راه های که را راه می رویم!

راه های که را راه می رویم!
 تیر ۷, ۱۴۰۰  goroob online  امضا , هنر و جامعه
راه های که را راه می رویم!

علی حامد ایمان

■ مجله هنر و جامعه ❘ شماره اول

 

این راه ها/ این راه ها، اگر همه سنجیده در برابر ما گسترده اند/ از آنِ کیستند؟/ بگویید!/ ما راه های که را راه می رویم؟!

آن هنگام که رضا براهنی این چنین از کیستی و چیستی راه ها سخن می گفت، ساختارها برای خود، گذشته، حال و آینده ای داشتند که هر یک از انسان ها هم می توانست به این راه ها، شکل و فرم خاصی ببخشد. در آن هنگام ساختارها دوگانه بودند، ساختارهایی با انسان، و ساختارهایی بر علیه انسان. آنهایی که با انسان بوده اند، توانسته اند بر ظرفیت خویش افزوده و شیوه های جدیدی برای توضیح جهان و مسائل پیرامونی آن بیابند. اما ساختارهایی که بر علیه آدمی بوده اند و همه ابعاد آن به زور و اقتدار آلوده گشته بود، از یافتن چنین شیوه هایی عاجز ماندند. آنها تمامی تلاش خود را برای خفه کردن و نادیده گرفتن صداهایی بکار می گرفتند که با این ساختارها، ساز ناسازگاری داشتند. ساختارهایی که بی اعتنا به قواعد اجتماعی و هنجارهای موردپذیرش جوامع انسانی، سعی در وارونه سازی معنای اندیشه ها و کتمان حقیقت بودند و سعی می کردند که سرزمینی را وادارند- که به همراه فرهنگ و زبان خود- از آنها سخن گویند و در این میان تاریخ نیز خاطره های آنان را بازگفته و به روایت آن بنشیند. در چنین ساختاری تنها آنچه که در این راه بود می توانست وحدت و انسجام یابد. در چنین ساختاری، افکار، احساسات، باورها، اعتقادات، نگرش ها، و کنش های یک فرد می توانست منعکس کننده نقشه ای باشد که تنها به او اجازه می داد تا به سوی هدفی که برای زندگی اش انتخاب کرده شده، گام بردارد. و این چنین بود که نقشه زندگی، استراتژی زیستن، قلمرو سرگشتگی انسان، گذشته و آینده، خاطره و خیال، آگاهی و ناآگاهی، سرکوب گفته و برتری ناگفته ها بر آن، همه و همه می توانست بیشترین نقش را در سرنوشت اجتماعی یک فرد و یا جامعه داشته باشد. فرهنگ و هنر نیز در این میان تلاشی بود که می توانست راه را بر گفتگوهای دشوار بگشاید، آن هم آن زمانی که تمامی راه ها به بن بست کشیده شده و تمامی امیدها به انتها می رسیدند. به عبارتی این تنها امر فرهنگی بود که می توانست اقتدار چنین ساختارهایی را فرو ریخته و از صدای انسان ها به عنوان نیرویی برای به رخ کشیدن قدرت خویش بهره گیرد. در آن شرایط، تنها همین امر فرهنگی و هنری بود که می توانست به آدمی بیاموزد تا چگونه بتواند تن به هیچ صدای مسلطی- توسط چنین ساختارهای سلطه یافته- ندهد. و همین امر نیروی شگفت انگیزی به شمار می آمد که هم چنان می توانست خطرناک به نظر رسیده و ساختارهای اقتدارگرایانه را بهراساند. و آن زمان که آدمی به جبر تاثیر چنین ساختارهایی، می ایستاد، سکوت می کرد و در انزوا قرار می گرفت، می توانست استارت تغییر و تحول در جوامع بشری را به کار بیندازد. به عبارتی او خود می توانست دلیل تغییر بوده و همواره انسان را- از برای رهایی خویش- به سوی خود فرا خوانده، موجبات رهایی وی را فراهم آورده و نگاه او را به سوی آینده فرا خواند. همچنین این امر می توانست- و توانایی آن را نیز داشت- که از دل ویرانی ها و ناامیدی ها، راهی برای رهایی و یاری انسان به تصویر بکشد. و هم می توانست راه های جدیدی در پیش پای آدمی نشانده تا بتواند با سپری کردن در چنین راه هایی، شکل دیگری به جهان بدهد، شکلی که حتی پیش از این نیز تجربه نشده بود. بنابراین آنچه که هویت و اهمیت می یافت، رفتن بود و رفتن تنها نیرویی بود که امکان رهایی از چنگ چنین ساختارهایی را فراهم می کرد (در این میان اما گاه البته ماندن نیز می توانست چنین نقشی بر عهده خویش گرفته و معنا و مفهومی دیگر یابد). در نهایت همین ماندن ها و رفتن ها بودند که می توانستند نقاب ها، عادت ها، دروغ ها و همه ریاها را کنار زده، چهره ها را عریان کرده، صحنه آرایی ها را بر هم زده تا در نهایت بتوانند چشمان ما را با واقعیت ها آشنا سازند. و سرانجام تمامی اینها سبب می گردید که ما بتوانیم یک جامعه و سرزمینی را صرفا در آب و خاک خلاصه نماییم. جامعه هم نیز جهت سخن گفتن خویش، برای ایستادگی در برابر غیر، برای آفریدن رویاهای خود، و در نهایت برای خلق خویش، به فرهنگ، تاریخ، هنر و به هر آنچه نیاز داشت که همواره با تخیل آدمی هموار بود و با آینده و امر نو در ارتباط.

در چنین اوضاع و احوالی بود که براهنی و دیگر شاعران و هنرمندان می توانستند از کیستی و چیستی راه ها سوال کرده و در اشعار، ادبیات و هنر خویش نیز نگرانی خود را از این امر ابراز دارند. و در همین راستا بود که رمان نویسان و داستان سرایان می توانستند با شناخت عمیقی از انسان، به بررسی لایه های وجودی آدمی بپردازند. و یا کنشگران با سوالات و کنش های خویش، بر ظرفیت جامعه و اندیشه های آن بیفزایند.

آن زمان شرایط جهانی هم فرق می کرد و هنوز این همه فراتر- و حتی فراتر از خویشتن انسان- نرفته بود. تمامی نحله های فکری و فلسفی، از ساختارشکنی ژاک دریدا و فلسفه سیاسی هانا آرنت گرفته تا اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر، فلسفه من می اندیشم، پس هستمِ دکارت و فلسفه هستی شناسانه هایدگر و… هنوز در حیات بودند و می توانستند بر اندیشه های انسانی و بشریت تاثیر گذاشته و در پیشبرد نحله های فکری جهانی نقش ایفا نمایند. در ضمن می توانستند به تحلیل و شرح مناسبات انسان با خود، با جهان و با موجودات دیگر نیز بنشینند. ذات حقیقت، ذات بنیان هستی و آدمیت، پرسش ها و فهم های آدمی از جهان و هستی، بر اساس چنین نحله ها و پرسش هایی بود که شکل می گرفت، و با تاسی به چنین فهم ها و اندیشه هایی بود که آدمی طرح بودن خویش را ترسیم می کرد. این همه راه های شکل یافته و این همه فهم های ترسیم شده آدمی از هستی، حاصل راه های آمده آدمی از افلاطون و ارسطو و سقراط و… بود، تازه آن هم زمانی که نخواهیم پیش از آنان را به حساب آوریم. به عبارتی دیگر، تا پیش از این، همه مفاهیم، زبان، آزادی، حقیقت هستی و ادراکات انسان از خود و جهان، همه حول محور چنین اندیشه هایی می چرخید.

اگر بخواهیم وضعیت جغرافیایی اندیشه، هنر و عملکرد خویش را در چنین بستری برآورد نماییم- اگر در خوش بینانه ترین حالت نخواهیم خویش را خارج از درون این گود به حساب آورده و پای خویش را در گِل مانده محسوب نماییم- به جرات بایستی اعلام کنیم که در برون ایستاده بودیم و هر لحظه از مرکزیت این گود به دور می شدیم.

اما اکنون و در عصر جدید، مفاهیم، اندیشه ها و ساختارها کلا تغییر یافته اند. اکنون تکنولوژی پرسش های بدیهی دیگری- آن هم همه به وجهی دیگر و دیگرگونه- در باره هستی، آدمی و هر آنچه که تا پیش از این سخن گفته ایم، مطرح نموده است. و حال سوال اینجاست! اکنون که انسان کنونی در دور جدید، خود را کاملا خودباخته می بیند، ما در کجای این جهان می توانیم قرار گرفته و از کدامین سوراخ می توانیم به آن بنگریم؟ اکنون که جنس مسیر راه ها کاملا تغییر هویت داده اند، شاعران ما بایستی از کدامین راه ها سخن گویند و هنرمندان ما کدامین راه را به تصویر بکشند؟ راه های از پیش تصویر شده از آنِ زمانی بود که انسان در برابر انسان ایستاده بود و می توانست با ساختارهایی، راه را بر روی دیگران سد نماید. اکنون که مسیرها دیگرگون گشته اند، چه باید کرد و کجا را برای ایستادن و نظاره کردن برگزید؟ اکنونی که به عنوان مثال، فضای مجازی نه در کنار انسان که در برابر او ایستاده و می خواهد سهمی از هویت وی را برای خویش ستاند، و یا اکنونی که هوش مصنوعی حوزه وسیعی از دانش را دربر گرفته و توانسته در نقطه تلاقی و طلایی! چندین دانش بزرگ انسانی (از جمله علوم کامپیوتری، الکترونیک، زیست شناسی، روانشناسی، زبان شناسی، منطق و فلسفه) قرار گرفته و برای خویش سامانه ای تدارک ببیند که بتواند همچون انسان به گونه ای عقلانی اندیشیده و شبیه او رفتارهای عقل گرایانه ای را در پیش گیرد، ما در کجای کار هستیم!؟ اکنون که این ساختارهای مدرن، خود فراتر از از ساختارهای اقتدارگرایانه انسانی قرار گرفته و نه خواهان سهم انسانیِ انسان، که خواهان کسب جایگاه خدایی برای خویشتنِ خویش هستند، و به عبارتی در قامت یک توتم در برابر آدمی قد برافراشته و خواهان سهمی از قدرت و نبوغی هستند که انسان های گذشته به برخی از توتم های خویش نسبت می دادند، ما چه برای دادن به این توتم داریم؟ اکنون به نظر می رسد که انسان مدرن کنونی، خود در برابر چنین امری مجبور به عقب نشینی خواهد بود، و این عقب نشینی را مارتین هایدگر چه خوب در گفتگو با ریشارد ویسر به توضیح نشسته است که «من در برابر آن کسی عقب نشینی می کنم که هنوز اینجا نیست. یک هزار سال پیشاپیش، در برابر آستان روح او، سر تعظیم فرود می آورم»! حال در چنین دور و زمانه ای، سخن گفتن ما، پیش از این که کمیک به نظر رسد، تراژدی غم انگیزی برای ما خواهد بود.

اکنون که دیگر نه صرفا بودن آدمی، بلکه شیوه چگونه بودن و چگونگی او مطرح است و مناسبات او با جهان پیرامونی نیز در راستای همین چگونه بودن وی هویت می یابد، ما چگونگی بودن خویش را چگونه می خواهیم تعریف نماییم؟ امروزه چگونگی بودن ها، تنها یک بیان ثابت، غیر قابل تغییر و از پیش تعیین شده نیست که بتوان آن را با تاسی بر گذشته شکل داد بلکه این چگونگی، بیانی است که ما هر لحظه به آن می رسیم و آنچه را که پیش از آن رسیده بودیم را بی هویت می یابیم. وقتی که همین بی اعتباری بنیان های اندیشه ای کنونی، اعتبار آنان را قوام می بخشد و تنها با در نظر گرفتن این امر است که می توان به تعریفی از مفاهیم رسید، ما چگونه خواهیم توانست با پافشاری بر اندیشه های ثابت پیشین خویش، برای خویشتنِ خویش جایی تعریف نماییم؟! جهان امروزی دیگر تنها به عنوان مکانی نیست که آدمی در آن ایستاده و صرفا روزگار بگذراند، بلکه جهان کنونی مجموعه ای از تار و پودها و نسبت های آن است. اکنون به نظر می رسد که ما دیگر بخشی از این تار و پود نیستیم و نمی توانیم به آن تعلق داشته باشیم. جاماندگی ما از جهان- در بسیاری از زمینه ها- نشانگر ناکارآمدی روش هایی است که ما تاکنون در پیش گرفته ایم. اگر بخواهیم در این تار و پودها جایی برای خویش داشته باشیم، دیگر نمی توانیم نسبت به واقعیت های در حال تغییر جهانی بی تفاوت نشسته و میان خود و آن دیوار بکشیم. باید بدانیم که پیش گیری روندهای کنونی، ما را نه به بی راهه که به نابودی خواهد کشاند!

و اما هنر (در مفهوم عام کلمه) در این میان وظیفه ای سترگ بر دوش خویش دارد و بایستی بتواند بر قابلیت های خویش افزوده و مسئولیت های جدیدی بر عهده گیرد، چرا که یکی از بهترین راه ها برای توسعه و افزودن بر هستی، هنر است. تنها هنر است که می تواند کاری بزرگتر از خویش انجام داده و از روال طبیعی هستی پا به بیرون گذارد. هنر باید بتواند روش های جدیدی برای درهم ریزی اندیشه های حک شده پیشین یافته و بتواند علاوه بر در قید و بند نگه داشتن اقتدار قدرت، بسیج کردن جامعه و حمایت از آزادی های آن، در به دست گیری سهم ما از جهان نیز موثر واقع گردد. اکنون که نه تنها سیاست، که بلکه فرهنگ، اقتصاد، اجتماع و کلا هر آنچه که یک جامعه برای ادامه حیات خویش بدان نیازمند است، دچار بحران زدگی هستند، هنر باید بتواند هم یقه خویش و هم این همه را از این بحران زدگی رهایی بخشد.

اگر هنر بتواند این چنین نموده و به لایه های مختلف خود معنا دهد، جامعه نیز خواهد توانست که در طول زمان، سهمی از نیازهای خود را از آن برآورده سازد. اگر هنر از عهده این امر برنیاد (هم چنانکه سیاست، اقتصاد، و اجتماع ما هم نتوانست) سهم خواهی ما از آینده جهان، سرابی بیش نخواهد بود. بشریت اگرچه از طاعون فقط شنیده هایی در ذهن دارد، اما جهان هنوز درگیر کرونا است، و ما در این میان- علاوه بر کرونا- درگیر عدم تامین واکسن کرونا نیز هستیم. یکی از گفته های مسئولین را می خواندم که گفته بود (نقل به مضمون) از آنجایی که ما سهمی در ساختن واکسن کرونا در جهان نداشته ایم، به همین دلیل نتوانسته ایم واکسنی برای خود دست و پا کنیم!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز