ده انسان و هزار زنده‌ گی در ادبیات ما | زامان پاشازاده

ده انسان و هزار زنده‌ گی در ادبیات ما | زامان پاشازاده
 فروردین ۳۱, ۱۴۰۰  goroob online  ادبیات , هنر و جامعه
ده انسان و هزار زنده‌ گی در ادبیات ما | زامان پاشازاده

ده انسان و هزار زنده‌ گی در ادبیات ما | زامان پاشازاده

ده انسان و هزار زنده‌ گی در ادبیات ما | زامان پاشازاده : شامل گفت‌وگوی زینب اورال با فاضل حُسنو داغلارجا
که توسط زامان پاشازاده به فارسی ترجمه شده است.

آقای فاضل حُسنو داغلارجا! هنگامی که شما را شناختم بچه بودم. وقتی کتابِ «کودک و خدا» را – که قبل از به دنیا آمدنِ من سروده بودید – از کتاب‌خانه‌مان پیدا کرده و خواندم، پیشِ خود می‌گفتم کسی این کتاب را فقط و فقط برای من سروده است.
مثلِ این بود که در آن صفحات فقط با من حرف می‌زدید. سال‌ها بعد هنگامِ آشنایی با کسانی که شعرهای شما را دستِ‌کم به اندازه‌ی من دوست داشتند، نمی‌توانید تصور کنید که چه‌قدر حسادت کردم… شاعران متعلق به همه‌مان هست‌اند… به مرورِ زمان عبارتِ «شاعران متعلق به همه‌مان هست‌اند» را از روی ناچاری پذیرفتم…
نه‌خیر، وقتی در «کادی‌کؤی» در یک مغازه‌ی قنادیِ قدیمی با حُسنو داغلارجا دیدار کردم این حرف‌ها را به او نگفتم، هم به خاطرِ این‌که دیگر بچه نبودم و هم این‌که بچه‌های هم‌نسلِ من نیز هم‌راه با شعرهای حُسنو داغلارجا بزرگ شده بودند و حالا نوبتِ بچه‌های‌شان بود…
داغلارجا اندوخته‌ی هفتادوچهارساله‌اش را روی میز گذاشت. من هم ورقه‌یی خالی و سفید هم‌راه با خودکار…
گفت: ابتدا در این‌جا، بالای صفحه، عنوان را بنویسید.
نوشتم: ده شخصیت و هزار زنده‌گی در ادبیاتِ ما
«اگر چه «هزار زنده‌گی» مثلِ تجربه‌ی ازدحام برای‌ام خوش‌آیند است، وقتی می‌اندیشم که مثلن صد زنده‌گی برای‌ام رقم خورده است، احساس می‌کنم که خیلی کم است. پیش خود می‌گویم که «صد زنده‌گی» را به محضِ برخاستن از این‌جا در اولین ساعت تمام می‌کنم. به‌خصوص عصرها، هنگامی که از خیابان برمی‌گردم، در تنهاییِ سه اتاق و یک سالن، نمی‌توانم به شما بگویم که من صدهاهزار نفر هست‌ام یا این‌که هیچ‌کس نیست‌ام…»
توضیح دادم که لازم نیست این عنوان را با اصولِ ریاضی محاسبه کنیم تا بفهمیم که صدهاهزار زنده‌گی که حسنو داغلارجا در آثارش آفریده است مکمل و معادلِ هزاران تجربه و زنده‌گیِ اوست و مصاحبه را ادامه دادیم…
اما ابتدا هفتادوچهارسال به عقب برمی‌گردیم و در دورانِ کودکی و اطرافِ آن سیاحت می‌کنیم. نزدیک به چهارسالِ قبل در همین مغازه‌ی قنادی سرِ میزِ دیگری به چنین مسافرتی رفته بودیم. شکلِ مکتوبِ همان سفر را، هم داغلارجا و هم من بسیار پسندیده بودیم. پس دوباره بادبان‌ها را باز می‌کنیم و در همان مسیر ادامه می‌دهیم…

■ دورانِ کودکی

«تصویری که از کودکی‌ام به یاد می‌آورم چنین است: به طور کلی خانه‌ی ما کانونِ هنر بود. ادبیات، موسیقی و نقاشی- همانندِ پدر و مادر و اعضای خانواده‌ام- افراد زنده‌ی جمعِ خانواده‌گیِ ما بودند. خانه‌ی ما در قونیه بود، ساخت‌مان سه‌طبقه‌یی که میراثِ پدریِ مادرم بود و حیاط‌‌مان به باغی و یا به‌تر است بگویم به جنگلی کوچک مشرف بود. آن‌قدر بزرگ بود که دو خانواده‌ی بزرگ در آن ساکن بودند. در سمتِ چپِ طبقه‌ی پایین خانواده‌ی عمه‌ام، سمتِ راست ما، و در طبقه‌ی بالا خاله‌های‌مان اقامت داشتند. سه تا خواهرم و برادر بزرگ‌ترم معمولن فضای مدرسه را به خانه می‌آوردند.
تمامِ کتاب‌های درسی دائمن روی میز بود. ترانه‌ها و نقاشی‌ها و تکالیفِ ادبیات همیشه در خانه موردِ مباحثه بود… یادم هست وقتی معلم‌مان برای اولین بار عروض تدریس می‌کرد، وزنِ عروضی را اشتباه گفت و من دست‌ام را بلند کرده و به خوبی اصلاح‌اش کردم. معلم شگفت‌زده شد…
خواهرانِ بزرگ‌ترم از معلمِ مجارستانی‌شان آموزشِ کمان‌چه می‌دیدند… پدرم کمان‌چه و مادرم عود می‌نواخت و در خانه به هم‌راهِ هم کنسرتِ کر برگزار می‌کردند. پدرم مانند بسیاری از افسرانِ چندفرهنگه بود و به زبان‌های فرانسوی، ایتالیایی، عربی و فارسی وقوف داشت. در خانه‌ی ما آن‌قدر روی زبان ترکی حساسیت وجود داشت که اگر کسی کلمه‌یی را اشتباه می‌گفت بلافاصله از طرفِ دیگر اعضای خانواده تلفظِ درستِ آن کلمه گوش‌زد می‌شد»
دورانِ کودکی که داغلارجا از آن صحبت می‌کند مملو از شادی و خوش‌بختی‌ست.
«خوش‌بخت اما سیاه و سفید»
یعنی چه خوش‌بخت اما سیاه و سفید؟
«در مدتِ کوتاهی خانه‌ی ما سه مورد مرگ را تجربه کرد. خواهرم بر اثرِ بیماریِ سل از دنیا رفت. «ظرافت خانم» که هم‌چون یکی از اعضای خانواده‌ی ما بود درگذشت، برادرِ سیزده‌ساله‌ام به کامِ مرگ رفت. من مرگ را جلوی چشمان‌ام می‌دیدم و مرده‌گان از جلوی چشمان‌ام دور نمی‌شدند. شورشِ قونیه نیز به این موارد اضافه شد، افرادی را دیدم که جلوی ساخت‌مانِ حکومتی حلق‌آویز شده بودند. در آن سال‌ها اگر مرا روی یک کفه‌ی ترازو و چشمان‌ام را روی کفه‌ی دیگرش می‌گذاشتند چشمان‌ام هزاران برابر وزن بیش‌تری داشت… به خاطر همین گفتم سیاه و سفید.»
«وقتی کسی فقط مرگ را ببیند باید برای خود پناه‌گاهی بیابد. من به دیدن پناه بردم، خوب دیدن، دردِ دیدن را کاهش می‌دهد و یا جای‌گزینِ درد می‌شود… بنابراین شاید باعثِ کاهشِ خودِ درد نیز بشود»
بعدها به نوشتن پناه بردم. من فکر می‌کردم که همه، سرودنِ شعر را از مدرسه می‌آموزند در حالی که خودم قبل از خواندن و نوشتن، شعر می‌سرودم اما شعر از یادم می‌رفت. با خود می‌گفتم: آه اگر نوشتن را یاد بگیرم! دیگر شعر از ذهن‌ام درنمی‌رود.»

■ دورانِ نظامی‌گری

او در سال‌های سوم و چهارمِ ابتدایی دریافت که هنرِ سرودنِ شعر در مدرسه تدریس نمی‌شود. داغلارجا بنا به وظیفه‌ی پدرش سرهنگ حسن حُسنو- که محلِ خدمت‌اش در شهرهای قونیه و قیصریه بود – مقطعِ ابتدایی را در همان شهرها گذراند و دوره‌ی راه‌نمایی را در طرسوس و آدانا تحصیل کرد. در یازده‌ساله‌گی واردِ دبیرستانِ نظامیِ «کوله‌لی» در شهرِ استانبول شد.
دبیرستانِ نظامیِ کوله‌لی، سپس آکادمیِ نظامی، بعد خدمت در منطقه‌ی شرق: ارزروم، چیلدیر، آراس، منطقه‌ی کوهِ آغری… بعد تراکیا… و در سالِ 1950 با درجه‌ی ستوان‌تمامی نظام را ترک گفت. هفده‌سال خدمتِ نظامی بین سال‌های 1933 تا 1950.
– جنبه‌های مثبت و منفیِ آموزشِ نظامی چه بود؟ چه تأثیری بر شخصیت و هنرِ شما داشت؟
«فایده‌اش این بود که دسته‌بندی را آموختم. قادر به فصل‌بندیِ موضوعی شدم… کتاب‌های‌ام مانندِ واحدهای نظامی هر کدام‌شان موجودیتِ خود را حفظ می‌کنند و از نظرِ گرامر و نحو تکمیل هست‌اند. برای ساختارِ شعر نهایتِ وسواس را دارم و به آن مانند یک لباسِ مجلسی اهمیت می‌دهم، اگر پنج‌هزار نفر در مقابل‌ام به خط باشند به آسانی تشخیص می‌دهم که حتا دکمه‌ی کدام‌شان باز است. کلمه‌های موجود در کتاب هم برای من بدین‌گونه هست‌اند.
اما آسیبِ آن این بود که مانعِ پیش‌رفت‌ام در فرهنگ و ادبیاتِ غرب شد. در پانزده‌سال دوره‌ی افسری‌ام فقط دوازده روز به خاطر بیماری مادرم مرخصی گرفتم، من سال‌ها بدون تعطیلات کار کردم…»
– نظامی‌گری چه تأثیری بر شخصیتِ شما گذاشت؟
عرض کنم که: محصول کاشته می‌شود، ادواتِ سنگینِ کشاورزی از روی آن عبور می‌کند، ضعیف‌ها می‌میرند و قوی‌ها رشد می‌کنند. می‌توانم ادعا کنم که مرا قوی کرد.»
در روزگاری که داغلارجا سالِ دومِ آکادمیِ نظامی را می‌گذراند اولین کتاب‌اش با عنوان «دنیای نقاشی‌شده بر آسمان» منتشر شد. کتاب‌اش را در سالِ 1935 در بیست‌ویک‌ساله‌گی با هزینه‌ی خودش چاپ کرد.
«لب‌های تو ترانه‌یی که ناگهانی سروده شده
تنِ تو بهاری که قبل از درختان به شکوفه نشسته است
دنیای‌ام را با شاخه‌گلی ترسیم می‌کنم در آسمان
و شگفت‌زده تماشا می‌کنم این نقاشیِ رؤیایی را»
شعرهایی که در کتابِ «کودک و خدا» (1940) گنجانده شده‌اند، در سال‌هایی سروده شده‌اند که او در شرق خدمت می‌کرد.

■ وحدت – ده انسان و هزار زنده‌ گی در ادبیات ما | زامان پاشازاده

از روزگاری که چندین شعر و کتابِ شعر سروده بود سال‌ها گذشته است، تعدادِ کتاب‌های‌اش تقریبن به سنِ او می‌رسند…
از روزهایی که بسیاری از حساسیت‌ها و دنیاهایی که ساخته بود، می‌گذشت. دنیای دردها، دنیای جاودانه‌گی، دنیای عشق، دنیای کودکان، شهروندیِ کره‌ی زمین، دنیای جنگ‌های حماسی و دنیایی که با حرکتِ حشره‌ی اهلِ ارزروم و مورچه‌ی اهلِ سیواس شروع می‌شد. خروس‌ها، گربه‌ها، بره‌های حنایی، خرس‌هایی که نوشته‌ها را دوست داشتند، نهنگ‌های غول‌پیکرِ دوست‌دارِ نارنگی. دنیاهایی که فراتر از این‌که به نماد تبدیل شوند حیوانات و گیاهان را با جامعه و یا هویتِ ما یک‌پارچه می‌کردند.
– همه‌ی این دنیاها را به میز دعوت کنیم؟ به خاطرِ این‌که همه‌ی آن‌ها یک کل را تشکیل می‌دهند…
«تعجب می‌کنم که چه‌گونه متوجه شدید. سه‌سال قبل کاری را به اتمام رساندم، دوباره دارم روی آن کار می‌کنم. در این اثر از موجوداتِ تک‌سلولی شروع کرده، از تمامِ حیوانات، حیاتِ ما و نباتاتِ ما و عصرِ ادیانِ بین‌النهرین تا نبرد ملازگرد سخن به میان آورده و انسان را تعریف کرده بودم… عنوانِ اثر فراز و فرود بسیاری طی کرد و بارها عوض شد، فکر می‌کنم «من کدام‌یک هست‌ام؟» باشد. حالا تعجب کردم که شما از چشمانِ من جای‌گاهِ زنده‌گیِ ابدی‌مان را که در آن اثر وجود دارد، خواندید.»
نتوانستم بگویم که: «در چشم‌های شما، در شعرهایی که تاکنون سروده‌اید، و یا در واژه‌های بی‌شماری که از شما شنیده‌ام… اصولن این‌ها به وحدت رسیده‌اند و همه‌ی این‌ها یک کل را تشکیل می‌دهند.» چون‌که داغلارجا هم‌چنان به صحبت ادامه می‌داد:
«در این اثر تلاش کرده بودم بسیاری از دوستانی که در موزه‌ی حیوانات وهم‌چنین دوستانِ سبزِ بی‌شماری که در موزه‌ی گیاهانِ پاریس آشنا شده بودم با هم‌دیگر ملاقات کنند. چنان‌چه کار تمام شود و بتوانم منتشرش کنم، خواهید دید. مواضعِ اخیر من چنین است: هر فرد جزء کوچکی از تمامِ ترکیباتِ باقی‌مانده از خلقتِ جهان است. من این را با گرمای ملموسی از مادرم احساس می‌کنم.»
بعد از خلقتِ جهان، جزیی کوچک از تمامِ ترکیبات… چه ثروتِ باعظمت و باشکوهی…
با این تعبیرِ «با گرمای ملموسی از مادرم احساس می‌کنم»، به ناگزیر علاقه‌ی شدیدِ او به مادرش را به یاد می‌آورم:
خاطره‌یی از کودکی که با «بوی مادرم کاملن متفاوت بود…» آغاز می‌شد و به پایان می‌رسید.

«من خیلی به مادرم وابسته بودم. وقتی که خیلی بچه بودم شب‌ها بیدار می‌شدم و به درِ اتاق پدر و مادرم می‌آمدم و به نفس‌های‌شان گوش می‌دادم. نفس‌های طولانی و کمی ریش‌دار مربوط به پدرم بود، و نفس‌های عمیق و سفیدگون از آنِ مادرم. از زنده بودن‌شان اطمینان حاصل کرده و خوش‌حال می‌شدم. بعد آن‌ها را سرزنش می‌کردم، آن‌ها چه‌گونه موجوداتی هست‌اند؟ چه‌طور بدونِ این‌که پدر و مادرشان پیش‌شان باشند می‌توانستند بخوابند؟ فکر می‌کردم که هیچ‌کس بدونِ پدر و مادر نمی‌تواند بخوابد. بوی مادرم چنان متفاوت بود که اگر میانِ میلیون‌ها مادر بود و چشم‌های مرا میلیون‌ها بار می‌بستند، بلافاصله پیدای‌اش می‌کردم.»
نمی‌توانم صحبت را در سایه‌سارِ کودکی‌ها ادامه بدهم، چون‌که داغلارجا مرتبن در خصوصِ کارهای جدیدش می‌گوید:
«این را هم ناگزیر توضیح خواهم داد: بعد از نمایش‌گاهِ کتابِ ام‌سال، در کارِ دیگری که به تازه‌گی شروع کرده‌ام، و پیش از این هم چشم‌اندازِ آن را به طورِ خلاصه ترسیم کردم، با ارزیابیِ هر جزء به عنوانِ یک جهان، هزاران زنده‌گی را با نگاهی دیگر به رشته‌ی تحریر درآورده‌ام. تعدادِ هشتاد شعرِ این اثر نیز به اتمام رسیده است.»
هم‌گام بودن با سرعتِ کار و ریتم و آهنگِ داغلارجا بسیار سخت است. او به طورِ مداوم می‌دود و من سعی می‌کنم که عقب نمانم. هنوز آن‌قدر شعر و شور و اشتیاق در خود دارد که در سخن نمی‌گنجد.
«در کارهای‌ام به مرحله‌ی جدیدی رسیده‌ام، اصلن شباهتی به فعالیتِ اولین روز و سال و دهه‌های زنده‌گیِ ادبی‌ام ندارد، چون‌که آن‌ها قانع‌ام نکرده بودند. در حالی که تلاش می‌کنم علتِ شعر سرودن شاعران را بفهمم، در ورای اشتیاق به شعر سرودن خودم، وجودِ مخلوقاتی با هزاران چشم و یا تقسیم شدنِ جسمِ من به چندین تن، در قیاس با دست‌آوردهای اخیرم چیزی مانند دو دو تا چهار تا محسوب می‌شود.»
لحضه‌یی مکث می‌کند و می‌افزاید:
«کاغذهایی که شاعران روی آن‌ها می‌نویسند به‌هم‌پیوسته است، کاغذی بزرگ و به‌هم‌پیوسته روی میزشان هست. از این‌که می‌فهمم کاغذی که در دست من است، تا کجاها رفته و آمده است حسِ خوبی به من دست می‌دهد.»
و باز همان ثروتِ باشکوه… من گمان می‌کردم که فقط خواننده‌گانِ علاقه‌مند به شعر و شاعری رو به افزایش هست‌اند، در حالی که خودِ شاعران هم با گذشت زمان تکثیر می‌شوند.

■ در باره‌ی عشق

– شما هرگز از بعضی موضوعات دور نمی‌شوید، علت‌اش چیست؟
«خودم هم به این موضوع اندیشیده‌ام. هیچ‌کس نمی‌تواند از طبیعت، از طبیعتِ مردمِ سرزمین‌اش خلاص شود. بگذار در بابِ نخستین شعرهای عاشقانه تأملی بکنیم… مگر نه این‌که شعرهای عاشقانه چیزی جز ندای طبیعتِ بهاری نیست‌اند؟ حال‌آن‌که آن بهار، برای شاعران به اندازه‌ی چهارفصل هم طول می‌کشد… من شعرهای عاشقانه را، هم دوست دارم و هم دوست ندارم. دوست دارم چون‌که در آن من مدیحه‌گوی طبیعت هست‌ام، و دوست ندارم به خاطرِ این‌که خودم را مدح می‌کنم. شمه‌یی از کارهای جدیدم را تقدیمِ حضورِ شما خواهم کرد»:
شمه‌یی که نه، دلِ پری ارزانی کرد. به خاطرِ محدودیتِ صفحه فقط چند نمونه را می‌توانم با شما سهیم شوم. اینک چند نمونه از شعرهای داغلارجا، که در هیچ‌کجا منتشر نشده است:

– حادثه‌ی نوشتن

وقتی که می‌نویسم
انگار صورتِ تو را
با صورت‌ام لمس می‌کنم.

– در خواب

وقتی کنار تو دراز کشیده‌ام
احساس می‌کنم
حتا اگر چشمان‌ام بسته باشند
خوابیدن
به معنای ندیدنِ تو نیست

– معرفی

زمین
تاریکیِ عشقِ من است
و آسمان
چشم‌درچشم شدن با تو

– تغییرِ درونی

وقتی که درگیرِ عشقِ تو شدم
به یک‌باره متوجه شدم
که عاشقِ دوست داشتنِ خود شده‌ام
آن‌گاه که تو را دوست داشته‌ام.

صحبت از عشق و عاشقی که شد چنین گفت:
«سه‌چهار بار تجربه کرده‌ام. خیلی افسرده شده بودم. هر ترانه‌یی به گریه‌ام می‌انداخت، معمولی‌ترین آهنگ‌ها برای‌ام حکم حقیقت را داشتند… خدا دیگر چنین چیزی را نصیب‌ام نکند… چه قدر غم‌گین، چه‌قدر جان‌کاه! عشقِ حقیقی تصور شدنی نیست و در فکر و خیال نمی‌گنجد، همیشه بیرون می‌مانَد، زخمِ آن از سایه‌اش بیرون می‌زند… به همین دلیل عشق مترادف با مرگ است…
عشقی که منجر به خوش‌بختی شود عشق نیست، مغازله است. نمونه‌های این را در کتابِ «برهنه» می‌توان یافت.
به خاطر می‌آورید، این‌طور نیست؟…
به عنوانِ مثال شعری با عنوانِ «جمع» از کتابِ «برهنه»:
«مجموعِ دو تا عشق چند می‌شود؟
شاید به اندازه‌ی کمی معاشقه»
داغلارجا هنوز حرف‌های زیادی در باره‌ی شعرهای عاشقانه‌ی جدیدش دارد:
«همه‌ی شاعرها گمان می‌کنند که در شعرهای عاشقانه، عشقِ خود را روایت می‌کنند. شاید هم از عشقِ خود و محبوب‌شان به عنوانِ مدل و نمونه استفاده می‌کنند. این را چه‌گونه استنباط می‌کنم؟ وقتی مدت‌ها بعد از نگارشِ آن‌ها دوباره می‌خوانم‌شان، درمی‌یابم که همه‌ی آن‌ها مکملِ هم هست‌اند و هم‌دیگر را روایت می‌کنند. شاید باورِ راسخِ من به این‌که شعرهای‌ام موجبِ زیباییِ زنان خواهند شد، به خاطرِ این است که من در شعرهای‌ام همه‌ی آن‌ها را موردِ خطاب قرار می‌دهم.»

■ دیوارِ مقابل

فاضل حسنو داغلارجا در سالِ 1959 در آکسارای استانبول کتاب‌فروشیِ «کتاب» را تأسیس کرد. در ویترینِ کتاب‌فروشی، نشریه‌ی دیواریِ «دیوارِ مقابل» را که مقوایی به ابعادِ هفتاد در دویست بود، آویزان کرد. محتوای نشریه را شعرهایی با موضوعاتِ معاصر تشکیل می‌داد. داغلارجا مدتی بعد کتاب‌فروشی را به محله‌ی «شه‌زاده‌باشی» انتقال داد و در سالِ 1974 تعطیل کرد. بدین ترتیب «دیوارِ مقابل» هم که علاقه‌مندان بسیاری داشت به پایان رسید.
– اگر قرار باشد باز هم «دیوارِ مقابل» را منتشر کنید چه نوع شعری می‌سرایید؟
«چرا چنین سؤالی کردید!؟ گمان می‌کنم به محضِ این‌که با این سؤال مواجه شدم، مشاهده کردید که قدِ من به اندازه‌ی یک سانتی‌متر شد. وقتی که نشریه‌ی «دیوارِ مقابل» را منتشر می‌کردیم، من به بسیاری از نهادهای کشور اعتقاد داشتم. بسیاری از افراد را «انسان» فرض می‌کردم، کلمه‌ی انسان، هم‌چنین شاملِ همه‌ی کسانی می‌شود که هنگامِ عبورشان پرچم‌ها هم تعظیم می‌کنند… جمله‌ی معروفی هست: ملت‌ها سرنوشتِ خود را خودشان رقم می‌زنند… این را به خاطر بیاورید. خواننده‌گانِ نشریه‌ی «دیوارِ مقابل» نیز در داخلِ مفهومِ «انسان» که به آن اشاره کردم، قرار دارند.»
«اکنون دیگر نه من می‌توانم به نشریاتِ «دیوارِ مقابل» دست‌رسی پیدا کنم و نه خواننده‌گانِ آن. زیرا همه‌مان در جای‌گاهِ اصلیِ شهروندانِ حقیقیِ کشورِ زیبای‌مان نیست‌ایم. همه‌مان بی‌فایده و بی‌کفایت هست‌ایم…»
شرم روی میز سایه گسترده بود، آخرین سطرهای شعرِ «سواحلِ رودخانه‌ی سرخ» [(«سواحلِ قزل‌ایرماق»)] را خواند:
«برادری نمی‌بینم
اما هنوز حس می‌کنم
زمان‌های گذشته
درخشان‌تر از آینده نیست»
سپس افزود: «من نشریاتِ «دیوارِ مقابل» را در خانه، بر روی میزم، در مقابلِ چشمانِ همه‌ی دوستان گسترده‌ام و همیشه امید به احیای آن دارم. اگر جایی برای انتشار یافتید، آن نشریات می‌توانند همانندِ یک روشنایی صورتِ همه را لمس کنند.»
نمی‌دانم امکانِ انتشارِ همه‌ی آن‌ها وجود دارد یا نه. من یکی از این شعرها را با شما سهیم می‌شوم که به طورِ روزانه تجربه می‌شود، به سرایش درمی‌آید و احساس می‌شود.

– جست‌وجو

جاده‌ها را در تاریکی بستند
داخل شدند نُه کلاه‌آهنی
دنبالِ اسلحه بودند
در جیب‌های‌مان
جیب‌های درونی
زیربغل
پاشنه‌هامان
در لابه‌لای پاهامان
نتوانستند پیدا کنند
از هزاره‌های نخستین تا به حال
نتوانسته‌اند پیدا کنند
قلب‌های‌مان را.

باز هم از دورانِ نشریاتِ «دیوارِ مقابل»، از دورانی که با ممنوعه‌ها حشرونشر داشت، می‌گوید:
«شعری با عنوانِ «خروس» به دیوار آویخته شده بود. آن روز دو نفر پلیس داخل شدند. به من گفتند که شعرِ «خروس» را جمع کنم. از دوستان خواهش کردم که جمع کنند، از دیوار پایین کشیدند، مقوا را لوله کردند. پلیس‌ها لوله را با طنابی بستند و طناب را مُهر کرده و نسخه های دیگر را خواستند»
در حالی که نسخه‌ی دیگری وجود نداشت. داغلارجا آن روز به جای شعرِ «خروس»، شعرِ‌«قاضی» را آویخت. دفعاتِ مکرر به دادگاه فراخوانده شد و چندین بار به آن‌جا رفت و بعد برگشت تا این‌که تبرئه شد.
یکی از شعرهایی که در نشریه‌ی «دیوارِ مقابل» منتشر شده بود عنوانِ «یادمانِ تعهداتِ دوجانبه» را یدک می‌کشید. شعری بود که از نظافت کردنِ توالت‌های آمریکایی‌ها توسطِ سربازانِ ترک سخن به میان آورده بود و قرار بود که در مجله‌ی «همه» و «گزیده‌ی داستان‌های کوتاه» چاپ شود. به خاطرِ این شعر هم علیهِ داغلارجا پرونده‌سازی شد.
«در طولِ محاکمه دست‌ام را بلند کردم و اجازه‌ گرفتم که چیزی بگویم. گفتم: چنان‌چه تمیز کردنِ توالت‌های آمریکایی‌ها مطابق با معاهداتِ دوجانبه، متعلق به ترکیه است، من با این‌که شصت سال دارم برای نظافتِ همه‌ی توالت‌ها حاضر هست‌ام تا سربازانِ ترک این کار را نکنند. سالن را سکوتِ وحشت‌ناکی فراگرفته بود. پنج دقیقه گذشت؛ انگار کسی نفس هم نمی‌کشید. سپس قاضی با صدایی بسیار متفاوت‌تر از قبل، اعلام کرد که محاکمه به زمانِ دیگری موکول می‌شود.»
با این‌که برای اشعارِ نشریه‌ی «دیوارِ مقابل» پرونده‌سازی شده بود اما داغلارجا در همه‌ی موارد تبرئه شد. او می‌گوید: «از بابتِ نویسنده‌گی هیچ محکومیتی ندارم.»

■ زبانِ ترکیِ من

ممنوعیت‌ها فقط با پلیس، ژاندارمری، قاضی و دادستان و در یک کلام با قوانین تحمیل نمی‌شوند، ممنوعیت‌ها روزبه‌روز بی‌سروصدا و عمیق‌تر، با تخریبِ نهادها و تأسیسِ نهادهای جدید و با فشارهای اجتماعی هم‌راه است.
با داغلارجا در باره‌ی زبانِ مادری و ترکی‌مان صحبت می‌کنیم. از تهدیداتی که متوجهِ زبانِ ترکی‌ست و تغییراتی که در فرهنگ‌ستانِ زبانِ ترکی اتفاق افتاده است…
در حالِ شنیدن صحبت‌های داغلارجا هست‌ام، کسی که با زبانِ ترکی زنده است و با ترکی نفس می‌کِشد. کسی که می‌گوید: «زبانِ ترکی پرچمِ صدای من است. شعر را زبانِ ترکی به من الهام می‌کند. من فقط به ترکی گوش می‌سپارم، چیزی اضافه نمی‌کنم. من فقط چیزی را می‌نویسم که زبانِ ترکی به من می‌گوید»:
«مصطفا کمال [آتاتورک] که از عقایدِ مترقی و روشنی تغذیه کرده بود، بعد از آزادسازیِ آناتولی بسیار اندیشید و به این نتیجه رسید که آزادی و آینده‌ی ترکیه باید متناسب با زبانِ ترکی باشد. اما رفتارهای سیاسی از کلمه‌ی دموکراسی سوءاستفاده کرده و از دموکراسی مفهومی متناسب با زبان و فرهنگِ عثمانی ارائه داده است. این‌ها آرمانِ ملیِ مصطفا کمال آتاتورک را نادیده گرفته‌اند…
من به عنوانِ افسرِ ترکیه‌یی همیشه توضیح داده‌ام که ترکی را در ارتش از بچه‌های ساده و معمولیِ سرزمینِ آناتولی یاد گرفته‌ام. کاربرد و عشق به زبانِ ترکی در ارتشِ ترکیه بسیار عمیق است، این به نخستین روزهای انقلابِ زبان برمی‌گردد. متأسفانه ژنرال «کنعان اِورَن» که از ارتش آمده بود، ترجیح داد که با حمایتِ کسانی رییس‌جمهور شود که به آخرین اصلاحیه‌ی قانونِ اساسی و نابودیِ زبانِ سره رأی داده بودند…»
«آینده‌ی کشورمان از راهِ زبانِ سره می‌گذرد. وقتی که واژه های جدیدی از ره‌گذرِ اکتشافاتِ نوین واردِ کشور شود، یگانه پناه‌گاهِ ما زبانِ مادری خواهد بود. کسانی که این حقیقت را نمی‌بینند و زبانِ عثمانی را عَلَم می‌کنند، در مقابلِ هجوم زبانِ بیگانه آسیب‌پذیرترند. من تعجب می‌کنم که: کسانی که مدافعِ زبانِ عثمانی هست‌اند، چه‌گونه خود را ناسیونالیست می‌نامند؟ همان‌طور که در بزرگ‌داشتِ فرهنگ‌ستانِ زبانِ ترکی هم گفتم، به کسانی که خود را «ملی گرا» معرفی می‌کنند اعتقادی ندارم.»
موقعیتی پیش آمد که داغلارجا، با گفتنِ «این را هم بنویس» افزود:
«این آرمان را فقط با این اظهارات بی‌خیال می‌شوم و به این‌ها بسنده نخواهم کرد. از مجاریِ قانونی هم پی‌گیر خواهم شد.»

