی بند انفرادی بلند شده و نگهبانی دیگر با عجله به سلول نزدیک شده کلید را در قفل درب سلول گردانیده و به محض باز شدن در سلول می گوید: جواد زاده! بیا بیرون، زود باش، عجله کن، نماینده دادستانی منتظر است زود بیا بیرون!
ـ سرکار آن نگهبان هم اشتباهی آمده بود که کمالی هستم به او گفتم که کمالی نیستم حالا تو آمده ای که جواد زاده ای؟! سرکار محترم من جواد زاده هم نیستم!
با تعجب به شماره سلول و نامه کوچک دستش نگاهی کرده می گوید: تو سروان جواد زاده نیستی؟! همگروه گروهبان کمالی معدوم؟!
– عرض کردم خیر!
با نگاهی حاکی از تعجب به این یکی و آن یکی سلول ها و به ورقه دستش می گوید: حتماً سروان جواد زاده نیستی؟
ـ آره!
ـ مطمئنی؟!
ـ آره! آقا جان بنده دانشجوی دانشکده افسری هستم. هنوز سروان نشده ام! متوجه شدید؟ اصلا سن من به سروانی می خورد؟!
ـ اگر سروان جواد زاده نیستی در این سلول چکار می کنی؟
ـ پس کدام سلول باید باشم؟
ـ این سلول محکومین دادگاه صحرایی است، دادگاه صحرایی شده ای؟
ـ خیر!
ـ اعدامت نداده اند؟
– خیر!
– پس چرا تو سلول محکومین انداخته شده ای؟
ـ نمی دانم؟
ـ از کی توی این سلول هستی؟
ـ از دیروز ظهر!
ـ اگر سروان جواد زاده نباشی خطر از بیخ گوشت گذشته حتماً سروان جواد زاده را توی سلول بالایی انداخته اند. شاید موقع آمدن تو سلول کم آورده اند که تو را به این سلول انتقال داده اند. بروم نگاهی به سلول گروهبان کمالی بیاندازم ببینم شاید شب آخر را خواسته اند با رفیقش گروهبان کمالی با هم باشد.
در را محکم بسته می رود. صدایی از سلول گروهبان کمالی آمده و بعد صدای پا و بدرقه و خروج از بند انفرادی و صدای بسته شدن درب اصلی بند انفرادی. موقع خروج جناب سروان جواد زاده گویی صدای زنجیر نیز بصورت نامفهوم بگوششم می رسد. شاید دست و پایش در زنجیر بود.
حدود بیست دقیقه بعد سرو صداهای نامفهوم ایست و خبردار و بعد از مدتی صدای گلوله هایی شنیده می شود. احتمالاً مراسم اعدام تمام شده است. سکوت بر قرار می شود. برای آمرزش روح گروهبان کمالی و سروان جواد زاده فاتحه پشت فاتحه می خوانم. از دست نگهبانان احمق بند انفرادی نیز لجم می گیرد.
یا اینها بعد از اخذ «تست حماقت» به نگهبانی برگزیده شده اند یا مثل من از بی خوابی های پی در پی به این حال و روز افتاده اند که مرا با سروان جواد زاده اشتباهی می گیرند. آخر مردک های از تست بر آمده من سنم به سروانی می خورد که بزور می خواهید مرا بجای جناب سروان جواد زاده ببرید و اعدام کنید؟!
دو احتمال می دهم: یا جناب سروان جواد زاده مرحوم قیافه اش آنقدر جوانتر می نمود که هم سن و سال من نشان می داد یا من در عرض این یک هفته نگهبانی چنان شکسته شده ام که سنم به سروانی می خورد!

هنوز مسئله تست حماقت نگهبانان یا احتمال پیر و جوان بودن سروان جواد زاده را حل نکرده ام که نگهبان از دریچه نگاهی به داخل سلول انداخته و در را باز کرده با حالت اخم کرده می گوید: باز که تو خوابیده بودی؟
ـ نه خیر نخوابیده بودم!
ـ ولی قیافه ات نشان می دهد که موقع اعدام سروان جواد زاده خواب بودی؟
ـ نخیر نه تنها موقع اعدام آن مرحوم جناب سروان خواب نبودم بلکه موقع اعدام سرکار سر گروهبان کمالی مرحوم نیز بیدار بودم.
واژه های «مرحوم» و «جناب سروان» و «سرکار سر گروهبان» را مخصوصاً با احترام اداء می کنم تا بفهمند برای آن شهدا چقدر احترام قائل هستم.
ـ پس پشت در سلول فال گوش ایستاده بودی تا نوبت تو هم برسد؟
سوالی یخی تر از این را نمی شد در این سوز سرما کرد. در حال بستن در می گوید: خودت را بپا! اگر چرت بزنی سطل آب حاضر و آماده است.
در را بسته شرش را کم می کند.
تا زمانی که چرتی نزده ام با واژه دادگاه صحرایی ور می روم. مگر دادگاه صحرایی در زمان جنگ تشکیل نمی شود؟ از رشته قضایی ارتش چیزی بارم نیست ولی جسته و گریخته از دادگاه نظامی و رخ دادهای آن شنیده ام. حال نمی توانم فرق دادگاه نظامی و دادگاه صحرایی را از هم تشخیص بدهم. بالاخره هر دادگاهی بوده نتیجه آن اعدام آن مرحومین بود، ولی عجیب است چرا موقع دستشویی رفتن هایشان موفق به دیدن آنها نشده بودم. شاید در زمان چرت زدنهایم بوده است!
از اینکه شب اول زندانم مصادف با تیر باران دو مبارز ضد رژیم است خود را بد قدم می دانم. شاید اگر یکی- دو روز یا یکی دو هفته ای زودتر دستگیر شده بودم موفق به دیدن آنها و شاید شنیدن قسمتی از پرونده هایشان می شدم. بالاخره باید اگر روزی قرار باشد آزاد گردم حق این شهیدان را باید ارج نهاده و نامشان را به سازمانهای ذیربط اطلاع دهم، آنها در سحرگاه روز 27/10/51 چه غریبانه رفته اند. بی هیچ داد و قالی و بی هیچ فریاد و شعاری. گویی راه محتوم خود را از قبل می دانستند و خیلی راحت به آن خو گرفته بودند. فاتحه هایی برای آمرزش روح آن مبارزین خوانده و تا صبح مشغول قدم زدن و در حقیقت سر خوردن ناگهانی به وسط سلول می شوم. تن و بدنم کبود گردیده است، معلوم نیست از سرما یا زمین خوردن هاست و یا هر دو! بالاخره هر کدام باشد برای هر افتادنی لعنتی سفارشی و دوقبضه به رژیم سلطنتی و شاه، و رحمتی به همان سبک و سیاق به اعدامی های امشب می فرستم. باشدکه زودتر این شب اهرمن پایان بگیرد.

■ هر لحظه به شکلی بت عیار درآمد!

(شگردهای بازجویی)
هنوز ساعتی از خوردن یک تکه نان و پنیر صبحانه فارغ نشده ام که نگهبان از همان دریچه سلول می گوید: دانشجو،آماده شو برای اعزام!
سخنی بدین ابلهی نشینده ام، مگر به مجلس عروسی می خواهم تشریف ببرم که می باید آمده بشوم. کاپشن، پوتین، کمر بند،کلاه، ساعت، جوراب و شلوار نظامی ایم که پیش شماست، به غیر از یک زیر پیراهن سفید و یک پیژامه شلوارچه مانند چه دارم که نیازی به آماده شدن یا نشدن داشته باشد. قاطعانه می گویم: من آماده ام!
نگهبان که منتظر چشم قربان و بله قربان شنیدن است بلافاصله در را باز کرده نگاهی به سرتاپایم انداخته می گوید: پس چرا چایت را نخورده ای؟
حدو یک ساعت است که لیوان کوچک پلاستیکی را که محتوای چای صبحانه است در دست گرفته با آن حرارت دو- سه درجه بالای صفرش سعی می کنم بدنم را گرم کنم. چایی مدتهاست که سرد و یخی گردیده ولی از نظر روحی هنوز در میان دستهایم است و احساس می کنم که گاهی به بدنم گرما می دهد. چایی یخ شده را با دو جرعه سر کشیده لیوان پلاستیکی کوچک را به نگهبان می دهم. نگهبان از این حاضر بودنم گویی دلخور است که با خشم می گوید: بیا بیرون!
بدون هیچ سلام و کلامی از سلول خارج می شوم. وقتی دم درب خروجی بند انفرادی می رسم آن یکی نگهبان کاپشن و شلوار ارتشی و پوتین بی بند را پس می دهد ولی از بند پوتین و کمر بند و کلاه و ساعت و جوراب هایم خبری نیست.
تقاضا می کنم زیر پیراهن و پیژامه خیس و یخی را برایم عوض کند. با نگاهی اخمو و عبوس حالی می کند آنهایی را هم که داده است اضافی است و بقول سعدی شیرازی بر اینها هم دو شکر واجب است یکی اینکه در این سرمای سخت، زیر پیراهن و شلوارچه را هم از تنم در نیاورده و لخت وعورم نکرده، شکر دیگر آنکه شلوار و کاپشن ارتشی را برایم لطف فرموده است.
باز روز از نو روزی از نو. در گل و لای و سرمای شدید در حالیکه گاه از شدت بیخوابی لحظه ای کنترل خود را از دست داده و به زمین می افتم به سوی اتاق باز جویی رهسپار می شوم.
امروز گل بوده به سبزه نیز آراسته شده است. دو نفر سرباز تفنگدار بس نبود دو نفر دیگر را نیز اضافه گردیده است. گویی هر قدر بیخواب تر می شوم به تعداد نگهبانان نیز افزوده می شود. شاید می ترسند وسط گل و لای افتاده و در حوضچه های برفی نفله شوم، شاید هم حساب و کتابهای دیگری دارند.
آنجاهایی که برای پنج نفرمان از زیر شاخه های درختان و گل و لای، راه عبوری نیست دو نفر جلو دو نفر عقب قرار گرفته و با هر مصیبتی است از زیر درختان برف آلود راهی برای خود باز می کنیم. هر چهار سرباز مسلح به تفنگ هستند ولی مطمئن هستم که تفنگ هایشان بدون فشنگ است.
وقتی به ساختمان باز جویی رسیده و وارد سالن می شویم لحظه ای به تکان دادن لباسهایم می گذرانم و چنین وانمود می کنم که گویی برای ورود به اتاق بازجویی خود را مرتب و تمیز می نمایم، در صورتیکه بیشتر وقت کشی است تا کاپشن و شلوار و پوتین کمی تن و بدنم را گرم کند.
عاقبت بعد از چند دقیقه وقت کشی بالاجبار راهی اتاق بازجویی شده و درست دم در می ایستم. یکی از نگهبانان- که بنظر سر جوخه- می رسد در زده داخل شده و بعد از سلام نظامی مرا به اتاق باز جویی راهنمایی می‌نماید.
جناب سروان امروز لباس فرم ارتشی به تن ندارد و لباس شخصی پوشیده است. حدس می زنم نمایش دیروزی در پوشیدن لباس فرم برای القای درجات نظامی به یک دانشجوی دانشکده افسری برای زهر چشم گیری بود. چون دانشجو طی مدت آموزش در دانشکده افسری عادت به احترام کردن اتوماتیک به افراد دارای درجات نظامی بالاتر را پیدا کرده و این کار برایش شرطی شده است که به محض دیدن یک درجه بالاتر از خود، خویشتن را در مقابل صاحب درجه بالاتر، حقیر و بله قربان و چشم قربان گو حس می نماید و بدین ترتیب از نظر روانی آماده اجرای دستورات ما فوق خویش می گردد و این برای کسانی که در رده کارهای سیاسی قرار می گیرند، شاید بزرگترین خطر نسبت به قرار گرفتن دربین انتخاب ایدئو لوژی و اطاعت کور کورانه سنتی از درجات نظامی بالاتر باشد.یعنی متهم بر سر دو راهی قرار می گیرد که مجبور به انتخاب یکی از راهها می شود: یا اطاعت کامل و همکاری با بازجوی درجه بالای نظامی یا نفی کامل درجات نظامی و رو کردن دست خویش و کنار گذاشتن تقیه در قاموس مذهبی ها.

احتمال می دهم چون نمایش دادن درجات سروانی دیروز به شکل کامل انجام گرفته بود لذا امروز نیازی به پوشیدن لباس فرم احساس نشده پس جناب سروان نیز از پوشیدن آن خود داری کرده است. احتمال دیگر این است که جناب سروان امروز در صدد کاری است کارستان و نمی خواهد لباس فرم و زرق و برق دار ارتشی اش مانع کار های خشن اش گردد. در این صورت احتمالا خودجناب سروان نیز قصد دارد در پذیرایی امروزی بصورت خیلی جدی شرکت نماید. بالاخره احتمال هر حرکتی از سوی جناب سروان وجود دارد چه از شخصی پرسیدند که خرس تخم می گذارد یا بچه می زایید؟ گفت از این حیوان هر چیزی که بگویی بر می آید یکدفعه دیدی تخم گذارد و یکدفعه دیدی بچه زائید!
خرس رکن 2 پشت میز نشسته و منتظر سلام نظامی از جانب اینجانب است، چون وانمود می کنم که به در و دیوار اتاق نگاه می کنم احساس می کند که بی احترامی ام در جلو سربازان برایش کسر شان دارد لذا آنها را بیرون فرستاده از پشت میز به آرامی بر خاسته بسویم می آید:
ـ خوب دیشب از قرار معلوم نخوابیده و فکرهایت را کردی، امیدوارم حال سر عقل آمده باشی و بیش از این خود را در رنج و عذاب نیاندازی. اینجا صدها نفر گردن کلفت تر و آهنین تر از تو آمده و عاقبت چون خمیر و موم نرم گردیده اند. من قصد آزار و اذیت تو را ندارم ولی اگر خودت بخواهی خودت را عذاب و شکنجه دهی ما با کمال میل حاضریم شما را در این رابطه کمک کنیم ولی باز به تو برای آخرین بار می گویم اگر سر عقل آمده باشی از جانب ما اذیتی نخواهی دید، حتما دیشب ماجرای اعدام آن دو نفر را شنیدی. آنها از متهمین من بودند متاسفانه بعلت کله شقی خودشان نتوانستم برایشان کاری انجام دهم. حال میل خودت است یا امروز و فردا پیش آنها می روی یا چند خط جواب سوال ها را می نویسی و سر کار و زندگیت بر می گردی. برای ما شق دوم آرزوی قلبی است چند سوال و چند جواب دوستانه می کنیم و بعد می روی پیش خانه و زندگیت و دیگر دور و بر این مسائل پیش پا افتاده را هم خط می کشی. خصوصاً که تو آوانس خوبی داری و هنوز جوانی بیست ساله هستی و برای جبران اشتباهاتت وقت کافی داری بویژه اینکه یک پشتیبان قوی نیز داری که کمتر کسی در چنین جاهایی می تواند داشته باشد! می دانی آن پشتیبانت کیست؟
جوابی برایش ندارم بدهم. حتی به فکرم نیز نمی رسد که در چنین جایی فامیل و آشنایی داشته باشم. هیچ یک از فامیل های ما در ارتش یا نیروهای مسلح از درجه پاسبانی صفر تا سربازی صفر و احیاناً تا گروهبانی بالاتر نرفته اند.
دایی ام که پای ثابت ارتش شاهنشاهی است عوض هیجده ماه دوره سربازی، آنقدر فرار کرد و آنقدر گرفتار شد که بکوری چشم دوست و دشمن دوره یک سال و نیمی سربازی را عاقبت بعد از هفت سال به پایان رساند و خانواده برای اعلام اتمام سربازی ایشان و اعلان به بعضی همسایه های چوغول که دیگر راپورشان را به تامینات ندهند برایش جشن مفصلی راه انداختند و در محله چو انداختند که «اکبر ملک» خدمت سربازی اش را تمام کرده است. احتمالا خانواده فکر می کرد تمام کردن خدمت سربازی ایشان چنان مهم بوده که در صدر اخبار ایران و جهان قرار گرفته و قبل از اخبار جنگ ویتکنگ های ویتنام با آمریکا و بمب باران ب 52 آمریکایی ها در صدر تیتر خبرگزاری ها جا خواهدگرفت. حتی مش بایرام علی که یک رادیوی نفتی قدیمی در دکان بقالی خود داشت و از زبان فارسی به تعداد انگشتان دستش لغت فارسی بلد بود به یکی از همسایه ها قسم خورده بود که رادیو در برنامه ای، یک ساعت تمام در باره اکبر ملک صحبت کرده اند. او مدعی بود با گوش خود شنیده است که گوينده حتی آیاتی از قر آن نیز در مواردی می خواند و نام «ملک» را با دوست همدوره سربازی اش «فرشته» پی در پی و پشت سرهم تکرار می کرد!
