رویکرد جدید به فرهنگ و تمدن

رویکرد جدید به فرهنگ و تمدن
 تیر ۱۹, ۱۴۰۰  goroob online  اندیشه , هنر و جامعه
رویکرد جدید به فرهنگ و تمدن

– پروفسور صلاح الدین خلیل اف

– ترجمه: زیبا هاشمی

■ مجله هنر و جامعه- شماره اول

افراط در بنا کردن زندگی مدرن بر روی گذشته نتایج مضری به بار می‌آورد. این وضعیت شبیه به تلاش برای احداث کردن قصری باشکوه بر روی معبدی قدیمی است. نباید فراموش کرد که برای این‌که بخواهیم چنین قصری را بر روی پی‌های یک کلیسا یا یک مسجد قدیمی احداث کرده و به آن شکل بدهیم، قبل از هر چیز لازم است تا با امکان‌های بنای قدیمی مذکور متناسب باشد. بنابراین هر چیز جدیدی باید پایه و اساس و شکل متناسب با خود داشته باشد.

از بعضی از تمدن‌های قدیمی تنها چند خرابه برجای مانده است. این در واقع یکی از نشانه‌های عدم تکامل این تمدن‌ها است. انرژی آن‌ها را نیز تمدنی گرفته است که امروزه پایدارتر است و به قدرتی فوق‌العاده رسیده است. امروزه تلاش‌ها در جهت ارتباط دادن مرکز این قدرت و انرژی به یک منبع و تصاحب کردن و خاص نشان دادن آن، به طور بسیار عادی‌ای مورد قبول است. حال‌آن‌که، یک چشم دقیق‌تر می‌تواند ببیند که پایه و اساس این انباشته جهانی مشترک- تمدن واحد- در گذشته نه از یک منبع بلکه از منابع و ریشه‌های بسیار گوناگون و متفاوتی تغذیه کرده است؛ به عبارت دیگر، تنه یکی است اما ریشه‌ها مختلف است. ادعای ما مبنی بر انباشته‌ی مشترک بشریت بودن آن‌چه که تمدّن می‌نامیم نیز دقیقاً همین مسأله است.

به هر حال، میان تمدن و انگیزه‌ی اساسی پیشرفت جهانی با ظاهر کلی آن یکسانی وجود دارد. به عبارت واضح‌تر، تمدن‌های به وجود آمده در مناطق مختلف که از نظر زمان و مکان با یکدیگر متفاوت هستند، چیزی جز تظاهر آن‌ها به صورت ترکیب و شکل متفاوت یک فرآیند جهانی واحد نیست.

بدون شک، قبل از هر چیزی سخن وجود داشت؛ در ادامه‌ی آن، مهم‌ترین پیشرفت به وجود آمدن نوشتار است. هر تمدّن با تقسیم کار آغاز می‌گردد. ابتدا شکارچی و جمع‌آورنده بود، در ادامه، زراعت و دامداری به وجود آمد، سپس فعالیت ذهنی از فعالیت فیزیکی جدا و سازمان‌دهی شد، در واقع، همه‌ی اینها، داستانِ شروعِ مشابهی برای همه‌ی تمدن‌ها است. هر منطقه‌ی جغرافیایی دارای شرایط فیزیکی مخصوص به خود است، اما برای فرآیند توسعه اجتماعی ضرورت وجود چنین تنوعی مورد نیاز نیست. مراحل اولیه‌ی توسعه اقتصادی را- که کمی پیشتر به ترتیب شمردیم- اکنون تنها در بعضی از مناطق، مانند برخی از حوزه‌های توسعه نیافته‌ی آفریقا و آمریکای جنوبی مشاهده کرد. با این وجود، همه‌ی حوزه‌های تمدّنی زمانی از همین مرحله گذر کرده‌اند. بنابراین، تمدن معاصر که هم‌اکنون به عنوان تمدن غربی نامیده می‌شود و تقریباِ کل اروپا را دربرگرفته است، درواقع نباید فقط به عنوان نتیجه‌ی ارزش‌های اروپایی، بلکه کاملاً برعکس، باید به عنوان سنتزی از خصوصیات برتر همه‌ی تمدن‌های متفاوت از یکدیگری دیده شود که تاکنون بر روی زمین حضور داشته‌اند. علاوه بر این، به عنوان مثال ارزش‌هایی که زمانی در حوزه‌ی اروپا (مثلا در یونان باستان) نشو و نما یافته‌اند، ممکن است پس از دوره‌ی سکوت نسبتاً طولانی دوباره از طریق حوزه‌های کاملاً متفاوتی وارد همان تمدن شده است.

بشریت در آستانه‌ی گذر به هزاره سوم، به یک معنا، با خود حساب و کتاب کرده و در مقیاس جهانی، مجبور به پرسش دوباره درباره‌ی خودآگاهی خود شده است. بدین‌ ترتیب، تلاش‌های صورت گرفته در جهت گفتگوی تمدن‌ها را نیز که قرن بیست و یکم به همراه خود آورده می‌توان به عنوان نشانه‌هایی از این اجبار دانست. در چند سال اخیر، این تلاش‌ها ماهیتی بین‌المللی کسب کرده و در این‌باره کنفرانس‌ها و سمپوزیوم‌های بسیار زیادی در سطح آکادمیک برگزار شده است. نهادهای بین‌المللی مانند سازمان ملل متحد و یونسکو و بسیاری از سران و رهبران حکومتی و دولتی این موضوع را بارها در دستور کار قرار داده، لزوم حل مشکلات جهان با تلاش‌های مشترک همه‌ی مردم جهان را مورد تأکید قرار داده و بیان کرده‌اند که جهت برقراری صلح، امنیت و غنی‌تر شدن متقابل فرهنگ‌های مختلف این گفتگوها ضروری است. البته آن‌چه که در اینجا مهم است آن است که منظور از تمدن در مفهوم گفتگوی تمدن‌ها کدام تمدن‌ها است. ظاهراً در این زمینه بیشتر گفتگوی بین تمدن‌های شرق و غرب و یا دنیای اسلام و دنیای مسیحیت مد نظر است.

ما مخالف طبقه‌بندی تمدن بر اساس دین هستیم. طبقه‌بندی به عنوان تمدن شرق و غرب معقول‌تر به نظر می‌رسد. با این حال حتی این نوع طبقه‌بندی نیز دارای جنبه‌ی نسبی است. در واقع، تنها یک تمدن جهانی وجود دارد؛ در معنای جداگانه، همه‌ی اجتماعات و حوزه‌ها باید به عنوان عناصری دیده شوند که در فرآیند شکل‌گیری آن سهم معینی داشته‌اند. در این حالت، همه‌ی عناصر ذکر شده، حق بهره بردن از این تمدن را دارند. علاوه بر این، پیشرفت بشریت فرآیندی دایماً یکپارچه و مستمر نبوده است. این روند به همراه گسست‌های معین به دوره‌های توسعه تقسیم شده است، از این رو، توسعه‌هایی هستند که در بیشتر مواقع در مناطق جغرافی-سیاسی مختلف و در مقطع زمانی مشخص شکل گرفته‌اند که به بیانی دیگر تمدن‌های محلی هستند. همچنان‌که، مورخ مشهور تمدن‌ها آرنولد توینبی، تاریخ بشریت را باعنوان جایگزین شدن تمدن‌ها مورد بررسی قرار داده و تقسیم‌بندی‌هایی [مانند] دور‌ه‌های مختلف، امپراطوری‌ها، جغرافی، دینی و حتی قومی-ملی را به کار برده است. اگر از این زاویه بنگریم، مسأله اصلی جلب توجه کننده این است که می‌توانیم به وجود آمدن، توسعه و سقوط اجتماعات بزرگ دارای یکپارچگی درونی نسبی را ببینیم. بنابراین، می‌بینیم که توسعه‌ی جهانی، مجموع دینامیک (پویا) و سنتز (تلفیق) فرآیندهای توسعه‌ی محلی است. در این رابطه، سؤالی است که پرسیدن آن ضروری است این است که، فرآیندهای محلی چگونه در کنار هم جمع شده‌اند و چگونه به صورت عناصر یک فرآیند واحد جهانی توسعه درآمده‌ و یکدیگر را تکمیل کرده‌اند؟

مسأله جمع شدن تمدن‌های محلی در کنار یکدیگر موضوع جدی مباحثه‌ی علمی و فلسفی است. متأسفانه در این خصوص هنوز پژوهش‌های جدی‌‌ای صورت نگرفته و بیشتر درباره‌ی تمدن‌های محلی کارهای مقایسه‌ای انجام شده است و بیش از ویژگی‌های مشترک آنها، بر روی تفاوت‌های آنها تأکید شده است به طوری که، نتیجه‌ای شبیه «برخورد تمدن‌ها» [درگیری تمدن‌ها] در پی داشته است. این مفهوم، پس از انتشار اثر مشهور هانتینگتون، عمومیت [محبوبیت/ رواج] زیادی پیدا کرده است. البته کسی که این موضوع را به صورت جامعی مطرح و رایج کرد، بدون شک توینبی بود. او طی یک سری کنفرانس که در سال ۱۹۵۳ ارائه داده است و روابط متقابل و وضعیت‌های تأثیر و تأثّر و برخورد میان تمدن‌های محلی در دوره‌های مختلف تاریخ را به دقت مورد بررسی قرار داده است.  در جایی دیگر، به عنوان مثال، از نقش مهم برخورد تمدن‌های یونان-روم و آشوری [سریانی] در به وجود آمدن و تشکیل مسیحیت بحث می‌کند. حتی با مطرح کردن این‌که مسیحیت نتیجه‌ی به‌هم پیوستن این دو فرهنگ است، به یک معنا، تلاش می‌کند تا نشان دهد که در پایه و اساس دین یک محصول تمدّنی قرار دارد.

هانتینگتون نیز به سبب پذیرش ادراک تمدن بر اساس دین، سعی می‌کند تا برخورد بین تمدن‌ها را با روابط بین دین‌ها توضیح دهد. او بیشتر بر تفاوت‌های بین اسلام و مسیحیت تأکید کرده و به ویژه، افزایش جمعیت مسلمانان را از این نظر به عنوان یک تهدید دیده است. علاوه بر این، هانتینگتون، مفاهیم ثانوی مانند هویت ملی و آگاهی قومی را در رابطه با تمدن مورد مطالعه قرار داده است.

اگر به رویداد‌های امروزین نگاه کنیم، می‌توانیم ببینیم که تأکید بر تک تمدنی اهمیت دوباره یافته است، به طوری که حداقل آن‌چه که مفهوم جهانی‌شدن در پی آن است، معطوف به این پدیده است. البته تاکید بر تک تمدنی مورد بحث، به طور آگاهانه یا ناآگاهانه، اغلب با مفهوم «تمدن غربی» مورد مقایسه قرار می‌گیرد. در هر صورت حقیقت چنین نیست، بلکه تمدن معاصر، دستاوردهای تمدن‌های محلی بسیار زیادی را که در موقعیت اسلاف آن هستند، در خود جای می‌دهد که در این رابطه نباید دستاورد‌های تمدن شرقی (اسلامی) را نادیده بگیریم.

در ادبیات مدرن، این اندیشه رواج دارد که تمدن شرق (اسلام) در رنسانس اروپا بیشتر نقش میانجی داشته است. ادعا می‌شود که این میانجی بودن بیشتر به خاطر مشارکت در درونی کردن دوباره‌ی تمدن باستان و فلسفه‌ی یونان قدیم توسط اروپائیان است.

با این وجود کارهای زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد، میراث فرهنگ اسلامی دارای معنایی فراتر از نقش میانجی‌گری داشته است؛ علاوه بر این، این مسأله که تعداد زیادی نظرات علمی-فلسفی و روش‌های تحقیق جدید که اولین بار در تاریخ توسط اندیشمندمان مسلمان مطرح شده است، حقیقتی غیرقابل انکار است. این مسأله اهمیت ویژه‌ای دارد و در متن حاضر نیز به طور مکرّر به آن رجوع شده است. با این حال، فعلاً به این نظر اکتفا می‌کنیم: اندیشه‌ی مدرن غرب، از هر منبعی که تغذیه کرده باشد، با اندیشه‌های باستان و هم با اندیشه‌ی اسلامی تفاوت‌های عمیقی دارد و پدیده‌ای دارای ویژگی‌های مخصوص به خود و کاملاً جدید است.

بله، پدیده‌ای‌ [فنومن] که آن را «غرب» می‌نامیم، در دوران مدرن به عنوان طرز جدید تفکر، تمدن جدید و از جمله مسیری [جهتی] کاملاً جدید به وجود آمده است. ظهور دولت‌های ملی و بیداری اندیشه ملی-فلسفی در شرق را نیز باید به عنوان منادی چشم‌انداز یک سنتز جدید دید. این اندیشه‌ی فلسفی جدید، دیگر نمی‌تواند تنها ادامه‌ی فلسفه‌ی اسلامی قرون وسطی باشد زیرا، در دوران فروپاشی شرق، اروپا در مرحله‌ی توسعه‌ی اندیشه فلسفی موفقیت‌های جدیدی را ثبت رسانده کرده و افق‌های جدیدی را بر روی فلسفه گشوده است. بنابراین، به جای اختراع دوباره چرخ، باید از یک طرف در سطحی پیشرفته به فلسفه‌ی غرب واقف شویم، و از طرف دیگر با مرور مجدّد فلسفه‌ی شرق، یک سیستم فلسفی جدید سازگار و مناسب با شرایط عصر خود را بنا نهیم. آنچنان‌که این سسیستم جدید باید بتواند آنچه را که محلی یا جهانی است، به طور هم‌زمان پوشش دهد و بتواند آموزه‌های معنوی سنتی را با تکنولوژی‌های معاصرِ با محتوای اکثراً فکری وفق دهد و اتمسفر فکری مناسبی تکشیل دهد. امروزه علت اصلی اهمیت دوچندان یافتن این وظیفه‌ی اجتماعی-تاریخی نیز این است که پتانسیل معنوی غرب در حال اتمام است. بنابراین بشریت نمی‌تواند در ساحت اندیشه مرحله‌ی جدیدی ثبت کند به طوری که اگر به فراز فکری نوینی نائل نگردد، با بحران‌های جدّی اجتناب‌ناپذیری روبرو خواهد شد.

تصادفی نیست که ایدئولوژیست‌های اروپایی در دوره‌های اخیر به طور مکرّر از فروپاشی فرهنگی-معنوی غرب بحث می‌کنند. این بحث‌ها نشان می‌دهد که این حرکت در جهتی متفاوت با سنت اندیشه‌ی فلسفه‌ی جهانی غرب بوده، رفته رفته روش اندیشه‌ی پراگماتیگ و سودگرایانه جایگزین فلسفه می‌شود و جای فلسفه را سیستم‌های مثبت‌گرای عقلی-منطقی به عنوان محصولات علوم طبیعی و آموزه‌های ساختگی فلسفه می‌گیرد و [درواقع بحث مذکور ایدئولوژیست‌ها] واکنشی در برابر خلاء ناشی از این وضعیت است.

غرب بر بال‌های عقل تا دوردست‌ها پرواز کرده و از اصول اساسی حیات و  پایه و اساس فلسفی دور افتاده است. غرب تا آنجا به دوردست‌ها رفته است که دیگر به عقب باز نخواهد گشت. به موجب سخن ارزشمندی که می‌گوید «در بازگشت از کوچ، خر لنگ جلو می‌افتد»، این بار باید نوبت جلو افتادن شرق باشد. اگر بتوانیم مشخص کنیم که اصول اساسی را در کدام لایه‌های تاریخ گم کرده‌ایم، این بار با به حساب آوردن انباشت‌های فکری دوره‌ی خودمان، باز هم می‌توانیم در اندیشه فلسفی و توسعه‌ی جهانی این اندیشه هم سهیم باشیم و هم به آن سرزندگی ببخشیم.

در روزگار ما، جستجوها برای بازگشت که خویشتن و بنا نهادن سیستم‌های فلسفی مدرن بر روی پتانسیل فکری خود و همچنین طراحی ایدئولوژی‌های ملی متناسب با روح همین اندیشه‌ی فلسفی ناموجود نیست. در ارتباط با این مسأله، حتی اگر مجبور باشیم که به ریشه‌های سنتی و تاریخ اندیشه‌ی خودمان از زاویه دید غرب نگاه کنیم، باید در نقاط معینی از تلاش برای تماس بلاواسطه، یعنی جستجوی راه‌های امکان نفوذ به سنت‌‌مان بدون استفاده از هرگونه واسطه‌ای دوری کنیم. یکی دیگر از اهداف متن پیش روی‌تان نیز تلاش برای به جا آوردن این وظیفه است.

قبل از هر چیزی باید مشخص کنیم که عبارات «شرق» و «غرب» را به عنوان مفاهیم جغرافیایی به کار نبرده‌ایم. اگرچه این مفاهیم در ابتدا براساس موقعیت جغرافیایی کشورها مورد استفاده قرار گرفته است، اما بعدها معانی نمادین مفاهیم مذکور شکل گرفته است.

اولاً، شرق نماد سنت‌گرایی و غرب نیز نماد تجدد است. از این نظر، ویژگی‌های علم، تمدن و آموزش در شرق و غرب نیز چیز‌ی است که بیش از مکان با زمان قابل توصیف است.

ثانیاً، به سبب آن که جدایی شرق و غرب را به عنوان جدایی فرهنگی-معنوی و در عین حال به صورت ویژگی‌های تمدن‌ها وتفاوت‌های بین شکل‌های اندیشه مورد ارزیابی قرار داده‌ایم، بنابراین مفاهیم «شرق» و «غرب» را نیز در همین معنا به کار خواهیم برد.

ثالثاً و مهم‌ترین آن که، مهم‌ترین عاملی که شرق و غرب را از یکدیگر متفاوت می‌کند این است که روابط براساس فردی یا بعد اجتماعی بنا می‌شود. بدین صورت که، در اندیشه‌ی شرق، هدف تکامل انسان و در اندیشه‌ی غرب نیز رساندن جامعه به وضعیتی بی‌نقص است.

بله، شرق و غرب بیش از آن که تقسیم جغرافیایی باشد، تقسیم زمانی است. در چنین تقسیمی، آن‌چه که قدیمی و سنّتی است با آن‌چه که معاصر و مدرن است، رودرروی هم قرار می‌گیرند. وقتی سخن از شرق است، اوصاف معنوی-اخلاقی انسان که از بدو خلقت به آنها مکلف شده و ماهیت حقیقی او را بیان می‌کند، به خاطر می‌آید و وقتی غرب گفته می‌شود، موفقیت‌های فکری و فن‌اورانه به ذهن خطور می‌کند. براساس این زاویه نگاه، تا زمان عصر مدرن نمی‌توان از هر گونه تمدن غربی سخن گفت. از سقوط امپراطوری روم تا رنسانس، اروپا نیز بخشی از تمدن شرق بود. حتی یک بخش دور، یعنی مثل یک شهرستان آن بود. شرق در موقعیت مرکز فرهنگی و سیاسی همه جهان قرار داشت. تشکل‌های سیاسی در اروپا به میزان نزدیکی خود به این تمدن بزرگ دارای ارزش فرهنگی بودند. در این رابطه تصادفی نبود که اسپانیا، که داخل حوزه‌ی تأثیر دنیای اسلام در قرون وسطی بود، از نظر اجرای عملکردی که در توسعه‌ی اندیشه‌ی علمی-فلسفی داشت، سرآمد همه‌ی کشورهای اروپا بود. واتیکان نیز هسته‌ی مرکزی تفتیش عقاید بود نه تمدن و تجدّد.

در پایه و اساس تمدن غرب تعارض بین علم و دین- و به عبارتی جهت‌گیری عقل به سمت کلیات بیش از جزئیات [امپریسم(تجربه‌گرایی)]- قرار دارد. از این نظر، اسکولاتیک (فلسفه‌ی مدرسی) مسیحیت قرون وسطی نیز بیش از آن‌که پدیده‌ای (فنومن) غربی باشد، پدیده‌ای شرقی بود. شباهت‌های که میان توماس آکیناس و ابن رشد، با وجود منسوبیت‌های دینی‌شان دیده می‌شود، در واقع به نوعی نشان‌دهنده‌ی این است که هر دو عضو یک تمدن بوده‌اند.

طبیعی است که درک ذهنی جهان خارج بعد از درک حسی حاصل می‌شود. در این رابطه مسأله‌ی اساسی بررسی رابطه‌های میان این دو شکل تفکر و اشکال فرهنگی است. از نظر جغرافی، شرق و غرب را حداکثر می‌توان به عنوان یک مسأله‌ی ژپوپلیتیکی بررسی کرد. البته، علم در معنای مدرن آن در اروپای غربی به وجود آمده و توسعه یافته است، از این رو نام‌گذاری این شکل از تمدن که پایه و اساس آن علم است، مناسب‌تر می‌باشد. در حقیقت، امروزه ایالات متحده و ژاپن در توسعه‌ی سیستم‌های علمی و تکنولوژیکی سرآمد شده‌اند، از این رو، تناسب میان طبقه‌بندی فلسفی و جغرافیایی دیگر معتبر نیست.

اروپایی‌ها با القاء معنای جغرافی به «تمدن غربی» سعی در تصاحب آن می‌نمایند و از این رو، تلاش می‌کنند تا آن را به شکلی بی‌نقص تصویر کنند، و بیشتر با علم، توسعه‌ی جهانی و تمدن جهانی مرتبط سازند و به همین سبب جهت مطرح کردن ویژگی‌های مخصوص این تمدن تلاش می‌ورزند. از این نظر، فهم غربی‌ها از «غرب» بر روی دو تز اشتباه بنا شده است.

یکی این که، از یک طرف، تقسیم شرق و غرب براساس معیارهای جغرافیایی انجام می‌شود و از طرف دیگر نیز، ایالات متحده، کانادا و اسرائیل به طور مستقیم یا غیر مستقیم جزء «غرب» به حساب آورده می‌شود. به هر حال در این حالت، به این مسأله که تقسیم‌بندی براساس جغرافیا اهمیت خود را از دست می‌دهد، بی‌توجهی می‌شود. زیرا، به عنوان مثال، در قاره‌ی آمریکا علاوه بر ایالات متحده، مکزیک نیز وجود دارد و غرب به راحتی نخواهد توانست آن را هضم کند. آن‌چنان که می‌توان فهمید، این یک مسأله‌ی جغرافیایی نیست و در هر صورت خود غربی‌ها نیز بر این واقف هستند.

دوم این که، با تکیه بر معیار جغرافی، غرب، تمدن‌ یونان-روم را تصاحب کرده و خود را تمدنی با ریشه‌های کهن نشان می‌دهد. و دراین حال، تمدنی را که پُلِ میان تمدن یونان و تمدن خود را بنا کرده است، فراموش می‌کند.

علاوه بر اظهار نظرهای غیرعلمی درباره‌ی این که تمدن غرب یکی از تداوم‌های تمدن‌های یونان و مسیحیت است، در غرب کسانی هم هستند، ماهیت حقیقی این تمدن را درک کرده و محدودیت‌های آن را می‌بینند. هم‌چنان‌که، ماکس وبر که ادعا می‌کند موفقیت‌های غرب حداقل در زمینه‌ی اقتصادی از آزادی‌های ملّی و دینی خود این تمدن نشأت گرفته است، با این حال، دانشمندانی مانند برادر خود او، آلفرد وبر، جسارت بیان روشن حقیقت را داشته‌اند.

با بررسی تاریخ بشریت می‌توانیم مشاهده کنیم که حقیقتاً یک تمدن جهانی یک‌پارچه همیشه وجود داشته است. البته این حاصل فرآیند اصلی جمع تعداد زیادی تمدن محلی بوده است که در جغرافیا‌های متفاوتی شروع شده اما ناقص مانده‌اند و نتوانسته‌اند تا به صورت یک‌پارچه درآیند. با این حال، تمدن‌های محلی کوچک، قبل از آن که به شکلی یک‌پارچه‌ به‌هم بپوندند، تقریبا در دو گروه و در دو قطب متفاوت جمع شده و موجبات تولد تمدن شرق با اولویت احساس دینی و تفکر ادبی و تمدن غرب با اولویت تفکر راسیونال و علمی را فراهم کرده‌اند. حتی این نوع طبقه‌بندی نیز صلاحیت مشروط دارد [زیرا] در یک مقطع زمانی واحد به هیچ وجه تمدن‌های شرقی و غربی وجود نداشته‌اند. تمدن‌های شرق و غرب، تظاهر و تصویر تمدن یگانه و واحد جهانی در دوره‌های تاریخی هستند.

اما از آنجایی‌که این فنومن (پدیده) واحد و یک‌پارچه در دوره‌های مختلف با ویژگی‌های بسیار متفاوت از یکدیگر ظهور کرده است، تظاهر‌های مذکور، توسط محققان معمولاً به عنوان فنومن‌های متفاوتی مورد بررسی قرار گرفته و به اشتباه به عنوان فنومن‌های یک دوره با هم مورد مقایسه قرار گرفته و حتی برخورد آنها مورد بحث قرار گرفته است. بدون شک، مقایسه‌ی دو فنومن جهت درک تفاوت‌ها، جنبه‌های مثبت و منفی آنها، پدیده‌ای عادی در علم است. اما یک نکته را نباید فراموش کرد: نقطه‌ی اوج تمدن‌های شرق و غرب، همیشه در دوره‌های متفاوتی است، به طوری که معمولاً وقتی یکی در قله بوده، دیگری در قعر بوده است و این حالت تقریباً هم‌زمان بوده است. به عنوان مثال، اندیشه‌ی حاکم در دوره‌ی تمدن هند-چین طرز تفکر شرقی بود و در دوره‌ی مذکور اندیشه‌ی جایگزین غربی وجود نداشت. اگر با رویکردی تقریبی، تمدن باستان را به عنوان محصولی از طرز تفکر غربی مورد بررسی قرار دهیم، تمدن شرق به عنوان جایگزین آن در همان دوره، دوره‌ی فروپاشی آن را فراهم می‌کرد. در مثال تمدن اسلامی در دوره‌ی قرون وسطی که اندیشه‌ی شرقی به صورت تمدن حاکم و نیروی محرک جهان درآمده بود، نمی‌توان از وجود هر گونه فنومن غربی جایگزین آن بحث کرد. نهایتاً در دوره‌ی مدرن، در مثال تمدن غربی به وجود آمده در دولت‌های ملی اروپا که به حالت یک تمدن واحد جهانی بروز کرده است و در دوره تسلط آن، از شرق، تنها ویرانی‌هایی برجای مانده است. بنابراین برخورد میان آن‌ها نمی‌تواند موضوع بحث باشد، بلکه تنها می‌توان از توسعه‌ای یک‌جانبه سخن گفت.

تمدن واحد جهانی نه با یک پا، بلکه با دو پا قدم برمی‌دارد و بعضاً یک پا و بعضاً پای دیگر جلوتر است. کسانی هم که نتوانسته‌اند این وحدت را ببینند، سعی کرده‌اند تا این پاهای متفاوت را مانند دو چیز مستقل از یکدیگر بررسی کرده و در میان خود (به زعم خود) مورد مقایسه قرار دهند.

 

  1. پروفسور دکتر صلاح الدین خلیل اف، یکی از فیلسوفان معاصر می‌باشد. او تقریباً در همه زمینه های فلسفه ترکیه آثار مهمی ازخود برجای گذاشته است. خلیل اف در رشته های فلسفه و فیزیک تحصیل کرده بود در سن 24 سالگی عنوان جوانترین دکتر فلسفه در اتحاد جماهیر شوروی را دریافت نمود. در سال 1991، او اولین دانشگاه خصوصی در آذربایجان را برای ارائه آموزش به سبک مدرن تأسیس و به مدت 15 سال به عنوان رئیس دانشگاه فعالیت داشت.

وی برای ایجاد یک بستر دانشگاهی بین المللی، مرکز مطالعات شرق و غرب را در سال 1994، «جاده ابریشم» در سال 1997 و مجله «فلسفه» را در سال 2003 تأسیس کرد. سبک اصلی او پدیدارشناسی مدرن در مقایسه با فلسفه اسلامی کلاسیک است و برای کارهای اصلی خود به سبک رویکردهای جدید به عنوان عضو هیئت مدیره انستیتوی جهانی پدیدارشناسی (ایالات متحده آمریکا)، هیئت داوران مجله «Analecta Husserliana» و مجله «Philosophy Study» انتخاب شد. برای عضویت در آکادمی بین المللی علوم آذربایجان و بسیاری از اندیشکده های سطح بالا در روسیه، ایالات متحده آمریکا و کشورهای اروپایی پذیرفته شده اند.

صلاح الدین خلیل اف از سال 2002 رئیس هیئت مدیره اتحادیه فلسفه و علوم سیاسی اجتماعی آذربایجان و از سال 2015 انجمن بین المللی تحقیقات فلسفی (UFA) است. چهار اثر خلیل اف منتشر و در حال ترجمه به زبانهای مختلف جهان و شرق و غرب ترکیه با نام های: ایده واقعی مشترک (Mefkure، 2006) ، پل فلسفه از شرق تا غرب (ötüken، 2008)، مسائل شرق و غرب در شعر رمانتیک (Ötüken، 2009) رنگ های عشق در نور فلسفه (A Kitap، 2015) می‌باشد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز