سینماهای تبریز – روایتی از «آواز قو» |غلامرضا طباطبایی مجد

سینماهای تبریز – روایتی از «آواز قو» |غلامرضا طباطبایی مجد
 آبان ۵, ۱۳۹۹  goroob online  سینما , دسته‌بندی نشده
سینماهای تبریز – روایتی از «آواز قو» |غلامرضا طباطبایی مجد

سینماهای تبریز – روایتی از «آواز قو» |غلامرضا طباطبایی مجد

همان سال های ورود به دبیرستان است که اگر فرصت طلایی و پول بادآورده گیرمان می آمد سری به سینما کریستال و متروپل و مولن‏ژور- و سال‏ها بعد به سينما آسيا و سينما فرهنگ- مي‏زديم و دو ساعتي به تماشاي فيلم مي‏نشينم. فيلم: ضربت، دلهره، فرياد نيمه شب از آن فيلم‏هايي بودند كه فكر تماشاي آن‏ها و صحبت سه چهار ساعتي در باره‏شان پس از بيرون آمدن از سينما، هميشه تو مغزمان بود. آرتيست معروف اين فيلم‏ها آرمان بود و رضا بيك‏ايمانوردي. آرمان، اسم اصلي‏اش آرمائيس هوسپيان بود كه ساموئل خاچيكيان اوّل او را در فيلم «دختري از شيراز» شركت داد. آرمان پيش از آن همراه خاچيكيان و واعظيان و آقاماليان در باشگاه آرارات- باشگاه ارامنۀ‏ تهران ـ بارها روي صحنه رفته بود. سال‏ها قبل از آن هم در كفّاشي طوطي در تهران كار مي‏كرد. بيك‏ايمانوردي هم، مادرش در سفارت آمريكا در تهران كار مي‏كرد، شغل رانندگي را در اينجا از اين بابت به دست آورد. به كشتي كج و ورزش‏هاي رزمي علاقه داشت و تبحّري در آن‏ها كسب كرده بود، وارد سينما شد، بعد در فيلم‏هاي كمدي در نقش‏هاي دلقك بزن‏بهادر ظاهر مي‏شد. عاقبت خوشي در انتظارش نبود، آخر عمري به آمريكا پناه برد و به كار رانندگي كاميون بين‏شهري مشغول شد. گفته اند از ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ (در مدّت هفت سال) هفتاد و دو فيلم بازي كرد؛ ـ ماراتن فيلمسازي و هنرپيشگي! او از پركارترين هنرپيشگان پيش از انقلاب ايران است. ايرج قادري مي‏گويد: پس از پايان صحنه‏اي از فيلم او را بالاي درختي ديدم. پرسيدم آنجا چه كار مي‏كني؟ گفت صحنه‏اي از فيلم ديگر را بازي مي‏كنم. در ۲۰۰۴ در آريزوناي آمريكا درگذشت. بعد از انقلاب هم با بازي اش در فيلم راهي به سوي خدا ساختۀ جلال مهربان مخالفتي نشد ولي پس از آماده شدن فيلم به دليل حضور وي در آن هرگز به نمايش در نيامد. البتّه درآن روزگار به جز فيلم‏هاي فارسي‏ كه ذكري از آن‏ها كردم، بودند فيلم‏هاي خوب اروپايي يا آمريكايي كه از روي رمان‏هاي بزرگ كارگردان‏هاي حرفه‏اي و خلاق ساخته بودند: از جمله «از اين جا تا ابديّت» كه فرد زينه‏مان كارگردان صاحب‏نام آمريكا آن را در سال ۱۹۵۳ (پنج سال بعد از تولّد من) از روي رماني مشهور به همين نام از نويسندۀ بزرگ انگليس، جيمزجويس ساخته بود كه هنرپيشه‏هايي چون: برت لنكستر، مونتگمري كليف، فرانك سيناترا و ارنست بورگناين در آن به نحو شايسته‏اي درخشيدند. اگرچه آن روزها آن طور كه بايد و شايد دريافت كلّي از ديدن اين جور فيلم‏ها نداشتيم، با اين همه روزها و شايد هفته‏ها غرق در افكار و آلام خويش بوديم كه به يك وسيله‏اي به فيلم مربوط مي‏شد. اصلاً سینما رفتن ما آن روزها خودش عالمی داشت برای مان خاتون. وقتی توی تاریکی می نشستیم و نور اتاقِ آپاراتچی از بالای سرمان رد می شد و تصویری بزرگ روی پرده می افتاد روح از تن مان می پرید بیرون. حالی به حالی می شدیم که بی سابقه بود برای مان آن روزها مَهی. سرمست اعجاز و تعجّب کودکانه، در آسمان ها سیر می کردیم. بازی «جانی وسیمولر» در نقش تارزان هرگز از یادم نمی رود. نه من، همۀ جوانان شیفته و واله حرکت های محیّرالعقول تارزان بودیم که از بچّگی در جنگل بزرگ شده بود، از شیرمیمون تغذیه کرده بود… دوستی تارزان با گوریل ها و گرگ ها و شیرها چه رابطۀ دوست داشتنی و خوش فرجامی بود، خاتون!