یک فاميلي نیز داشتم که استوار ارتشی و راننده کامیون بود و تا هفتاد و هشتاد سالگی اش که دارفاني را وداع كرد، از شنیدن نام قشقایی ها و پنچر شدن کامیونش در حین فرار دسته جمعی ارتش از پیش ترکان قشقایی مو بر تنش سیخ می شد. اگر مردم خوف عزرائیل را داشتند او خوف قشقایی ها را داشت. در تمام عمرش در باره ارتش شاهنشاهی دو کلام قصار از او با صد قسم و آیه شنیدیم که جایی باز گویی نکنیم و آن اینکه در یکی از جنگ ها قشقایی ها نیروهای ارتش را بصورت ضربدری در تنگه ها به کمین انداخته و تلفات زیادی بر ارتش وارد آوردند. او تاکید پشت تاکید می کرد که مبادا این مسئله را جایی بگوییم. مبادا جایی از دهانمان بپرد و کار دست ایشان و خودمان بدهیم. وقتی بزرگ شدیم دیدیم تمام روزنامه ها هزار بهتر از آن را در زمان خود نوشته اند ولی برای ایشان این عملیات بر علیه قشقایی ها بعد از دهه ها هنوز عملیات سری محسوب می شد و حتی بعد از انقلاب نیز می ترسید در مورد آن عملیات صحبتی کند. حال این پشتیبان قوی مورد اشاره جناب سروان چه کسی می تواند باشد؟ اکبر ملک سرباز یا آن فاميل سركار استوار؟! والله اعلم!

جناب سروان مکثی کرده و سیگاری روشن می کند و انتظار دارد که بپرسم آن پشتیبان قوی کیست ولی من که می دانم چنان پشتیبانی ندارم ساکت هستم. جناب سروان برخاسته کمی نزدیکتر آمده می گوید: پرونده شما زیر نظر مستقیم جناب سرهنگ فرمانده رکن دومم باز گردیده و شخص ایشان مستقیماً به پرونده شما رسیدگی می فرمایند. این نظر لطف جناب سرهنگ بشماست که پرونده زیر نظر ایشان است و از نزدیک جریانات را تعقیب می فرمایند و تمایل دارند که شما همکاری کرده و بزودی آزاد گردیده سر خانه و زندگیت برگردی. خوب حالا حاضری به چند سوال کوچک ما جواب بدهی؟
در حالیکه به دیوار روبرو نگاه می کنم می گویم: در اینکه جواب می دهم مسئله ای نیست ولی مسئله این است که جوابهای من شما را قانع نمی کند چون مامورین شما از درک بعضی از مسائل امتناع دارند و برای اینکه خودی به فرماندهانشان نشان دهند هر رطب و یابس و هر آسمان و ریسمانی را بهم بافته برای شما گزارش تهیه کرده اند. در صورتیکه بیشتر آن گزارشات از روی عدم درک و آگاهی است.
جناب سروان چند قدمی نیز نزدیک شده بعد از باز دم دود سیگار به هوا به آرامی می پرسد: شما از کجا به رطب و یا بس و آسمان و ریسمان بودن گزارشات مامورین ما دسترسی پیدا کرده اید؟ پس به اسناد طبقه بندی شده نیز دسترسی داشتید؟
ـ نیازی به دسترسی به اسناد طبقه بندی شده نیست همین رفتارهای شما چنان استنباطی را برای شخص متهم بوجود می آورد. اگر گزارشهای مامورین شما غلط نبود که من حالا امروز در دانشکده افسری در دانشپایه درس می خواندم و در حضور جنابعالی نبودم.
جناب سروان در حال برگشت به پشت میزش می گوید: شما همکاری کنید و حقیقت را بگوئید ما نیز اگر دیدیم مامورینمان گزارش اشتباهی داده اند آنها را بطریق ممکن تنبه می کنیم ولی شرط اصلی این است که شما حقیقت را به ما بگوئید. خوب من حالا دوباره از شما می پرسم: «گروه اولدوز یا به قول خودتان فرقه اولدوز چند نفر عضو داشت و اعضاء و اهداف آن چه بود و چه عملیاتی تا به حال داشتید؟»
چشم در چشم جناب سروان می دوزم. جناب سروان حالت تشویق می گیرد: می بینی؟ سوالی به این راحتی از هیچ متهمی پرسیده نشده است فقط نام اعضا و سمت آنها را می خواهم، همین! بفرمائید من سراپا گوشم!
جناب سروان وقتی می بیند باز به او خیره شده ام کمی جلوتر آمده از روی میز کاغذ فرم بازجویی و خودکاری روی صندلی دسته دارم می گذارد و با لحن تشویقی می گوید!
ـ زیاد نمی خواهد بنویسی فقط چند خطی کافی است ما خود تمام جریانات را می دانیم. حال چند خط می نویسی بعد می روی می گیری می خوابی فردا که سر حال آمدی می آیی اینجا دو سه کلام با هم صحبت و نصیحتی می کنیم و بر می گردی به دانشکده، از دانشکده افسری در مورد تو تحقیق کرده ایم، تمام دوستان و درجه داران و افسرانی که با شما سر و کاری داشتند همگی تایید کرده اند که شما فرد صادق و راستگویی هستید و هیچ وقت دروغ نمی گویید. خود شما بهتر می دانید که خداوند در قران کریم می فرماید «لعنت الله علی الکاذبین» یعنی لعنت خداوند بر دروغگویان باد. من وقتی شنیدم که شما فردی راستگو و صادق هستید با خود عهد کردم هر کمکی از دستم بر آید برای رفع این گرفتاری شما انجام بدهم. می دانید من چند بار به زیارت بیت الله الحرام مشرف شده ام. همین دو سال پیش وقتی در مکه مکرمه بودم از خداوند متعال استدعا کردم که افراد صالح و مومنی را جهت باز جویی در اختیارم قرار دهد تا به نیت تقرب به ذات اقدس ایشان هر کمکی در حقش بتوانم انجام دهم، خوب حالا حرف بزن ولی سعی کن حقیقت را بگویی تا من نیز به نذر و نیتم در کمک کردن به متهمین حقیقت گو دستم باز باشد و پیش خداوند متعال رو سفید گردم.
نگاهی به سرتا پای جناب سروان انداخته می گویم: مطمئنی از حقیقت گویی یم ناراحت نمی شوید؟
با خوشحالی سیگار جدیدی زیر لب گذاشته و بعد از آتش زدن آن می گوید: مگر حرف حق شنیدن ناراحتی دارد بگو جانم، بگو که من سر تا پا گوشم و می خواهم مشکلت را حل کنم.
ـ می بخشید جناب سروان از چه زمانی سروان های ارتشی حق خروج از کشور و رفتن به مکه مکرمه را قبل از بازنشستگی دارند؟!
جناب سروان بنوعي شوکه شده، سیگار در گوشه لبش بدون هیچ حرکتی می ماند. از موقعیت پیش آمده نهایت استفاده را می کنم: می بخشید جناب سروان شما با این لهجه غلیظ فارسی که دارید مطمئناً اهل تهران و شیعه نیز هستید مگر غیر از این است؟
با اینکه بعدا متوجه می شوم که بازجویان عادت به جواب دادن ندارند و در کد گذاری آنها فقط سوال کردن طرح ریزی شده است ولی جناب سروان از شوکه حاصله در جهت تظاهر به اسلام برای به حرف کشیدن از من به در نیامده بود و بدین جهت بی اختیار می گوید: مسلماً، مسلماً که شیعه مرتضی علی هستم، جانم فدای حضرت علی(ع) باد مگر شما شک هم دارید؟!

ـ نه خیر در شیعه بودن شما شکی ندارم ولی تا آنجایی که می دانم یک مسلمان شیعه یا مجتهد باید باشد یا مقلد؟ و طبیعی است که شما مجتهد نیستید پس مقلد باید باشید. حال اگر مجتهد مورد تقلید شما فتوایی بر علیه اعلیحضرت همایونی بدهند آیا شما به فتوای مجتهد جامع الشرایط خود عمل می کنید یا دست از شیعه گری برداشته شاهپرستی را پیشه خود می کنید؟
جناب سروان که کاملاً شوکه شده است در یک حرکت عصبی ناگهانی سیگاررا از گوشه لبش به زمین پرت کرده بسویم پریده داد می کشد: پدر سوخته مادر جنده خواهر هرجایی برای من آخوند بازی در نیار برای آخرین بار به تو می می گویم از گروه اولدوز هر چه می دانی یا امروز می گویی یا می سپارمت به دست این سربازان تا دهنت را سرویس کنند.
در حالیکه با چشم به زمین اشاره می کنم می گویم: حاج آقا، افتاد!
جناب سروان برگشته به جایی که من با چشم اشاره می کنم نگاهی کرده می پرسد: چی؟!
ـ ماسک جنابعالی!
یکدفعه جناب سروان با هاری تمام داد می کشد: نگهبانان… نگهبانان…!
غول های چراغ جادوی علاءالدین در آنی جلو چشممان ظاهر می شوند: خشمگین و آمادۀ تعرض. جناب سروان داد می کشد: مادر بخطا حالا نوبت افتادن ماسک توست ولی مادر جنده بهتر است این را نیز بدانی که ما برای کسب خبر به هر ماموریت ویژه و به هر جای دنیا می رویم و حتی به خانه خدا نیز سرک می کشیم که توطئه ای بر علیه ذات اقدس همایونی و رژیم مقدس شاهنشاهی در آنجا انجام نگیرد! حالا حالیت شد مادر شهر نویی؟!
فقط حالیم شد که در مملکت چه شاهپرست هایی در رژیم و مکتب پهلوی پرورش یافته اند که نه تنها به خانه بندگان خدا، بلکه به خانه خدا نیز برای عدم توطئه به جان اقدس همایونی سرک کشیده و حتی احتمالا خانه خدا را تحت نظر می گیرند و در این رابطه به احتمال قوی با شیطان نیز از نزدیک همکاری می نمایند. بعدها یک چیز دیگر نیز متوجه شدم و آن اینکه با بازجو نیاز به برخورد شخصی و تحقیری و نیزروکردن شگردش نیست و همان بهتر که گذاشت در نقش کبوتر فیلم بازی کنند تا با باز شدن دستشان در جلد باز فرو روند و متهم را متحمل هزینه اضافی بنمایند.
به محض نواخته شدن اولین سیلی از سوی جناب سروان بر بنا گوشم چهار تفنگدار با قنداق تفنگ هایشان بر سرم ریخته و مثل توپ فوتبال به همدیگر شوتم می دهند. گویی فوتسال یا «بالا گل» (گل کوچک) در اتاق بازجویی راه انداخته اند. چنان ضرباتی می نوازند که اگر ضربه یکی به دیگری بخورد باید یک هفته در بهداری ارتش بستری گردد. ضربات پی در پی قنداق تفنگ و پوتین و مشت و لگد و سیلی است که بر سر و صورتم می بارد. به زمین افتاده از شدت درد به خود می پیچم.
سوز سرما، فواره خون گرم از بینی و لب و دندان، گیجی و منگی یک هفته بی خوابی،و شدت ضربات وارده مشت ولگد حالم را رفته رفته دیگرگون می کنند.چشم هایم کم کم تار شده و سربازان را گاه چند برابر می بینم و گاه اصلاً نمی بینم.
جناب سروان خود نیز لگد های پی در پی است که بر سر و صورتم می زند. دیوار و سقف اتاق گاه ابعاد خود را تغیر داده گاه سقف و دیوار ها کوچک و بزرگ می شوند. بعضاً احساس درد را نیز از دست می دهم. حال همهمه های نامفهومی از دستورات جناب سروان به گوشم می خورد.ضربات قنداق های تفنگ گاه احساس درد را یکباره چند برابر کرده به اوج می رساند و گاه به یکباره احساس درد رااز بین می برد.
حال کم کم همهمه ها شدیدتر گردیده احساس می کنم درمیان یکی از دستجات عاشورای حسینی قرار گرفته ام. عده ای از سینه زنان بر سینه هایشان زده، گویی در صفی منظم بدور اتاق بازجویی می گردند. صدای مداح کم کم واضحتر می شود. حال نوحه خوان بالای سرم ایستاده و با ضربات پی در پی مشت و لگد و قنداق تفنگ با سوزی از ته دل می خواند:
گل باجی تل اوستونه عباسیوی ییخیب لار
یا گل اؤزون یا جددون، قولارینی قیریب لار
یوخ گلمه سن دایان دور، زره لریم جیریب لار
اوخ گلیب اوخ اوستونه، نیزه سنان وورورلار
احساس می کنم مداح بعد از هر ضربه محکمی که بر سر و تنم فرود می آید وارد شور گردیده و از ته دل فریاد می کشد «یا جدا»(ای جدم) و همگی سینه زنان یک صدا از ته دل فریاد می کشند «یاحسین»!

جویی از خون بینی و ابرو و سر و صورت تمام تن و لباسم را خونین کرده و بخارش اتاق را می گیرد. با هر حرکتی برای جلوگیری از ضربات، ضرباتی از جاهای بدون حفاظ بر سر و صورتم می رسد. دیگر قادر به حرکت هم نشده وعاقبت حتی از دست و پا زدن نیز می افتم. جناب سروان وقتی می بیند که تعادل مناسبی ندارم به سربازان اشاره می کند که دست نگه دارند.نگهبانان کنار کشیده من در وسط اتاق روی موزائیک های خون آلود به خود می پیچم. جناب سروان سیگاری روشن می کند و پشت میز خود می نشیند. منتظراست تا کم کم حالم جا بیاید. احتملاً بعد ازاتمام سیگار سوم است که بالای سرم آمده می گوید: خوب! حال قول می دهی هر چه می پرسم حقیقت را بگویی یا نه؟ اگر راستش را نگویی این دفعه دستور می دهم بر تخت بسته با شلاق به حرفت بیاورند، فهمیدی؟
در حالیکه از شدت کتک نای حرکت ندارم با اشاره به خونهای کف اتاق که بخارهایی از آنها بلند است می گویم: می بینی که تاب تحمل شنیدن یک حرف حق را نداشتی و چنین خونی بپا کردی آنوقت انتظار داری باز حقیقت را بشنوی؟
جناب سروان خم شده صورتش را روبروی صورتم قرار داده می گوید: دیوث جاکش! من حقیقت در مورد خودم را از تو نمی خواهم، بلکه حقیقت در مورد خودت و گروه اولدوز را می خواهم، فهمیدی؟!
برای اینکه متوجه بشود که متوجه شده ام لگدش نیم متری بر روی خونهای جاری ام حرکتم می دهد و لگد دوم نیز لیزم داده دوباره به سر جای اولم بر می گرداند. جناب سروان بشدت عصبی است. چهره من خونین و چهرة او سرخ و چشم هایش از حدقه در آمده است. مثل مست ها عربده می کشد: گروه اولدوز را از چه زمانی تشکیل دادید؟ هدف از تشکیل گروه اولدوز چه بود؟ اعضا و کادر مرکزی گروه چه کسانی بودند؟ چه عملیاتی داشتید؟ چکار می خواستید بکنید؟ یا حرف می زنی یا امروز می کشمت. فقط محض اطلاع ات می گویم که این کتک ها تماماً از جیبت می رود چون همه چیز را ما در مورد گروه اولدوز می دانیم.
بدون اینکه ضربه ای تازه خورده باشم احساس می کنم حالم به یکباره تغیر کرده وکم کم چشمهایم تیره و تار می شود. حالتی شبیه به استفراغ در دلم می پیچد. هر قدر می خواهم بر خود مسلط شوم نمی توانم. احساس می کنم قیافه و صدای جناب سروان نیز تغیر کرده و بیشتر به دراکولا شبیه شده است. حدس می زنم در صدد گاز گرفتن و نیش زدن بر گردنم است. دراکولا کم کم به من نزدیک می شود. گویی حالت عادی ندارد و چشم برصورتم دوخته است. نزدیک و نزدیکتر می شود. احتمالا قبل از اینکه بخواهد دندانهای نیشش را در رگهای گردنم فرو کند با زبان دراز خویش می خواهد خونهای تازه ریخته بر زمین را مثل سگی لیس بزند. حدسم درست است او خونها را لیس می زند و یک ریز با من حرف می زند ولی عجیب است که من دیگر زبان این دراکولا را متوجه نمی شوم. تلاشم برای کنترل دل پیچه ام بی نتیجه می ماند. احساس می کنم که در حال بالا آوردن هستم. حسابی ناک اوت (ضربه فنی) شده ام. ناگهان استفراغی خونین از دهانم فواره می زند و دراکولا به شکل سگی با ولعی تمام به لیس زدن استفراغ خونینم می پردازد! عجب ناک اوتی می شوم!
سگی را خون دل دادم که با من آشنا گردد
ندانستم که سگ خون می‌خورد خونخوار می‌گردد.

■ منبع: مجله هنر و اقتصاد- شماره 7

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز

مجله غروب آنلاین