رسیدم به تو، اما نه به تبریز!

رسیدم به تو، اما نه به تبریز!
 شهریور ۲۴, ۱۳۹۹  goroob online  منتخب
رسیدم به تو، اما نه به تبریز!

رسیدم به تو، اما نه به تبریز!
علی حامد ایمان

سال های سال به سر کردیم. چه سال هایی که به امید طلوع، به نظاره غروب نشستیم. سال ها در درون مان زیستیم. سالیان سال آرزوهای مان را به گور سپردیم و آزادی را به دار آویختیم در گلوی مان. سال ها در خفا سخن گفتیم از رویاهای مان. سالیان سال روح خسته خویش را به دست گرفتیم و با اندوه های این سرزمین شستیم. چه سال هایی که حسرت های مان را به گور سپردیم و با رنج های خویش نجوا خواندیم. سال های سال بود که در کوچه های شهر، روح عصیان گر خویش را رام می کردیم. چه سال هایی که با دیوارهای شهر سخن می گفتیم و با زخم های خویش در نهان می زیستیم. سالیان درازی بود که آزادی را در لابلای خشت دیوار شهر پنهان می کردیم، و چه سال هایی که مقصدمان را از پاهای خویش نیز پنهان می ساختیم. هنوز به یاد داریم سالیان اندوهی را که با سازهای مختلف می رقصیدیم تا به این سرزمین زنده بودن بیاموزیم. سال هایی را به یاد می آوریم که با لبان آتشین خویش، سرود پیروزی می نواختیم تا خنده را بر لبان ات بکاریم و تو رنج خویش را با لبان خندان خود بزدایی. سالیان درازی بود که امید را در هر خاکی می کاشتیم تا بذرهای آن را از دست مرگ مصون داریم. چه سال هایی که رویاهای مان را مصون می داشتیم از دزدیدن. چه سال های اندوهی که آوازهای مان را در غروب خورشید زمزمه می کردیم تا در سحرگاهان به گوش باران برسانیم. هنوز سال های درازی را به یاد داریم که ردایی از آتش به تن کرده بودیم تا به این سرزمین ابدیت آموزیم. هنوز به یاد داریم سالیانی را که ایستادگی می کردیم به پای آتشی که خود را به آن باخته بودیم. چه سال هایی که به خاطر این سرزمین، آتش نوشیدیم. آفتاب سوخته شهر را سالیان سال بود که با برف های دامنه سهند می شستیم و بر چهره آتشین آن خنده می کاشتیم. روزگارانی را به یاد داریم که به آراز در آغوش مان عصیان می آموختیم. سالیان درازی بود که با دستان بسته می نوشتیم و با پاهای بسته، راه آزادی را رسم می نمودیم. و سال ها و سال ها و سال ها، حسرت را درنوردیدیم، جدایی را چشیدیم، اسارت را نوشیدیم و اعتراض را فریاد زدیم.

و اکنون تو ای سرزمین من! پس از این همه سال های اندوه، بار دیگر اجازت یافتم که چشم در چشمان تو بدوزم و نام ترا فریاد زنم. اکنون کجاست قلب تو تا ببیند که برای دوست داشتن اش، چه سال های اندوهی را زیسته ام! و از همین جاست که همه تو را، با نام من می شناسند. اکنون چه کسی شایسته تر از من است برای نامیدن تو؟ چرا که نام ترا من به خدایان آموختم و تنها من بودم که نام تو را فریاد زدم در سال های تلخ، تا نشان دهم که نه آتش و نه وحشت نمی تواند نام تو را از ما بازستاند.

ما اکنون این «غروب» دل انگیز را هم، مرهون تو هستیم. اکنون در این غروب دل انگیز رو به سوی خورشید می کنیم تا به درگاه هستی شکر نماییم چرا که اگر تو نبودی، معلوم نبود که کدامین دست ما را به تسلیم وامی داشت و کدامین اراده، پاهای ما را به زانو درمی آورد.

و اما اکنون پس از این همه سال، رسیدم به تو، اما نه به تبریز!

2
در عصری که خدا از آن بربست
بی آن که حتی نامی از خویش بر جای بگذارد
پناه می آورم به تو
تا بمانی با من
تا خوشه های گندم و جویبارها
و آزادی
سالم بمانند
و جمهوری عشق
پرچم هایش را برافرازد.
نزار قبانی

امروزه در لحظه خاصی زندگی می کنیم، در لحظه ای که تمامی کج اندیشی ها در برابر بشریت قد علم کرده اند و او را می آزارند. در هیچ عصری مثل عصر ما، پلیدی ها و زشتی ها در دنیا این چنین خود را سازماندهی نکرده بودند و در هیچ برهه ای از تاریخ، این چنین قدرتمند نبوده اند. در عصر ما پلیدی ها آن چنان قدرت یافته اند که تو گویی این بار شیاطین به تسخیر انسان درآمده اند و در خدمت او گام برمی دارند. از همین روست که دنیا به حد کافی خود را آغشته خون و جنگ کرده است، ناامیدی ها امید انسان را ربوده و نفرت بر تمامی جهان حکم می راند. این همه بر آشفتگی انسان عصر حاضر می افزاید و راه او را سخت تر می نمایاند، آن چنان سخت و آن چنان صعب که خیال عاشقانه هم توان عبور از آن را نمی یابد و از آن باز می ماند.
اکنون در این روزگار تمدن، دردها و رنج ها تمامی بشریت را به ستوه درآورده و اندوه ها بر او حکم می رانند، اندوه ها و زخم هایی که گویی تمامی هم ندارند. اندوه ها و رنج ها در این عصر طلایی بشریت، هنوز تمام نشده اند و چشمان نگران بشریت هنوز هم هر روز در گوشه ای از این زمین خاکی، ردی از زشتی ها و پلیدی ها را دنبال می کند. زشتی ها، نفرت ها، رنج ها و اندوه ها در همه جا یکسان می نمایانند و فرقی نمی کند که انسان در کدام یک از این گوشه زمین شاهد این اندوه ها باشد، اندوه هایی که همیشه با انسان هستند و خود را ابدی می نمایانند چرا که پایانی برای خودخواهی ها و پلیدی های انسان عصر حاضر متصور نیست.
فقر، گرسنگی، جنگ، کشتار، نابرابری، شورش، بی عدالتی، ظلم، استبداد و مرگ همگی توانسته اند خدایان را از این زمین خاکی بکوچانند و از انسان چهره کریهی را به نمایش بگذارند، چهره ای که در آن جز زشتی و چرکینی چیز دیگری دیده نمی شود. این همه زشتی و پلیدی در این زمین خاکی، توانسته زخم عمیقی را از خود بر چهره انسانیت برجای گذارد و چهره آن را در عصر حاضر زشت بنمایاند و خدایان را از زمین بکوچاند. اکنون که خدایان از این زمین خاکی کوچیده اند، انسانیت نیز از درون انسان رخت بربسته است. زمانی که خدایان از زمین می کوچند، انسانیت نیز به همراه آن از درون بشریت می کوچد و زمانی که اهریمنان در زمین حکم فرما می شوند، تباهی ها نیز بر روح انسان فرمان می رانند.
برای دیدن این همه پلیدی و تباهی، نیازی به کاووش نیست فقط کافی ست که ایستاد و نگریست. کافی ست که ایستاد و بر سرنوشت انسانی نگریست که اهریمنان بر روح او فرمان می رانند، اهریمنانی که خود را در هاله ای از قداست و قدرت پنهان کرده اند و در ردایی از الهه های زیبایی، دست در دست شیطان، بر انسان حکم می رانند.
این چنین است که خدا در این سرزمین خاکی گم می شود و دیگر کسی صدای او را نمی شنود. و این چنین است که دیگر در این زمین بویی از جسدهای در حال پوسیدن انسانیت به مشام نمی رسد و زمین روزهای سرد و سخت خود را می گذراند.
از همین روست که باید بدانیم در این لحظه خاص، دنیا و زندگی از ما چه می خواهد، چرا که بر اساس همین خواستن است که بودن ها و نوشتن های ما، ضرورت دیگری می یابد. امروزه دیگر بودن و نوشتن انسان، نه برای اعتراض و نه برای مشهور شدن، بلکه بایستی بیشتر برای درافتادن با آنچه باشد که جهان و بشریت را به تسخیر خود درآورده و او را می آزارد. اگر بتوانیم در این راستا گام برداریم، شاید بتوانیم مانع از مصیبت هایی شویم که به راحتی بر سر بشریت می بارد و او را به سوی مرگ و نابودی سوق می دهد.
ما بایستی این وظیفه دشوار را بپذیریم و از این رهگذر نیز انتظار خوشبختی نداشته باشیم چرا که هنوز خیلی از چیزها است که می توان به نام انسانیت و برای آن کوشش و تلاش کرد و از این همه مبارزه لذت برد. نمی خواهیم فقط به شرط لذت بردن از زندگی، زنده بمانیم بلکه می خواهیم باشیم و می خواهیم این بودن ما تاثیری در عصر کنونی زمین داشته باشد. نمی خواهیم جهان را تسخیر کنیم بلکه می خواهیم که انسان به دست جهان تسخیر نشود. مگر ما چند بار در طول زندگی خود فرصت داریم که در این راستا گام برداریم؟
و این است آن اتوپیایی که در دنیا بایستی برای آن تلاش کرد، دنیایی که در آن هیچ کس برای دیگران تصمیم نگیرد که چگونه زندگی کند، چگونه عشق بورزد و چگونه خوشبخت باشد. خوشبختی باید برای همه امکان پذیر باشد و هیچ کس محکوم به انزوا از خوشبختی نباشد.
ما برای این آرمان است که به راه افتاده ایم و بر اساس همین نگرش نیز نگاه بازتری به انسان و آن چه که او را به سیطره خود درآورده، خواهیم داشت. نگاه ما آن قدر تنگ نیست که تعداد اندکی در آن جای گیرند بلکه در نگاه ما تمامی بشریت جای می گیرد، حتی آنهایی که نمی خواهند به مانند ما ببینند و همانند ما بیندیشند. ما برای بشریت می اندیشیم و مخاطبان ما انسان هایی هستند که دغدغه چیزی را دارند که در طول تاریخ از آدمی گرفته شده است.

طبیعی است که گذر به این بستر مشکل و طولانی خواهد بود و هیچ بخشی نخواهد بود که نیاز به سرمایه گذاری عظیم نداشته باشد، چرا که این همه نیاز به تجزیه و تحلیل ساختارها دارد، ساختارهایی که اندیشه های ما را در طول تاریخ و اعصار شکل داده اند و خود را غیر قابل تغییر می نمایانند. در هر گذشته تاریخی موارد بسیاری از ساختارها وجود داشته اند که دچار تغییر و تحول شده اند. برخی از ساختارها به شدت تغییر می کنند و برخی نیز به شدت حذف می شوند، اما در این میان عناصری هستند که دوام می یابند، رشد می کنند و تمامی افکار ما را شکل می دهند. تداوم همین ساختارها و اندیشه ها است که ما را وامی دارد بیش از بیش در مورد آنها تفکر کنیم و آنها را باز سازیم، آن هم ساختارهای جاافتاده ای که خود را غیر قابل تغییر می نمایانند و گاه ردای قداست به خود می پوشند.
تلاش ما در این مجله، تجزیه و تحلیل بنیان های فکری بشریت و ارائه تفسیری متفاوت و دگرگونه از آن خواهد بود. بنابراین ما در اینجا در پی آن خواهیم بود که بتوانیم بستری فراهم کنیم تا کلیه مفاهیم و اندیشه های بشری مورد مداخله و چالش قرار گیرند. از آن جا که مفاهیم بشری مربوط به یک جغرافیای خاص سیاسی و فرهنگی نیست و دست آورد تمامی انسان ها در طول تاریخ تمدن او بوده است، لذا ما نیز در پی محدود کردن این اندیشه ها در یک حوزه جغرافیایی خاص و یا مکتب سیاسی خاصی نخواهیم بود، اما این همه به آن معنا نیست که به بازاندیشی آنها ننشینیم و آن را در حوزه های مختلف جغرافیایی و مکاتب خاص مورد چالش قرار ندهیم. البته در این میان نگاه ما هم چنان به سوی آینده خواهد بود نه به گذشته چرا که معتقدیم ماندن در گذشته چیزی برای ما به ارمغان نخواهد داشت.
از طرفی دیگر، نگاه ما در اینجا یک نگاه مطلق گرایانه نخواهد بود چرا که معتقدیم خداوند در درون تمام انسان ها است نه در درون گروهی از آنها. بنابراین حق نیز در انحصار هیچ فرد و اندیشه ای نمی تواند باشد و همه سهمی از حقیقت را خواهند داشت. به همین خاطر ما در پی مردود اعلام کردن اندیشه ای نخواهیم بود، همان گونه که هیچ اندیشه ای را هم مطلق کامل نخواهیم دانست. پس طبیعی است که در این میان حقیقت را قربانی مصلحت نکنیم، گرچه ممکن است حقیقت تلخ باشد و به مزاق خیلی ها خوشایند نباشد ولی هرگز برای خوشایند دیگران حقیقت را قربانی مصلحت نخواهیم کرد.
تمامی سعی ما بر این خواهد بود که بتوانیم بستری فراهم کنیم اندیشه هایی که فرصت بروز نیافته اند، امکان حضور در عرصه افکار عمومی و مورد مداقه قرار گرفتن قرار گیرند. بنابراین مجبور هستیم که گوناگونی نگاه ها، نگرش ها، داوری ها و خوانش ها را در این مجله پذیرفته و با دیده احترام به آنها بنگریم. ما در اینجا در چارچوب های ترویج مدنیت و اخلاق گرایی، خود را ملزم به درج تمامی اندیشه ها خواهیم نمود ولی در این میان خود را مقید به رعایت چارچوب های سنتی نمی دانیم چرا که معتقدیم مرزبندی های سنتی سخت تنگ است و محدود و برآورد کننده نیازهای امروزی بشر نیست. البته طبیعی است که این همه در بستری امکان پذیر خواهند بود که برای مطبوعات قابل ترسیم و تفسیر است و ما خود را نیز در این میان انتقادپذیر می دانیم.
ما بر همه اینها باور داریم و این همه را باور داریم تا بتوانیم، به زعم خود، در ساختن جهانی سهیم باشیم که در آن برای سعادت یکدیگر زندگی کنیم نه برای سیه بختی همدیگر، چرا که در این جهان جا برای تمامی آدمیان و اندیشه های آنها است و نباید راه خوشبختی انسان ها از میان ویرانه های بدبختی دیگران بگذرد. بر همه اینها باور خواهیم داشت تا بتوانیم برای آزادی انسان بیندیشیم نه برای بردگی او. و در نهایت بر همه اینها باور خواهیم داشت تا بتوانیم از صلح بگوییم، و از اندیشه زیبا و کلمه زیبا سخن رانیم. می خواهیم بتوانیم از انسانیت بگوییم و از گام های او برای زندگی. می خواهیم بگوییم که این زمین می تواند جایی برای زیستن و ماندن باشد، جایی برای این که دست ات را بلند کنی و در دستان خداوند قرار دهی. هر چند که در این عصر خدا از آن بار بسته باشد، بی آن که حتی نامی و رد پایی از خویش بر جای بگذارد.
و این همه تنها از دستان ادبیات، فرهنگ و هنر برمی آید که دست انسان را در دستان خدا قرار دهد و او را رهایی بخشد.

مجله غروب | شماره 1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز