روایتی دیگر از «آواز قو» | غلامرضا طباطبایی مجد

روایتی دیگر از «آواز قو» | غلامرضا طباطبایی مجد
 مهر ۲۰, ۱۳۹۹  goroob online  روایت
روایتی دیگر از «آواز قو» | غلامرضا طباطبایی مجد

روایتی دیگر از «آواز قو» | غلامرضا طباطبایی مجد

قصّۀ قونقاباشي و قيرميزي دامداش و راه‏ آهن تبريز

… خاتون سال‏ها بود كه در آتش هوس سوار شدن به فايتون (درشكه) له‏له مي‏زدم و هرگز نمي‏توانستم با مهدي اين اشتياق و نياز را در ميان بگذارم. سوار شدن به فايتون مقدّمات و مؤخّرات لازم داشت و پشت بند هر يك، هزينه‏اي تحميلي، كه در آن روز و روزگار براي مهدي كار راحت و آساني نبود. خودم هم كه از سوار شدن به پشت فايتون- آن گونه كه اكثر بچّه‏ها جرأت انجامش را داشتند- به شدّت مي‏ترسيدم. با تمام اين تفاصيل، خاتون، مدّت‏هاست كه هوس كرده‏ام سوار درشكه شوم. هر روز سر كوچه شاهد عبور و مرور درشكه‏ها هستم، دو سه نفر در جايگاه مخصوص درشكه كه از اين ور به آن ور خيابان مي‏روند، دلم را كباب مي‏كنند. نه امكان سوار شدن به آن را دارم و نه حال و حوصله و توان خوردن قونود فايتونچي را كه اغلب دوستان موقع رد شدن فايتون از جلو كوچه‏مان، به سرعت خودشان را مي‏رسانند به پشت آن و با يك خيز مي‏نشينند روي ميله‏ پشت فايتون كه محور دو چرخ عقبي مي‏باشد. بارها شاهد سياه شدن سر و صورت بچّه‏هاي شيطان به ضرب قونود فايتونچي بوده‏ام. تنها كار من در اين عمليّاتِ انتحاري شركت در فرياد «فايتونچي دالي‏يه بيرقونود» (درشكه‏چي یک ضربۀ‏ قونود به پشت درشكه) است كه بچّه‏ها در اين موقع فايتونچي را از سوار شدن بچّه‏های شلوغ و نترس به پشت درشكه آگاه مي‏كنند و درشكه‏چي هم، بي‏هوا، قونود را، يك در ميان، حوالۀ‏ عقب درشكه مي‏كند و برايش هم فرق نمي‏كند قونود به كجاي طفل بيچاره مي‏خورد. يكي به عقب درشكه مي‏خورد و چند تا شلاّقي به پشت بيچاره اسب‏ها. از نعل اسب‏ها جرقه مي‏جهد. چرخ‏ها روي آسفالت درب و داغون و وصله پينه شده چغ چغ مي‏كند و درشكه را به طرف جلو پيش مي‏برد.
عصر يكي از روزهاي تابستان پسرعمويم رسول، به ديدن اكي و مهدي آمد. پس از مدّتي گفتگو قرار شد من و خواهرم اقدس را به سينما ببرد. لباس پوشيديم و رفتيم. اين جور مواقع رسول براي ايز گم کردن و اغفال ديگر بچّه هاي خانه و فاميل که رفتن سينما براي شان اصلاً مناسب نبود يا همراهي شان باعث مزاحمت، مي گفت «مي رويم صندللي مچيد» (مسجد صندلي دار)» و آسوده خيال و بي دردسر مي رفتيم. فيلم يادم نيست موضوعش راجع به چي بود، ولي همين قدر كه پسرعمو رسول قول داده بود موقع برگشتن به منزل، سوار درشكه خواهيم شد، سر از پا نمي‏شناختم. از سينما كه بيرون آمديم رسول گفت: بايد چند قدمي به طرف غرب برويم تا برسيم به ميدان قونقا، صد متر بالاتر از باغ گلستان. خوشان خوشان رفتيم. يكي دو ساعت از شب گذشته بود. چند تايي درشكه رديف به رديف كنار هم زير نور كم‏جون زنبوري ايستاده بودند تا به نوبت مسافران را به مقصدشان برسانند. رسول با يكي از درشكه‏چي‏ها قيمت را طي كرد: 5 ريال. موافقت شد. درشكه‏چي توبره را از سر اسب برداشت، آن را در جايي در قسمت جلو درشكه گذاشت و گفت: «برويد بالا» و خود بر جايگاه مخصوص قرار گرفت و قونود را برداشت. سوار شديم، چه تشك راحتي! قونود را در هوا تكان داد و نُچ نُچ كرد، سر و تنه را عقب داد و به كمك دستۀ‏ جلو، اسب و درشكه را از رديف درشكه‏ها بيرون كشيده و «تللق تلق» به راه افتاد. عجيب است، چه طور در روي آسفالت سر نمي‏خورد؟ احساس مي‏كردم كه دايرۀ چرخ‏ها تاب دارد؛ درشكه همچون كِشتِ رسيده‏اي كه با وزش نسيمي در پيچ و تاب افتاده باشد، تابْ‏خوران و موجْ‏زنان در آسفالت خيابان مي‏لغزيد، و من دستخوش امواج احساسات دلنشين و دست‏نايافتني. در خيالِ خود در آسمان‏ها جولان مي‏دادم كه صداي درشكه‏چي به خودم باز آورد: «هرر!» سر اسب‏ها را جمع كرد، به ميدان ساعت رسيده بوديم: «هررر!» اسب‏ها از حالت يورتمه به قدم، و قدمِ كُند درآمدند. بعد، درشكه‏چي سروُتنه را به عقب راند و تنه را متمايل به چپ كرد و با احتياط به سمت راست پيچيد، به طرف خيابان شاهپور (ارتش كنوني) و همين كه پيچيد، تاب شلاّق را در هوا گرفت، با «تللق تلقِ» يورتمه به راه خود ادامه داد. ديگه يواش يواش به سر كوچۀ‏ خودمان، کوچۀ دردارِ دول قئییت، مقابل قيرميزي دامداش (باشگاه افسران) مي‏رسيديم. شادان و خندان پياده شديم. من تا دم در، از فرط شادي، دوان دوان آمدم تا مژدۀ‏ سوار شدن به فايتون را به مهدي و اكي بدهم.

خاتون در توصيف پانشاطي خويش از بابت سوار شدن به درشكه، سخن از قونقاباشي و قيرميزي دامداش به ميان آمد. خوب است چند كلمه‏اي از اين محلّ و از اين بنا بگويم. قيرميزي دامداش كه منزل ما در كوچۀ‏ مقابل اين بنا واقع شده بود، بناي مجلّل و باشكوه باشگاه افسران پادگان تبريز بود- و امروز نيز هست- كه نماي آن از سنگ قرمز است. قسمت اعياني آن شامل دو طبقۀ‏ مجلّل با اتاق‏هايي شيك و هر طبقه داراي سالني مجهّز جهت برگزاري جشن و سرور و همچنين مراسم دهۀ اوّل محرّم هر سال جهت پذيرايي از هيئت‏هاي عزاداري امام‏حسين(ع) مورد استفاده قرار مي‏گرفت و دسته‏هاي سينه‏زني و زنجيرزني محلاّت مختلف تبريز مخصوصاً عزاداران محلّۀ‏ دوه‏چي با «شير» مخصوص‏شان هر روز به نوبت جهت برگزاري مراسم عزاداري به آن جا مي‏آمدند و از طرف فرمانده لشكر، تیمسار بیدآبادی، مورد پذيرايي و استقبال قرار مي‏گرفتند.

و امّا ميدان قونقا يا قونقاباشي. آن گونه كه معمّران آگاه شهر مي‏گويند، يک شركت روسي عمليّات ساختماني راه‏آهن تبريز/ جلفا را در سال 1293/ 1914آغاز نمود. سال 1913 نقشه‏برداري راه‏آهن مزبور انجام شد، در سال 1914 به تصويب وزارت راه روسيّه رسيد و دو ماه مانده به آغاز جنگ اوّل جهاني، اوّلين اقدام فنّي آن شروع شد و آيين گشايش راه‏آهن آذربايجان با تشريفات خاصّي در تاريخ 6 ماه مه 1916 با حضور محمّدحسن‏ميرزا وليعهد ايران و سرتيپ پانوسكوتيچ، نمايندۀ سپاه روس و، همين طور كنسول‏هاي خارجي مقيم تبريز انجام شد. شركت راه‏آهن جلفا (دولت روسيّه) مصمّم بود ايستگاه تبريز (واغزال) را در نزديكي شهر، در كنار گورستان سابق گجيل يا باغ گلستان امروزي، احداث نمايد ولي چون در مغرب شهر، راه‏آهن بايستي به طول سه كيلومتر از زمين‏هاي حاصلخيز عبور مي‏نمود و خريد باغستان‏ها و تاكستان‏ها و خانه‏هاي مسکوني روستاييان خطيب و لاله و شام‏غازان از طرف شركت گران تمام مي‏شد و از طرفي مردم اين روستاها و محلاّت حاضر به فروش و واگذاري باغات و اراضي خود به شركت راه‏آهن نبودند، از اين رو شركت مزبور از كشيدن راه‏آهن به داخل تبريز صرف‏نظر كرد و ايستگاه تبريز را در محلّ ديگري در خارج شهر و در غرب آن به فاصلۀ‏ 5/4 كيلومتري شهر انتخاب نمود و خيابان جديدي را از شهر به ايستگاه راه‏آهن (واغزال) احداث نمود و براي انتقال مسافران از شهر به ايستگاه راه‏آهن و برعكس، تراموا يا قطاري شهري كه نيروي محرّكه‏اش اسب‏ها بودند و قونقا ناميده مي‏شد، ايجاد كرد.

هم اكنون به ياد اين تحوّل و ساخت و ساز تاريخي يادمان و مجسّمه ‏هايي را استاد احد حسيني مجسّمه‏ساز تبريزي، ساخته و در مكان سابق آن نصب گشته است. پس از برقراري «قونقا»، لزوم احداث محلّي براي نگه داري وسايل يدكي آن، طويله‏اي براي اسب‏ها، خوابگاهي براي رانندگان قونقا (سوروچولر) و نيز انبار كالاهاي بازرگاني كه به مقصد اروپا و روسيّه ارسال مي‏شد بيش از پيش به نظر آمد. مسئولين آن روز شهر براي سر و سامان دادن به اين موضوع، محلّي بين قونقاباشي و كوره‏باشي درخيابان راه‏آهن احداث كردند و آن را «اسكالات» ناميدند. خاتون، واژۀ «اسكالات» در زبان فارسي به صورت «اسكدار» به معناي پايگاه و منزل پيك (معين) است و در زبان روسي «اسكدار» به معناي مكان توقّف قطار در كنار اسكله و بندر و محلّ مانور قطار در خط راه‏آهن ساحلي و محل انبار كالاست كه بر اثر تداول به صورت «اسكالات» یا «اسكالات آغزي» بر سر زبان مردم جاري ا‏ست. بدين طريق، هر روز به هنگام حركت قطار تبريز/ جلفا و ورود آن به شهر، مسافران و كاركنان راه‏آهن با قونقا، كه داراي اتاقك‏هاي چوبي بود و چهار يا دو اسب آن را به حركت درمي‏آوردند، جابه‏جا مي‏شدند. اين خطّ قطار يا ترامواي شهري تا سال 1318 شمسي داير بود، سپس برچيده شد و اكنون نيز مبداء اين قطار شهري يا قونقا را «قونقاباشي» مي‏گويند.

ايجاد بلوار دو باندۀ آسفالت شدۀ فاصله‏ قونقاباشي و ايستگاه راه‏آهن هم مديون تلاش علي دهقان استاندار وقت آذربايجان است كه قبل از حركت از تهران به سوي تبريز براي پست جديد، به شهردار وقت، سرهنگ‏حسين وخشوري، دستور داده بود فوراً طرح كشيدن آسفالت براي يك بلوار چهل متري از ايستگاه راه‏آهن تا ميدان قونقا را به مناقصه بگذارد و سعي كند دو شرط اساسي در عقد قرارداد ملحوظ شود: يكي از شروط اين باشد كه مقاطعه‏كار بايد شبانه‏روز كار كند تا بلوار حداكثر طي سه ماه به اتمام برسد، وشرط دوم اين كه تقسيط هزينۀ‏ آسفالت‏كاري طوري باشد كه شهرداري بتواند سر موعد اقساط را بپردازد.

حيفم مي‏آيد از ايستگاه راه ‏آهن (واغزال) تبريز، قونقاباشي و اسكالات‏آغزي سخن گفته شود ولي در تأثير ايجاد چنين تحوّلي در اقتصاد آذربايجان، به ويژه تبريز، مطلبي گفته نشود. خاتون از هنگامي كه راه‏آهن سرتاسري اروپا داير شد ارتباط بازرگاني آذربايجان با كشورهاي اروپايي از طريق راه روسيّه بود و گمرك جلفا تا اوايل حكومت رضاشاه مهمّ‏ترين گلوگاه عبور كالا از ايران به كشورهاي اروپايي بود و بالعكس. ولي پس از روي كار آمدن حكومت بلشويكي در روسيّه و ظهور كشور شوراها در 1917، حكومت شوراها راه ترانزيتي را بست و در نتيجه عملاً راه تجارت بازرگانان، به ويژه بازرگانان تبريز، در بحران قرار گرفت و تجّار آذربايجان متحمّل ضرر و زيان فراوان شدند. به دنبال اين اتّفاق، تجّار تبريزي ضمن اعتراض به اين رفتار شوروي و تحريم شركت بازرگاني در بازار مكّارۀ مسكو(1305 شمسي) شعب تجارتي خود را از روسيّه برچيدند و در كشورهاي اروپايي نظير آلمان، فرانسه و ايتاليا برقرار كردند. نابساماني تجارت آذربايجان با افتتاح و راه‏اندازي راه‏آهن سرتاسري شديدتر شد. با بهره برداری از راه آهن سراسری از جنوب به شمال ایران، كم‏كم اقتصاد آذربايجان به بنادر جنوب ايران و شهرهاي خوزستان منتقل شد و به جاي راه ترانزيتي روسيّه، راه‏آهن سرتاسري ايران انتقال كالاهاي خارجي را به عهده گرفت و گمرك آذربايجان به حدّ نهايت نزول خود رسيد و كوچ و مهاجرت بازرگانان از تبريز به تهران آغاز شد.
اين بود قصّۀ قونقاباشي و قيرميزي دامداش و راه‏آهن تبريز.

منبع: مجله هنر و اقتصاد | شماره 5

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز

مجله غروب آنلاین