خاتون، تاريخ تأسيس سينما در تبريز عمري فزون بر يك‏صد سال دارد. تاريخ افتتاح اوّلين سينما در تبريز- كه به قولي نخستين سينما در ايران هم بود- به سال ۱۲۹۰ شمسي برمي‏گردد به نام سينما سُولِيّ (خورشيد) به دست كاتوليك‏ها در طبقۀ‏ بالاي چند مغازه در پاساژ تبريز در خيابان پهلوي (امام‏خميني فعلي، كه امروز كاربري‏اش تغيير يافته و ديگر از آن حال و هوا و برو بياي طالبان و مشتريان مَي و باده خبري نيست)، با گنجايش يك صد نفر، با يك نوبت نمايش فيلم در روز، تأسيس شد. البتّه، مطّلع هستي كه افتتاح اين سينما در تبريز درست پنج سال پس از اختراع سينما به دست برادران لومير فرانسوي اتّفاق مي‏افتد و، اين در حالي‏ست كه ۱۶ سال بعد نخستين سينماي تهران به سال ۱۳۰۵ شمسي به نام گراندسينما (يا ناموس!) به همّت يك تبريزي به نام علي وکیلی افتتاح مي‏شود. اين سينما هر هفته روزهاي دوشنبه و جمعه فيلم‏هاي تازه‏اي نمايش مي‏داد. علي وکیلی پس از دو سال سينماي سپه را در خيابان سپه بنا نهاد كه بعداً به سينما زهره تغيير نام يافت. وكيلي همان كسي‏ست كه نخستين نشريۀ سينمايي ايران به نام سينما وُ نمایشات را در سال ۱۳۰۹ منتشر كرد و يك سال قبل از آن (۲۰ مرداد ۱۳۰۸) منافع يك شب سينماي خود را به سيل‏زدگان تبريزي اختصاص داد كه بر اثر جاري شدن سيل شديد بيش از پانصد خانه ويران شده بود؛ و مبلغ سه هزار تومان هم از سوي رضاشاه در اختيار محمّد علي تربيت شهردار وقت تبريز قرار گرفت. وام شرافتي نيز از ابتكارات اين بازرگان و سياستمدار بزرگ آذربايجاني (۱۲۶۷تبريز/ ۱۳۴۷تهران) است. بر اساس اين پروژه برخي از دانشجويان در تمام طول چهار سال تحصيل در دانشگاه، مبلغي جهت گذران دوران دانشجويي با عنوان وام شرافتي دريافت مي‏داشتند. همو بود كه ماشين تحرير را براي نخستين بار به ايران وارد كرد. در انتخابات دورۀ ششم اتاق بازرگانی تهران در ۲۰ بهمن ۱۳۳۶ که بعد از درگذشت ناگهانی ابوالحسن صادقی برگزار شد، به ریاست اتاق انتخاب گشت. وی نمایندۀ کفش ساکسون و نمایندگی اتومبیل های فورد را در ایران داست. در پنج دورۀ ۹، ۱۰، ۱۱، ۱۲ و ۱۵ نمایندۀ مجلس شورای ملی و دو دوره نمایندۀ سنا بود. و یک دوره هم به عضویّت انجمن شهر تهران درآمد. نقش علي وکیلی در تأسيس و راه اندازي «حزب عدالت» علی دشتی را نبايد از ياد برد که هدفي جز حفظ حقوق و بسط عدالت و رهبري روحي و رواني و شکوفايي اميد و آرزو در دل جوانان نداشت. از رجالي که دشتي را در تأسيس اين حزب ياري رساندند بايد از ابراهيم خواجه نوري، جمال امامي، احمد هومن نيز ياد کرد ولي همه عقيده داشتند:
«عين»اش علي است و «دال» دشتي
باقي همه«آلت»است مَشتي
البتّه، خاتون، گفته شده طرح اوّليۀ اين دو مصرع و ابيات مشابه که در همين خصوص از باب طنز و مطايبه سروده شده از آنِ نصرالله فلسفي(۱۲۸۰- ۱۳۶۰) مورّخ، اديب، مترجم، شاعر و مجلّه نگار و، صاحب مجموعۀ نفيس «زندگاني شاه عبّاس اوّل» است که گفته بود: مقصود از «ع» و «د» اين کلمه، علي دشتي مؤسّس آن است و بقيّه «آلت»اند. خاتون، اوّل این چند بیت ناب و شیرین را بشنو بعد نکته ای با تو دارم، بشنو:
سرانجام این زیستن مردن است
که بشکفتن، آغاز پژمردن است
مپندار کین پی گسسته سرای
تو را بود خواهی بسی دیرپای
دو روزی اگر مرگت آوا زند
همه ساز وُ برگ تو بپراکند
تنت تیره خاک اندر آرد به بند
در آن تنگ زندان بمانی نژند
این چند بیت، محبوبم، از فردوسی نیست، از نظامی هم نیست، از همین نصرالله فلسفیِ تاریخ دان و مورّخ بزرگ است. همین. از ابراهيم خواجه نوري هم قبلاً با تو سخن گفته ام، اين را هم بگويم وي نه تنها نخستين کسي بود که مکتب فمنيسم( طرفداري ازحقوق اجتماعي زن) را در جامعۀ ما ترويج کرد و در اين راه گفت، نوشت،حرکت کرد وحتّي به زندان افتاد، مبتکر «سازمان پرورش نيروي معنوي انساني» نيز بودکه هدفش کمک به تک تکِ افراد جامعه بود تا خود و جهان خارج از خود را بهتر بشناسد و لاجرم در تصميمات مهمّ زندگي بهتر تصميم بگيرند. مَهی خاتون، شباهت است بين زندگي و شخصيّت خواجه نوري با کارل گوستاويونگ پزشک و روان شناس مشهور سويسي. ابراهيم خواجه نوري بيست و پنج سال پس از يونگ (متولّد ۱۸۷۵ م) به دنيا آمد و سي سال بعد از مرگ يونگ (۱۹۶۱م) از دنيا رفت و به اين ترتيب هر دو عمري طولاني و پر بار داشتند. يونگ، پزشک بود امّا علاقه به روان شناسي او را وادار کرد که به رشتۀ مورد علاقه خود روي آورد و در اين رشته يکي از نام آوران روزگار دانش روان شناسی شد.

خواجه نوري در رشتۀ حقوق و علوم اداري تحصيل کرد و علاقه اش به روان شناسي از شصت سال قبل او را به اين رشته کشاند و موفقيّتش در اين رشته، مخصوصاً توانايي شگفت انگيزش در تطبيق نظريه هاي روان شناسي با روحيّات و خصوصيّات مردم ايران، از او چهره اي موفق و نامدار در روان شناسي علمي ساخت. يونگ، پس از مطالعه در مکاتب مختلف روان شناسي و تطبيق آن ها با يکديگر مخصوصاً با آشنايي کامل با مکتب فرويد، مکتبي به نام «روان شناسي تحليلي» پايه گذاري کرد که تفکّري جديد را در روان شناسي عرضه مي کرد. او شجاعانه بسياري از نظريات غيرواقع بينانۀ فرويد را رد کرد و جنبه هاي انساني شخصيت و رفتارهاي افراد را بيشتر مورد توجّه قرار داد. ابراهیم خواجه نوري نيز دقيقاً همين طريق را پيمود و پس از بررسي و تحقيق در مکاتب مختلف روان شناسی، روش ها و تکنيک هايي انسان گرايانه را که با روحيّات و خصوصيّات مردم کشورش انطباق و همخواني داشت، ابداع کرد و آن را «پرورش نيروي معنوي انساني» ناميد که يارانش اکنون آن را «مکتب پنا» مي نامند؛ مکتبي که علوم روان شناسي، جامعه شناسي، مردم شناسي و اخلاق را در هم آميخته تا راهي ميان بُر براي خوشبختي انسان ها و رهايي آن ها از عناد به خود و عناد به ديگري و ناسازگاري با جامعه پديد آورد و به اين وسيله راه رشد و تعالي انسان ها را هموار سازد.
بحث سینما ببین ما را کجا برد خاتون. برگردیم به سینما. سينما سُولِيّ همان سينمايي‏ست كه ساموئل خاچيكيان كارگردان بزرگ سينماي فارسي (متولّد ۱۳۰۲ تبريز) در دوران كودكي در بغل مادرش به آن جا رفته و فيلم ناموس ساختۀ‏ الكساندر شيروان‏زاده را در آن جا تماشا كرده بود. سينما سُولِيّ روزهاي غيرتعطيل فقط يك سئانس و روزهای جمعه‏ها و روزهاي تعطيل دو سئانس فيلم به نمايش مي‏گذاشت. قيمت بليت هم يك ريال بود كه بعضي وقت‏ها دو نفر نيز مي‏توانستند از يك بليت استفاده كنند. سينما سُولِيّ به دليل كمبود فيلم جهت نمايش، پنج سال بعد تعطيل شد. بعد از تعطيلي اين سينما، چند تن از بازرگانان تبريز مشتركاً سينماي ديگري را در يك فضاي باز آمادۀ بهره‏برداري كردند كه در سال ۱۲۹۵ به نام سينما «تمدّن» افتتاح شد. اين سينما، فقط سه ماه تابستان را قادر بود به فعاليّت مشغول شود، به همين جهت چون در مدّت اين سه ماه قادر به تأمين دخل و خرج خود نبود به زودي تعطيل گشت (۱۲۹۷ ش) از اين تاريخ تا هشت سال بعد تبريز فاقد سينما بود تا اين که در سال ۱۳۰۵ بهترين و مجهّزترين سينماي آن زمان در همان پاساژ سينما سُولِيّ، سينما ايران افتتاح شد. سينما متعلّق به شخصي بود به نام كرباسي كه وي آن را زير نظر و با تشريك مساعي برادران سوركف كه آلماني‏الاصل بودند آماده‏ بهره‏برداري كرد. فيلم‏هاي اين سينما را اكثراً ياكوبسون، نماينده‏ پخش فيلم در ايران تأمين مي‏كرد. در واقع سينما ايران نخستين سينماي دائمي تبريز محسوب مي‏شود كه نمايش فيلم را به طور مرتّب ادامه داده است.
بعد از سينما ايران تا افتتاح دوّمين سينماي دائمي اين شهر، چند سينما تأسيس شدند كه مدّت كوتاهي توانستند ادامۀ كار دهند، از جمله: سينما پاته (خروس) در محلّ پاساژ پهلوي، سينما وطن كه در سال ۱۳۱۱ روبه‏روي گراندهتل افتتاح شد و دو سال بيشتر دوام نياورد. يك سال بعد دو سينماي «منصور» و شيروُخورشيد افتتاح شدند كه تا سال ۱۳۱۴ توانستند دوام بياورند. دو سينماي تابستاني باغ ملّي و باغ گلستان كه اوّلي در ۱۳۱۳ و دوّمي در سال ۱۳۱۵ افتتاح شدند، مدتي در سه ماهۀ‏ تابستان تماشاگران را به سينما كشاندند، امّا با شروع فعاليّت سينماهاي هما و ميهن، اين دو سينماي تابستاني هم از رونق افتادند و كارشان به تعطيلي كشيد.
در سال تولّد من پنجمين سينماي دائمي تبريز با نام متروپل در خيابان پهلوي با نمايش فيلم جويندگان طلا افتتاح شد. يك سال بعد(۱۳۲۹ش) سينما ركس- كه در سال ۱۳۲۵ افتتاح شده بود ـ به سينما مولن‏روژ تغيير نام داد. بدين ترتيب در پايان دهۀ ۲۰ سينماهاي: ايران، پارك، مولن‏روژ، ديانا و متروپل در تبريز فعاليّت داشتند. اين سينما ديانا قبلاً ديده‏بان نام داشت و نام آن را مرتّب از زبان اكي مي‏شنيدم كه وقتي سخن از سينما پيش مي‏آمد، فيلش ياد هندوستان مي‏كرد و شب‏هايي كه همراه مهدي براي ديدن فيلم به سينما ديده‏بان رفته بود. شروع مي‏كرد به بافتن آسمان و ريسمان و شرح مبسوطي از فيلم‏هايي كه ديده بود و سروُسرّي كه در آن تاريكي سالن سينما با مهدي داشته بود. اين سينما ديده‏بان كه بعدها به نام سينما ديانا تغييرنام داد، درزمان تأسيس وافتتاح آن در سال ۱۳۰۴ شمسي نامش سينما ماياك بود كه آرنولد ژاكوپسونچ روسي آن را در تبريز تأسيس كرده بود. آرنولد از جمله متموّلين روسيّه بود كه بعد از تغيير رژيم در روسيّه، به جهت حفظ سرمايۀ‏ خود به تبريز آمده و سينما ماياك را تأسيس كرده بود.

در دهۀ‏ ۱۳۳۰ تنها سينمايي كه در تبريز افتتاح شد و رقم سينماهاي تبريز را از پنج به شش رساند سينما كريستال بود د رخيابان شهناز جنوبی كه برادران سيمونيان اسماعيل پارسا و مجيدروستا ساختند. فيلم افتتاحيۀ‏ اين سينما «هفت عروس براي هفت برادر» بود. اين سينما نيز كه خاطرۀ‏ ديدن دلهره و «شيطان در مي‏زند» را در آن دارم، بعد از انقلاب مثل يكي دو سينماي شهر به تعطيلي كشيد و آخر سر در دهۀ ۱۳۹۰ به پاساژ كريستال تغيير كاربري داد. من نمي‏دانم تغيير كاربري سينما به پاساژ در تبريز چقدر لازم و ضروري‏ست خاتون، چون در تخصّص من نيست، امّا شاعر طنزپرداز تبريزي‏مان زنده‏ياد حميدآرش كه كارش انگولك در كار ديگران بود نه تنها آن را لازم مي‏دانست بلكه مي‏گفت نه در هر خيابان يك پاساژ، بلكه در هر وجب تبريز بايد پاساژي ساخته شود: «هر قاريشدا بير پاساژ ايندي گره‏كدير تبريزه»!
در دهۀ ۱۳۴۰ مجموعاً چهار سينما در تبريز تأسيس شد. اوّلين سينما آسياست كه در ۱۳۴۳ در خيابان شهناز شمالي با فيلم ايراني «سرسام» افتتاح شد. اين سينما را برادران سيمونيان، اسماعيل پارسا و كازاريانس ساختند. در همين سال، سينما پارك واقع در پاساژ پهلوي به سينما سعدي تغيير نام داد و ادارۀ‏ آن به عهدۀ‏ آرتوش، روبن، سركيس و نوروزي محوّل شد. پنج سال بعد از افتتاح سينما آسيا، دو سينماي بزرگ مجهّز به دستگاه‏هاي نمايش هفتاد ميلي‏متري در تبريز افتتاح شد. اوّلي با نام تخت‏جمشيد در خيابان امين با فيلم هفتاد ميلي‏متري «ايستگاه زبرا» آغاز به كار كرد. و سينماي دوّمي درياي نور بود در خيابان پهلوي سابق كه با فيلم هفتاد ميلي‏متري «ديدني‏هاي روسيّه» افتتاح شد. سينما تخت‏جمشيد قبل از انقلاب چند بار دچار آتش‏سوزي شد كه در آخرين آتش‏سوزي در سال ۱۳۵۴ به طور كلّي منهدم و تعطيل شد. يك سال بعد، يعني سال ۱۳۴۹ شمسي، سينما فرهنگيان توسط ادارۀ‏ آموزش و پرورش استان در همان خيابان پهلوي مقابل سينما متروپل تأسيس شد و جمع سينماهاي تبريز درپايان دهۀ ۱۳۴۰ به ده سينما رسيد. درخصوص سينما آسيا و سينما فرهنگيان كه از مهمّ‏ترين سينماهاي سطح شهر تبريز بودند، گفتني‏ها برايت دارم كه به موقع خواهم گفت. يك سال بعد، سال ۱۳۵۰، سينما آريا كه بزرگ ترین سينماي تبريز بود و برادران حشمت‏پور ساختن آن را بر عهده داشتند، آخرين سينماي تبريز در دوران قبل از انقلاب به حساب مي‏آيد، كه در سال ۱۳۹۳ بعد از سال‏ها تعطيلي تخريب شد. شايد در آينده به جايش پاساژي ساخته شود؛ خدا را چه دیدی!
تا قبل از انقلاب هميشه دوران رونق سينماهاي تبريز، شايد برخلاف بسياري از نقاط ديگر، ماه مبارك رمضان بود كه سينماها بهترين فيلم‏هاي‏شان را در اين ماه نمايش مي‏دادند. معمولاً در ماه رمضان بسياري از مردم بعد از صرف افطاري تا هنگام خوردن سحري اوقات خود را بيرون از خانه سپري مي‏كردند. عدّه‏اي، فاصله‏ اين دو زمان را در مساجد مي‏گذراندند، عدّه‏اي در قهوه‏خانه‏ها مشغول گل‏بازي و تورنا بازي بودند، عدّه‏اي هم رفتن به سينما را براي خود انتخاب مي‏كردند. به همين دليل سينماها در ماه رمضان از ساعت هشت شب تا ساعت دو بامداد يكسره فيلم نمايش مي‏دادند. استقبال از فيلم‏ها در اين ماه به حدّي بود كه معمولاً شب‏هاي جمعه در هيچ كدام از سينماها نمي‏شد به راحتي بليت گير آورد، در نتيجه در برخي از اين سينماها بازار سياه به وجود مي‏آمد. به دليل اين رونق، سينماها در اين ماه، معمولاً، رعايت حال تماشاگران را نمي‏كردند و بعضي وقت‏ها با حذف چند پرده، فيلم‏ها را به طور ناقص نمايش مي‏دادند، و بعضي سينماها تا دو برابر گنجايش سالن بليت مي‏فروختند.
در همين شب‏هاي رمضان بود كه فيلم‏هاي تركي آذربايجاني مثل: مشهدي‏عباد، آرشين مال‏آلان و جيران من جزو برنامۀ‏ هميشگي ماه رمضان در سينماهاي تبريز بودند و مرتّب در پردۀ سينما به نمايش درمي‏آمدند. نه تنها خود اهالي تبريز، مردم از روستاهاي اطراف تبريز نيز به خاطر تماشاي هر يك از اين فيلم‏ها بعد از افطار با هر وسيلۀ مسافربري كه گيرشان مي‏آمد خودشان را به شهر مي‏رساندند و يکسره در مقابل سينما ايران از وسيلۀ‏ نقليّه پياده مي‏شدند؛ طوري كه ايستگاه جلو سينما ايران را ايستگاه مشهدي‏عباد مي‏گفتند؛ همان گونه که میدان حسن آباد تهران، میدان امیرارسلان شد. وقتی فیلم امیرارسلان نامدار در سینمای میدان حسن آباد تهران اکران شد، آن قدر فروش رفت و جمعیّت روزانه آن جا حضور داشت که اسم میدان حسن آباد تغییر کرد و شد امیرارسلان.

البتّه دركنار اين فيلم‏هاي تركي فيلم‏هاي مصري و هندي نيز بازار مخصوص خود را داشتند و گيشۀ سينماهاي نمايش‏دهندۀ‏ اين فيلم‏ها هميشه شلوغ بود. قبل از اين که فيلم‏هاي هندي مثل سنگام، شعله و… مورد نظر و رضايت نسل من قرار گيرد و ماه‏ها چشم انتظار اكران و نمايش آن باشيم، هندوستان با فيلم‏هايي مثل مانگالا نفوذ خود در ميان نسل سينمارو زمان خود را نشان داده بود. مانگالا را سينما كريستال در سال ۱۳۳۴ به نمايش درآورد. اشتياق مردم براي تماشاي اين فيلم و استقبال از آن باعث شد كه سينماي نمايش‏دهنده روزانه ده سئانس فيلم را نمايش دهد. بعد از مانگالا سينمادوستان نمايش فيلم‏هاي هندي چندان رغبتي نشان ندادند، تا اين که نمايش فيلم آواره به هنرمندي راچ كاپور يكبار ديگر باعث رونق فيلم‏هاي هندي در تبريز شد. فيلم سنگام هم كه سال ‏ها بعد از راه رسيد، با استقبال بي‏نظير مردم روبه‏رو شد. اين فيلم يكي از پرفروش‏ترين فيلم‏هاي نمايش داده شده پيش از انقلاب است. گویا عنوان فیلم حکایت از رسیدن و درهم آویختن سه رود مقدّس در هندوستان بود.
تا يادم نرفته از دو فيلم مصري نيز ياد كنم كه نمايش آن‏ها در تبريز با استقبال خوبي مواجه شد. يكي فيلم «عشق و ناكامي» بود با شركت اَسْمَهان خوانندۀ شهير و ناكام سوري (خواهر عبدالحليم حافظ) و يوسف وهبي، ديگر «من ستوده هستم» با شركت نورالهدي. ازتماشاي فيلم‏هاي وسترن هم يك لحظه غافل نبوديم خاتون. گوش به زنگ بوديم كه كدام سينما، برنامۀ «آينده»اش فيلم وسترن و بزن بزن است. الآن هم دلم لك زده به ديدن يك فيلم وسترن پر از «كيشون کیشون» اگرچه امروز مي‏گويند عصر سينماي وسترن سال‏هاست به سر آمده ولي خوب كه نگاه مي‏كنم مي‏بينم محتواي فيلم وسترن از ديد منطق اجتماعي، يا از زاويه‏اي سياسي/ ايدئولوژيك ظاهراً به هيچ نظام اجتماعي و حكومتي خاصي اشاره نمي‏كند امّا اصل برحقّانيّت قوي است و قهرمانان آن هميشه قوي‏تر و برترند؛ چه در شليك تيرهاي بي‏خطا چه در هوش، چه در عزم و ارادۀ‏ خلل‏ناپذير و حتّي در زيبايي چهره و اندام با معيارهاي نژاد سفيد. البتّه، خاتون اساس تمام منازعات فيلم وسترن علاوه بر حقّانيّت قوي، مالكيّت و دفاع از مالكيّت است. در كم‏تر فيلم وسترني ست كه دعوا بر سر چيزي جز مالكيّت باشد: مالكيّت زمين، مالكيّت اسب، مالكيّت زن. و البتّه قانون- قانونِ مدافع مالكيّت، اقتدار و خانواده- جاي خود را دارد.
اگر رفتن به سينما براي خيلي از ماها زمان تفريح و سرگرمي بود و گذراندن يكي دو ساعت به خوشي، براي برخي مايۀ‏ دردسر و عذاب بود. هنگامي كه از تماشاي فيلم فارغ مي‏شديم و روشن شدن چراغ‏هاي سالن نمايش فيلم به عنوان آخرين اخطار، چشم‏هاي‏مان را يك لحظه آزار مي‏داد و هول هولكي مي‏زديم بيرون، دم در سينما با كاميون‏هاي نفربر ريو ارتش مواجه مي‏شديم كه منتظرند جوانان پا به سن سربازي گذاشته را همان جا دستگير، بعد سوار كاميون‏ها بكنند و از آن جا يكسر ببرند پادگان براي خدمت سربازي كه آن روزها «اجباري» ناميده مي‏شد. بيچاره جوانان با چه زحمت و دردسري خودشان را از دست مأموران سمج خلاص مي‏كردند، ولي آنان که به تله مي‏افتادند گريان و نالان، گردن به حكم قضا مي‏دادند و سوار كاميون‏ها مي‏شدند. بودند جواناني كه در همان لحظات نفس‏گيرخندان وحقّ به جانب صدالبتّه با غرور به سمت كاميون مي‏رفتند و با نشان دادن «خراش‏نامه» (گواهينامۀ‏ پايان خدمت سربازي) و يا ديگر مدرك دولتي مبني بر معافيّت از انجام خدمت سربازي، شعار «دماغ‏سوخته مي‏خريم» را ياد ناظران و مسئولين امر در آن روزها مي‏انداختند.
خيلي از جوانان به اين شيوه مجبور به انجام خدمت سربازي خود مي‏شدند. خب اين هم يك روش ابداعي جهت احضار مشمولين نظام اجباري است. چه مي‏شود كرد! حالا تو تصوّر كن خاتون، چه واويلايي مي‏شد در خانۀ‏ جواني كه اين گونه به اجباري خوانده مي‏شد. انگار روز عزا است و رسيدن خبر مرگ فرزند. مادر وخواهر چنگ به چهره مي‏زدند. مشت به تخت سينه مي‏كوفتند. گيس پريشان مي‏كردند. پدر هم كه معلوم است چه حالي مي‏توانست داشته باشد. دست به دامن آخوند محلّ مي‏شد يا گله به يكي از درجه‏داران فاميل مي‏برد كه كاري برايش بكنند. امّا دريغ از يك كورسوي اميد و نجاتي. سابق براين موقع سربازگيري كه مي‏شد شهر به وضوح منقلب مي‏گشت. پچ‏پچ‏ها درمي‏گرفت و بي‏تابي‏ها و بي‏قراري در بعضي خانه‏ها بروز مي‏كرد.همين كه اسامي مشمولين را بر سر در مسجدها و چهارراه‏ها و يا اماكن معتبر و معروف مي‏زدند عدّه‏اي كه كس و كاري نداشتند به جز پنهان شدن در خانۀ‏ اقوام دور و نزديك و يا فرار به دهات نزديك، چاره‏اي نمي‏يافتند و آن‏هايي هم كه به خيال خود اميدي به رهايي داشتند و يا دست و پا چلفتي بودند، چار و ناچار در ميان گريه و زاري مادر و خواهر و اقوام نزديك به هنگ مي‏رفتند.

استوار نظام اجباري پشت ميز مي‏نشست، جوان‏ها را ديد مي‏زد، معاينه به قيافه و اندام بود. او بود كه مي‏گفت چه كسي سرباز مي‏شود چه كسي نه. البتّه اين اظهارنظر قطعي بستگي به خيلي چيز ها هم داشت. مثلاً به واسطۀ‏ دلال‏هايي، بعضي‏ها شايستۀ امر مبارك سربازي قرار نمي‏گرفتند و به آغوش خانواده بازمي‏گشتند! بيچاره مادرها هم گريه‏كنان در حالي كه نم اشكِ نشسته برگونه و گوشۀ چشم را به لب لچك مي‏گرفتند، چشم به در هنگ داشتند كه شايد فرزندشان از چنگ سركاراستوار خلاص شود و بيرون بيايد. دم در هنگ يك وكيل‏باشي بود كه بعضي از بچّه‏ها را تو مي‏فرستاد، و اگر كسي پول داشت مي‏گرفت و مساعدت مي‏كرد و علي يا ولي يا عبّاس را براي چند لحظه‏اي نزد مادر بازمي‏گرداند، چون همين كه كسي از نظر سركاراستوار سرباز شناخته مي‏شد، ديگر بيرون آمدني نبود. او را به اتاق ديگري مي‏فرستادند كه سربازي تفنگ به دست دم درش نگهباني مي‏داد. مادرها همچنان چشم به راه مي‏ماندند و با دنبالۀ‏ لچك‏ اشك چشمان‏شان را پاك مي‏كردند. گريه‏شان، دلبندم به تبعيّت از احساس غريزي مادرانه بود، بعلاوه مي‏شنيدند كه سربازخانه‏ها آلوده به ميكروب تيفوس و وباست. مي‏ترسيدند کودک مثل دسته‏گل‏شان نفله شود. فرداي عزيمت مشمولين در ستوني نامنظم و شلخته درحالي كه دو سربازِ تفنگ به دست در اطراف‏شان راه مي‏رفتند، پياده به راه مي‏افتادند، و پدرها و مادرها و اقوام نزديك آن‏ها را بدرقه مي‏كردند. عشق در دل بیچاره مادرها مي‏گريست و با خنده و اشك با هم مي‏آميخت. خنده مال مادر نبود، خنده را با اشك آميخته بود به خاطر دل فرزند، كه بداند زياد هم ناراحت نيست… خدا پشت و پناهش باشد.
«قانون خدمت نظام اجباری» خاتون دو روز بعد ازتصویب «قانون سجل احوال» (چهاردهم خرداد ۱۳۰۴) تصویب شد. حکومت برای این که بتواند جوانان را به خدمت احضار کند لازم بود سنّ و محلّ سکونت شان را بداند. مادۀ ششم این قانون می گفت: «در اوّل هر سال تا آخر فروردین شعبۀ سرباز گیری هر ناحیۀ قشونی، صورتی از کلیّۀ افرادی که در آن سال به سنّ سربازی می رسند و در ثبت حوزه های جزء می باشند از دفتر سجل نفوس از ناحیه اخراج نموده و به وسیلۀ رؤسای مافوق خود به وزارت جنگ ارسال می دارد» اجرای این قانون نخست با مخالفت شديد روحانيّت قرار گرفت. در همين سال بود كه علماي شهرستان‏ها با تأسّي از حاج‏آقانوراللّه اصفهاني در مخالفت با قانون نظام خدمت اجباری به قم مهاجرت كردند، و رضاشاه به تكاپو افتاد و دست به دامن امام‏جمعه خويي (۱۲۳۹-۱۳۲۴) نمايندۀ علماي آذربايجان- در اثر نفوذ ميرزاحسن مجتهدي- در دورۀ نخست مجلس شوراي ملّي شد، تا به او در خاموش كردن آتش اين شورش كمك كند.

خاتون، ضمن صحبت از روند شكل‏گيري و تأسيس سينما در تبريز، اشاره‏اي داشتم به اهميّت سينما آسيا و نيز سينما فرهنگيان در باروري فرهنگي و شكوفا شدن بذر آگاهي و روشنگري من و هم سنّ و سالانم، و نيز پُر كردن ساعات فراغت به نحو مطلوب و دلخواه. از اين نظر يكي از بهترين و شوق‏آورترين كارهاي‏مان در دورۀ جواني رفتن به سينما آسيا، مخصوصاً سئانس اوّل شب‏هاي جمعه‏ اين سينما بود. يك ساعت قبل از آن، خراميدن عرض و طول خيابان شهنازجنوبي و آخِرسر با بليتي در دست، كه قبلاً تهيّه كرده بوديم، آهسته و محكم به سالن نمايش سينما قدم مي‏گذاشتيم. اگر هم فرصت نيم ساعتي دست مي‏داد تا زمان شروع نمايش فيلم، سري مي‏زديم به آرايش «بتي» در طبقۀ‏ بالاي ساختمان بغلي سينما تا سر و صورت‏مان را صفا دهيم به دست آقابيت‏اللّه عبداللّه‏زاده كه رسم شستن مو بعد از اصلاح و سشوار موها را او براي اوّلين بار از آلمان سوغات آورده بود به شيك‏پوشان و خوش‏تيپان تبريز- من هم كه يكي از همين جوانان بودم! آن روزها سينما رفتن براي من و هم‏نسلان من گويي نوعي «آيين» بود؛ آييني كه حالا كه به آن فكر مي‏كنم انگار حاشيه‏هايش از فيلمي كه قرار بود ببينيم اهميّت بيش تری داشت؛ از تماشاي عكس های‏ ويترين بيرون سالن نمايش گرفته تا بوي سيگار و بوي ساندويچ كه هميشه در سرسراي سينما پيچيده بود، تا تماشاي پوستر هاي فيلم‏هاي «به زودی» (و به تعبیروُ بیان ما «آینده»)، تا تاريكي سالن، چراغ‏هاي كف سالن، نئون «لطفاً سيگار نكشيد» تا ساندويچ و پپسي بين دوپرده، تا خيال‏هاي دور و دراز كه با ديدن هر فيلم شكل مي‏گرفت، تا نوري كه با خروج از سينما چشم‏ها را مي‏آزرد، تا احساس آسودگي و امنيّت از اين بابت كه در مدّت نمايش فيلم مورد اذيّت وآزار كلامي و يدي بعضي از مردان بدجنس قرار نگرفته‏ايم در آن تاريكي مطلق سالن. حكايت‏هاي مشمئزكننده از كج‏انديشي‏ها و بي‏اخلاقي‏هاي مردان منحرف در يادها و خاطره‏ های تک تکِ مان ‏نقش بسته و هرگز پاک نمي شود و بيان آن‏ها به جز اشمئزاز و نفرت ثمري دربر ندارد. برگردیم به نشاط و زیبایی های سینما در آن روزها دلبندم. بهترين فيلم‏هاي كلاسيك سينماي جهان را در اين دو سينما: آسیا و فرهنگ مي‏توانستيم ببينيم و لذّت ببريم، از جمله: بن‏هور، ده فرمان، توپ‏هاي ناوارون، اِل‏سيد، اشك‏ها وُلبخندها، دوازده مرد خبيث، فرمان گمشده، با عشق مردن، مرگ در ونیز و…
خاتون، تماشای پوستر فیلم ها در سالن سینما وجاهای دیگر، و به تبع آن تهیّه و نصب آن در گوشه ای از اتاق خانه مان که اغلب مورد اعتراض پدر و مادرها می شد، برای مان لذّت وصف-ناپذیری داشت. اساساً هر عاشق سینما احیاناً این مناسک خاص را از سرگذرانده است: زدن پوسترهای فیلم های محبوبش روی در و دیوار اتاق یا چسباندن قطع کوچک آن بر روی دفتر مشق و گاه روی جلد کتاب. پوسترها تنها یک تبلیغ نبوده اند و نیستند. با تماشای آن ها به یاد فیلم و بازیگرش می افتیم. به گذشته برمی گردیم. پوستر فیلم ها پس از گذشت زمان، یکبار دیگر احساس نوستالژی نیز به همراه خود می آورد: این فیلم را چه زمانی و با چه کسانی دیده ایم. فیلمسازش کیست و بازیگرانش اینک چه سرنوشتی پیدا کرده اند، پیر شده اند و … امّا افسوس خاتون امروز در زمانه ای زندگی می کنیم که دیگر پوستر فیلم ها مانند گذشته شوق انگیز و پر جذبه وُ جلال نیستند. پنداری آن ها بیمار شده اند. زیبایی خود را از دست داده اند. این قدر که دیگر کم تر پوستری را می-توان پیدا کرد که آن را قاب و روی دیوار آویزان کرد. پوستر فیلم های امروز با آن چه در خود فیلم-ها می گذرد چندان متناسب نیست. حالا وقتی به پوستر فیلم هایی که در دهه های چهل و پنجاه ساخته شده فکر می کنم، گونه ای از شادی و شعف تحسین برانگیز در درون خود احساس می کنم. مثلاً پوستر فیلم های طبیعت بی جان (شهید ثالث)، غریبه وُ مه(بیضایی)، شازده احتجاب (فرمان آرا)، خاک (مسعود کیمیایی)، مغول ها (پرویز کیمیاوی) تنها یک پوستر نیستند، یک اثر هنری هستند. جالب این که برای فیلمی مثل قیصر ساختۀ کیمیایی چند پوستر طرّاحی شد؛ پوستر هایی برای مخاطبین عام و پوسترهایی برای قشر روشنفکر.

امّا قصّۀ سينما فرهنگيان مقولۀ ديگري‏ست، خاتون. اين سينما با يك سالن تقريباً كوچك نسبت به ديگر سينماها، با نمايش فيلم‏هاي ماندگار تاريخ، در ياد و خاطر ما جاي بس عزيزي دارد. این سينما به دليل وابستگي به ادارۀ آموزش و پرورش از يك اصول و ديسيپلين خاصي پيروي مي‏كرد و همواره فيلم‏هاي شاخص هنري را به نمايش مي‏گذاشت. نظم و ديسيپلين به وجود آمده در سينما فرهنگيان به حدّي بود كه واردين به آن، خواسته ناخواسته خود را موظّف مي‏ديدند تمام ناهنجاري ‏ها و بي‏مبالاتي‏هايي كه در سينماهاي ديگر، مثلاً در سينما متروپل ـ واقع در روبه روي همين سينما ـ به عمل مي‏آوردند، اين جا تابلوي تعطيل بزنند و آرام و بي‏صدا، حتي با رعايت «سيگار كشيدن ممنوع» و «تخمه شكستن ممنوع» محيطي دنج و ساكت و آبرومند جهت تماشاي فيلم مورد دلخواه خود محك بزنند. در يك كلام مي‏توانم بگويم جوانان پرشروشور و شلوغ سينما متروپل كه گاه اعتراض و نارضايي‏شان از بابت مثلاً دل‏آزار بودن محيط سالن نمايش يا دلچسب نبودن قصّۀ فيلم را بر روكش صندلي‏ها ثبت مي‏كردند، جوانان واقعاً نجيب و مبادي آداب از آب درمي‏آمدند در سينما فرهنگيان. حالا علّتش را خودت پيدا كن. اين اشتياق روزافزون به ديدن فيلم‏هايي كه در سينما فرهنگيان به نمايش گذاشته مي‏شد در دهۀ‏ پنجاه شتاب بیش تری گرفت. در اين دهه كه هوس مي‏كرديم فيلمي ببينيم كه هم براي دنياي‏مان بهره‏اي داشته باشد و هم براي آخرت‏مان، گوش به زنگ بوديم كه بشنويم سينما فرهنگيان برنامه‏اش براي هفتۀ‏ جاري چيست. مرتّب به آن جا سر مي‏زديم كه ديواربه دیوار دبيرستان فردوسي بود وگردانندگانش كارمندان وابسته به ادارۀ‏ كلّ آموزش و پرورش آن زمان با مديريّت و تشخيص و فهم درست در انتخاب و اكران فيلم‏هاي متفاوت و آموزنده. خاتون، اين سينما به طور وحشتناكي فقط شاهكارهاي سينماي جهان را نشان مي‏داد. اگر چه در چند شب نخست نمايش صندلي‏هاي سالن نمايش پر نمي‏شد امّا طعم مديريّت صحيح و وقار و حسن رفتار گردانندگان سينما خاطرۀ‏ خوشي در ذهن آن اقليّت مشتريان گذاشته و الآن هم كه چهاردهه از آن دوران گذشته باز هم هوس رفتن به سينما فرهنگيان را دارم و تماشاي فيلم‏هاي معمّا ساختۀ‏ استنلي دانن، «از عشق مردن»، «مرگ در ونيز»، «ساعت بيست و پنجم»، «آوازه‏خوان، نه آواز» و… سينما فرهنگيان آن روزها براي ما تبديل شده بود به معبد؛ معبدی مقدس و دست نایافتنی. حيف كه قدرش را ندانستيم مثل اغلب نعمت‏ها.

اتّفاقاً همين فيلم «آوازه‏خوان، نه آواز» مورد جالبي ست براي گفتگو در خصوص «اصالت درعمل» كه يك روزي بحث شيريني بود بين من و تو، و سعي داشتيم اصالت را به عامل بدهيم نه به خود عمل؛ چرا كه باورمان اين بود كه «دو صد گفته چون نيم كردار نيست» و به قول تو «هر جا زمين را بكاوي گنجي خواهي يافت، به شرطي كه با ايمان يك دهقان زمين را بكاوي» يادت كه هست؟! من، حتّي در شلوغ‏ترين زمان فكر و خيالم، حافظه‏ام تكّه‏هايي از خاطرات گذشته را دزدانه به ذهنم برمي‏گرداند ولي نمي‏دانم چرا اين روزها حافظه ات زیاد باهات همراه نیست و اين قدر فراموشكار شده‏اي. ببین خاتون، حافظۀ قوی مانند صدای خوش و خط خوش البتّه موهبت است اما امروز کمتر از گذشته نقشی تعیین کننده بازی می کند. جوابی علمایی و روکم کنیِ قدمایی شاید هنوز هم جالب باشد، ولی دیگر جایی چندان مهم در موقعیّت علمی و اجتماعی شخص ندارد. جلب توجّه، امروز اسباب علیحدّه ای طلب می کند. در هر حال از بابت خستگی حافظه زياد به خودت سخت نگير، باراني بايد تا رنگين‏كماني برآيد، فراق مقدّر نويدي‏ست به ديدار مجدّد. گمگشتگان ذهنت، روزي بر ياد و خاطرت مي‏نشينند و براي چندمين بار ثابت مي‏كنند كه خاموشي به هزار زبان در سخن است با تو. «آوازه‏خوان، نه آواز» حكايت مرد شروري بود كه روستا را به هم مي‏زد و هر مرد كشيشي كه از مركز جهت تنزيه افكار عمومي روستاييان مي‏آمد، تاب ماندن در روستا را در خود نمي‏ديد و از دست اين جوان شرور، عطاي ماندن را به لقاي بي‏حرمتي هایی كه در حقّش مي‏شد مي‏بخشيد و رسيده و نرسيده راه آمده را پيش مي‏گرفت برمي‏گشت و مي‏رفت. كشيش دوم و سوم… حتّي ششم نيز سرنوشتي جز اين نداشت كه نيامده جل و پلاس خود را برگيرد و جان به عافيت برد. تا اين که مردي از قماش مرداني آمد دنيا ديده و اهل تساهل و تسامح كه مي‏دانست چگونه از سنگِ چخماق شبْ‏چراغ بسازد. از جنس مرداني بود كشيش تازه وارد كه به درستي مي‏دانست نه هر چيزي كه سبب مي‏شود احساس بهتري پيدا كنيم خوب است، و نه هر چيزي كه ما را مي‏آزارد، بد است. او به درستي مي‏دانست كه خوشبختي ممكن است روزي در لباس بدبختي به سراغ آدمي بيايد و، برعكس. بايد آن را به جان و دل فهميد. كشيش تازه وارد چنان روشي در رفتار و كردار خود با جوان شرور به كار بست، چنان رگ خواب او را پيدا كرد با رفتار و گفتار نرم و شيرين خود، كه جوان در آخر فيلم وقتي كه مي‏خواست بميرد، سرش را روي زانوي كشيش گذاشت و گفت: «آوازه‏خوان، نه آواز!» يعني جوان به زبان بي‏زباني‏گفت همه‏ كشيش‏هايي كه پيش از تو آمده بودند همان آوازي را بر گوش من و ديگران‏ خوانند كه تو ‏خواندي؛ بی کم و کاست امّا لحن آواز تو چنان بود كه بر دل‏ها نشست؛ تو همان سخنان را گفتي كه آن شش كشيش گفتند ولي اين كجا و آن كجا!
يادم مي‏آيد «مرگ در ونيز» (با اقتباس از رماني به همين نام از توماس مان) و فيلم فارنهايت451 را نيز در اين سينما ديدم. مرگ در ونيز اثري ست فوق العاده زيبا و در حدّ کمال درباۀ کمال زيبايي در بيان حالت خستۀ بيمار و زيباپسندِ روحِ «گوستاو فن آشن باخ» در بستري از توصيف زيبايي های شهر ونيز. توماس مان وقتي از ونيز و هر چيز ديگر در اين اثر صحبت مي کند پنداري دارد حال و هواي روح « آشن باخ» را توصيف و ترسيم مي کند. شهري که در آب و مه و بيماري فرومي رود مثل روح مردي است (آشن باخ) که از قلّه گذشته و ديگر دارد در زمان فرو مي رود. هم شهر و هم مرد به انحطاط رسيده اند، به قلّه اي از زيبايي که از پسِ آن ناچار سراشيب و گودال است. مَهی-خاتون، هر چه بگويم و بنويسم چيزي از زيباييِ نهفته در متن داستان را بيان نکرده ام. زيباييِ نوشته رازآميز است. اصولاً در اغلب موارد زبان از بیان واقعیّت ها عاجز وُ ناتوان است. زبان برای عرضه کردن درون و بیرونی کردن آن عاجز است. واژه ها برای بیان حال آدمی ناتوان است، حقیقت، آن ورِ واژه هاست محبوبم. واژه فی النفسه معنایی ندارد. این لحن است که به واژه معنا می دهد. گاه حرف به اندازۀ کافی جسمانیّت، وزن و گرما ندارد. این است که گاه لمس جای حرف را می گیرد، گاه نگاه. برای اداءِ آن چه که در دل است واژه اغلب نارساست. حرف کم می آورد این موقع . به تعبیر نغز و شاعرانۀ فریدون مشیری:
مگر احساس گنجد در کلامی؟
مگر الهام جوشد با سرودی؟
مگر دریا نشیند در سبویی؟
مگر پندار گیرد تار و پودی؟

البتّه انتخاب واژۀ مناسب برای عرضۀ درون، قابلیّت و استعداد مخصوص به خود لازم دارد، خاتون. هوراس، که ایجاد و دقّت و فصاحت و به کار بردن قواعد دقیق انشا، او را هنرمندی جاویدان در نویسندگی ساخته، می گفت هر نسلی مجاز است کلماتی مناسبِ نیازمندی های زمان وضع کند و، از این نظرگاه زبان را نظیر درختان بیشه ای می دید که با گذشت هر سال برگ های کهنه به خاک می ریزد و به جای آن ها برگ های تازه جوانه می زنند. کلمات کهنه نیز به همین ترتیب می میرند و به جای آن ها واژه های تازه و تر می شکفد و رشد می کند.
جان‏مايۀ‏ فارنهايت۴۵۱ هم كه از رماني به همان عنوان گرفته شده، موضوعش سوزاندن كتاب است. عنوان رمان درجۀ حرارتي‏ست كه در آن كاغذ به خودي خود مشتعل مي‏شود. ظاهراً نويسندۀ رمان، ري بردبري(۱۹۲۰-۲۰۱۲ م) در انتخاب عنوان وسواس زيادي به خرج نداده زيرا حرارت لازم براي سوختن كاغذ و كتاب خيلي بيش‏تر است؛ كاغذ در دماي ۴۵۱ درجۀ سانتيگراد مي‏سوزد كه برابر است با بالاي درجۀ‏ ۸۴۰ درجۀ فارنهايت! رمان كه در مقايسه با يوتوپيا (شهرآرماني در اثر پرآوازۀ توماس مور «مدينۀ‏ فاضله») اثري ست‏ ديستوپيك و به معني «مدينۀ‏ فاسده» بر محور پديده‏اي نمادين شكل مي‏گيرد: ممنوعيّت كتاب. خواندن و نگاهداري كتاب به موجب قانون نظام توتاليتر (تماميّت‏خواه) ممنوع است. دولت با تلويزيون‏هاي مجهّز و مدرن، دانش و سرگرمي را به يکسان به تمامی خانه‏ها مي‏فرستد پس چه نيازي به كتاب! كتاب مي‏تواند اين «آگاهي توده‏اي» را برآشوبد، به اذهانْ افكاري ناهمخوان وارد كند و جامعه را از همساني و «يك‏صدايي» بيرون آورد. شايد سخن هاينريش هاینه بيان رسا و گويايي باشد بر مقولۀ زشت كتا‏بسوزی رژيم‏هاي توتاليتر و تماميّت‏خواه. وي ده سال قبل از روي كار آمدن نازي‏ها و شروع به كتابسوزی در ميادين شهر و آدم سوزی در اردوگاه‏هاي كار اجباري، گفته بود «آن جا كه كتاب را در آتش بسوزانند، سرانجام انسان‏ را نيزخواهند سوزاند.» روايت هاينه از جشن توأمان كتابسوزی و آدم‏سوزي در نظام‏هاي توتاليتر، گفتۀ‏ فرويد را هم به يادم مي‏آورد. به هنگام «جشن كتابسوزان» كتاب‏هاي غيرآريايي در سال ۱۹۳۳، وقتي كه آثار فرويد به عنوان كتب ضالّه نخستين آثاري بود كه در آتش افكنده شد گفت «دست‏كم در يك اتحاديّۀ صنفي خوب سوزانده شده‏ام».

■ منبع: مجله هنر و اقتصاد- شماره 7

یک پاسخ به “سینماهای تبریز – روایتی از «آواز قو» |غلامرضا طباطبایی مجد”

  1. وحید گفت:

    بسیار زیبا و نوستالژیک…البته تاریخ غرورانگیز تبریز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز

مجله غروب آنلاین