■ شعر

می‌گوید: «چیزی را می‌نویسم که زبانِ ترکی برای‌ام نجوا می‌کند» اما چه‌گونه است که این زبانِ ترکی، به فاضل حسنو داغلارجا فقط شعر نجوا می‌کند و هرگز به او نثر الهام نمی‌شود؟
ممکن است فقط یک پاسخ برای این سؤال وجود داشته باشد: عشق به شعر، علاقه و خولیای شعر.
«بعد از سرودنِ هر شعری حاضر هست‌ام به سخت‌ترین کارها تن دهم. به شکلی سیری‌ناپذیر عاشقِ سرودنِ شعرم… تا وقتی که از من فقط دو تا انگشت و یک چشم باقی بماند آماده‌ام که همه‌ی دارایی‌ام را فدای شعر کنم. دو انگشتی که بتوانم قلم بگیرم و یک چشم برای خواندن و نوشتن برای من کافی‌ست…»
«شعر دست از من برنمی‌دارد. شب‌ها نمی‌گذارد بخوابم. بدونِ شعر سردم می‌شود. هر چه به تن‌ام بپوشم، بدونِ شعر گرم‌ام نمی‌شود…»
«بگذار که نابغه‌ها هم شعر بنویسند و هم داستان. من هنوز آن طفلِ مدرسه‌یی هست‌ام. من حتا اگر نامه‌ی ساده‌یی هم بنویسم، نوشتارِ آن به من می‌گوید هووووم بگذار ببینم چه از آب درمی‌آیم… به همان اندازه که من عاشقِ شعر هست‌ام شعر هم به همان اندازه مرا دوست دارد. عشقِ ما با شعر متقابل است.»
اگر اشتباه نکنم، داغلارجا نه فقط به شعر بل‌که به کودکان هم عشقِ متقابلی دارد. کسی که تکیه‌کلام‌اش این است که «هر چه‌قدر کودکان نوشته‌های مرا بخوانند، من بیش‌تر زنده خواهم ماند»
فکر می‌کردم کسی که این‌قدر با عشق عجین است هرگز نباید درد بکشد. اما فهمیدم که داغلارجا دردِ بزرگی با خود دارد:
«بزرگ‌ترین دردی که تجربه کردم وقتی بود که به دستان‌ام دست‌بند زدند. آن دست‌بند به تمامِ آمالِ نویسنده‌گی، نوشته‌ها و هر آن‌چه که می‌خواستم بنویسم زده شده بود. رنجِ من از دردِ جسمِ فانی و سوزشِ مچِ دست‌ام نبود، از دست‌بندی نشأت می‌گرفت که به واژه‌هایی زده شده بود که آن‌ها را با جهانی معاوضه نمی‌کنم… بعد از آن درد، اگر دنیا را مانندِ پیراهنی هم به تن‌ام کنند باز هم احساس شادی نمی‌کنم…»
در دوازدهِ مارس، او را به دلیلِ کشفِ اسلحه‌ی دارای مجوز که از دورانِ افسری در خانه داشت دست‌گیر کردند و بعد از گذراندنِ پانزده روز زندان، با قرارِ وثیقه آزاد کردند که بعدها تبرئه شد.
چند ساعت است که صحبت می‌کنیم اما هنوز از کیکِ خود تکه‌یی برنداشته است.
به محضِ این‌که می‌گوید: «من به جای کیک با سؤال‌های شما سیر می‌شوم» سؤالِ دیگری را مطرح می‌کنم:
– بزرگ‌ترین مشکلی که فرهنگِ ما ام‌روزه با آن مواجه است از نظرِ شما چیست؟
«کم‌بودِ شخصیت». هنر هر چه مدرن‌تر می‌شود، ناشناخته‌تر می‌شود. با چهره‌های جامعه به خودِ جامعه بازمی‌گردد. نقاشی‌های دورانِ کلاسیک با مخاطبانِ خود فاصله‌ی مشخصی داشتند اما نقاشی‌های ام‌روزی به مخاطبانِ خود نزدیک است. از این جهت شخصیتِ منحصربه‌فرد کم‌یاب است. در شعر و موسیقی نیز چنین است. چرا دیسکوها این‌قدر پُر هست‌اند؟ دیسکوها نه با موسیقیِ آهنگ‌سازان، که با ازدحامِ شنونده‌گان پُرند. برای همین است که ما در هر ده‌سال یک‌بار «ستاره» عوض می‌کنیم.»
نمی‌خواستم گفت‌وگو را در محورِ درد و رنج ادامه بدهم اما وقتی که فهمیدم داغلارجا به تنهایی زنده‌گی می‌کند، پرسیدم: تنهایی سخت نیست؟
«تنهایی انسان را بزرگ و چندبرابر می‌کند. تنهایی «نسخه»ی دیگرِ انسان، دقیقه‌ی بعدیِ انسان است. هر فرد برابر است با مجموعِ تنهایی‌های‌اش در طولِ زنده‌گی»
زیرِ هر یک از جمله‌های پاراگرافِ آخر خط می‌کِشم و هر یک را در قلب‌ام برجسته و بزرگ می‌کنم.
«من انسانی تنها میان همه‌ی انسان‌ها هست‌ام. تنهاییِ من شبیهِ تنهاییِ واژه‌های یک اثرِ ادبی‌ست… در یک اثر هزاران کلمه وجود دارد. همه‌ی آن‌ها حقیقت را روایت می‌کنند و هر کدامِ آن‌ها تنها هست‌اند. تنهاییِ من چنین است…»

منبع: مجله هنر و اقتصاد- شماره 9 (ویژه شعر توپراق)

برای تهیه این شماره، کلیک کرده و فرم را پر کنید. 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز