دستانم را برای برخواستن به زانو فشردم! گفتگو با بهزاد جعفری

دستانم را برای برخواستن به زانو فشردم! گفتگو با بهزاد جعفری
 مهر ۲۵, ۱۳۹۹  goroob online  ثروت آفرینان
دستانم را برای برخواستن به زانو فشردم! گفتگو با بهزاد جعفری

دستانم را برای برخواستن به زانو فشردم! گفتگو با بهزاد جعفری

گفتگو با بهزاد جعفری، مدیریت ایران پارکت

بهزاد جعفری، جوانی است که موفقیت را از طریق طی مسیرهای متعدد و پیچیده به دست آورده است. او با این که می توانست مسیر راحت و کوتاه تری برای موفقیت خود انتخاب کرده و از موقعیت های خانوادگی خویش در جهت تحصیل رایگان و استخدام رسمی روش آسان تری را برای گذران انتخاب کند، ولی او چنین نکرد چرا که هیچ یک از آنها مطابق با ایده ها و آمال ها و آرزوهای او نبود.
بهزاد جعفری به مانند بسیاری از افراد موفق دیگر بارها و بارها به زمین خورد اما هر بار توانست که به پا خیزد. خودش می گوید گرچه بودند افرادی که دست او را در این میان گرفته اند، ولی این خود او بوده که زانوهای خویش را به زمین فشرده و سعی نموده که از آن مرحله برخیزد. اما جعفری در این میان نمی تواند نقش یکی از افرادی را که در موفقیت او نقش بسزایی را داشته، انکار نماید. او نه تنها این امر را انکار نمی کند که بلکه بارها و بارها در طول گفتگو عنوان نمود که مهمترین عامل موفقیت او، همسرش بوده است. جعفری آن چنان به این امر اذعان دارد که می گوید: من تا به حال چیزی به نام کارت بانکی و حساب پس انداز ندارم، همه آنها به نام همسرم است و او است که به این موارد رسیدگی می کند.

آنچه در ادامه می آید، حاصل همین نشست است با مدیر موسسه ایران پارکت:

– جناب آقای جعفری برای ما از مسیر موفقیت خود بگویید. این که چگونه شد که توانستید به موفقیت دست یابید؟

جعفری: من از همان دوران کودکی بیشتر دوست داشتم کار کنم تا این که درس بخوانم. با این که پدرم جانباز جنگ تحمیلی است و می توانستم از امتیازات وی در مورد استخدام در ارگان های مختلف استفاده کنم، اما از این امتیازها نیز استفاده نکردم. حتی می توانستم به جای پدرم- که سرهنگ نیروی انتظامی بود- به آنجا بروم، مخصوصا این که مدرک بادیگاردی را هم داشتم. می خواهم بگویم موقعیت های زیادی برایم فراهم بود که بتوانم در جایی استخدام شده و حقوق ماهیانه ای هم دریافت نمایم. ولی وقتی که به انگیزه و خواسته درونی خود مراجعه می کردم، می دیدم که این حقوق های ماهیانه- حتی در سطح حداکثری خود نیز- برایم قانع کننده نبودند. حتی می توانستم در بهترین بخش شرکت پتروشیمی تبریز استخدام گردم ولی وقتی پیش خود حساب کردم که یک مدیر پتروشیمی در ماه چه میزانی از حقوق می تواند دریافت کند، از این کار نیز صرف نظر کردم.
می خواهم بگویم که علاقه به کار در بازار از همان دوران کودکی در ذهن و روان من بود که این چنین توانستم تمامی پیشنهادهای وسوسه کننده کاری را رد کنم. این علاقه به حدی بود که در دوران کودکی به صورت دستی در محله مان چیزهایی می فروختم، این البته رسم خوبی در آن دوران بود که بچه ها در دوران تعطیلات مدارس، در محلات به فروش برخی از تنقلات مورد نیاز کودکان می پرداختند. اگرچه ما در خانواده خود نیازی به پول نداشتیم و جزو خانواده های متوسط به بالا بودیم ولی با این وجود باز علاقه داشتم که کار کرده و هزینه های خویش را خود تامین نمایم. من حتی پول های توجیبی خود را جمع کرده و با آنها تنقلات مورد نیاز برای فروش را می خریدم.
بر همین اساس بود که ادامه تحصیل ندادم، هرچند که تمامی هزینه های دانشگاهی ام از قبیل شهریه، هزینه رفت و آمد و سایر هزینه ها از طریق بنیاد جانبازان به صورت رایگان برایم فراهم بود. می خواهم بگویم که با تمامی این امتیازات هم، تمایلی به ادامه تحصیل نداشتم.

– کارتان را چگونه آغاز کردید؟

جعفری: کارم را در یک کارگاه کابینت سازی شروع کردم ولی پس از گذشت مدت کوتاهی متوجه شدم که این نوع کار با روحیات من سازگار نیست چرا که نمی توانم زیر دست یکی کار کرده و مطیع دستورات او باشم. دوباره به دنبال کار گشتم تا این که متوجه دعوت به همکاری فروشگاهی در زمینه نصب پارکت شدم. کارم را در این بخش شروع کرده و خلاقیت خوبی هم در این زمینه از خود بروز دادم. همین امر سبب گردید که تا مدتی در بخش نصب پارکت کار کنم. بعد از سه سال کار کردن، تصمیم گرفتم که این کار را برای خودم شروع کنم، در حالی که حدودا 16 ساله بودم. با درآمدهایی که از کارم کسب کرده بودم، توانستم وسایلی اولیه خریده تا بتوانم کارم را به صورت مستقل شروع کنم، ولی به زودی متوجه شدم که با این وسایل محدود قادر نخواهم بود که به صورت مستقل کار کنم. به همین دلیل با استادکار قبلی خود صحبت کردم تا به صورت درصدی برای وی کار کنم. این امر سبب می گردید تا استقلال کاری داشته باشم. تا این که در سال 88 و در حالی که حدود 21 سال سن داشتم، تصمیم به ازدواج گرفتم. بعد از ازدواج تصمیم گرفتم که در تاکسی تلفنی پدرم مشغول به کار شوم. محاسبه های سرانگشتی سود زیادی را در این کار نشان می داد، اما تجربیات بعدی نشان داد که این گونه محاسبات اکثرا به شکست منتهی می گردند. به عنوان مثال، کسی که می گوید روزی 50 هزار تومان درآمد دارم که سر ماه می شود یک و نیم میلیون تومان، چنین محاسبه ای منجر به شکست می گردد. به نظرم محاسبه باید این گونه باشد که اگر امروز 50 هزار تومان درآمد دارم، فکر کنم و ببینم که این میزان فردا و روزهای دیگر به چه میزانی خواهد رسید. البته این نوع محاسبه در بازار آزاد کارکرد دارد ولی در بخش کارمندی چنین محاسبه ای ممکن نیست. وقتی کارم را در آژانس پدر با چنین محاسبه ای شروع کردم، خیلی زود متوجه شدم که با چنین روشی قادر به ادامه کار نخواهم بود. تا این که همسرم پیشنهاد داد به همان کار قبلی خود- نصب پارکت- بازگردم. او برای این کار، طلاهای خود را فروخت تا بتوانم دستگاه ها و لوازم مورد نیاز این کار را تامین کنم. بعد از خرید دستگاه های مورد نیاز، به چند فروشگاه پارکت جهت نصابی مراجعه کردم. البته در آن دوران تعداد نصاب ها در زمینه پارکت خیلی کم بود و این کار می توانست درآمد خوبی داشته باشد.

خلاصه به تعدادی از این فروشگاه ها سر زدم، حتی گفتم که پول کارم را بعد از اتمام و پسند آن می توانید ارائه دهید. با توجه به پایین بودن سنم، این گفته ها بیشتر به حالت التماس بود، آنها نیز هر یک شماره تلفنی گرفته و مرا رد می کردند. ولی به هر حال توانستم وارد بازار کار شده و شروع به کار نمایم. کارم به خوبی داشت به پیش می رفت و توانسته بودم که به درآمد خوبی هم دست یابم. تا این که روزی طرحی مبنی بر تولید pvc روشویی توجهم را جلب کرد. شروع به محاسبه کردم که اگر بتوانم روزی چند تا تولید بکنم، درآمدم به این حد می رسد. دوباره همین محاسبه سرانگشتی را که قبلا هم گفتم، انجام دادم، که تنها در ادامه این مرحله بود که به شکست چنین محاسباتی پی بردم. یعنی طبق محاسباتم در سال 90، می توانستم از این طرح ماهیانه بالغ بر 15 میلیون تومان کسب درآمد کنم. بر اساس همین محاسبه، کلیه سرمایه ها و دار و ندارم را به این کار اختصاص داده و کاری را شروع کردم که اصولا سررشته ای از آن نداشتم. تنها زمانی توانستم از این کار سررشته ای به دست آورم که کلیه سرمایه خود را از دست داده بودم. دفتری افتتاح کرده و خودم در آنجا می نشستم، به خیال این که موفق بوده و قادر به انجام هر کاری خواهم بود، غافل از این که انبار را به کس دیگری سپرده بودم و کار از دستم دررفته بود. پول می آمد ولی در واقع این سرمایه اولیه من بود که داشت از بین می رفت، من از این امر غافل بودم. بنابراین تمامی سرمایه خود را در این کار از دست داده و ورشکست شدم، تا حدی که تا پای زندان هم کشیده شدم که با کمک خانواده و پدر همسرم، توانستم تمامی این بدهی ها را در طول زمان تسویه نمایم. دوباره به فکر کار افتادم و این که چه کاری می توانم انجام دهم؟ در این افکار بودم که روزی همسرم گفت تو که دستگاه های نصب پارکت را هنوز هم داری، بیا و همان کار اولیه خود را شروع کن ولی قول بده که پس از این دیگر به شغل دیگری نپردازی. البته دلیل روی آوردنم به کارهای دیگر به این خاطر بود که نصب پارکت کار سخت و طاقت فرسایی است و از لحاظ جسمی خسته می شدم، مخصوصا برای من که انسان راحت طلبی بودم. به هر حال، دوباره کار اصلی خود را با زحمت بسیاری شروع کردم. با توجه به این که مشتریان سابق خود را نیز از دست داده بودم. کاری نبود و حتی کسی هم حاضر به ارائه کار به من نبود. اما من اعتقادات خاصی دارم و بر اساس همین اعتقادات بود که عهدی با خدا بسته و نیتی کردم. شاید باور نکنید از فردای همان روز چند تا از مشتریان سابق زنگ زدند.

کارم گرفت به طوری که برای هر روز چندین سفارش نصب پارکت داشتم. درآمدم شروع به ارتقا کرد. بعد از آن بود که برای کسب آگاهی بیشتر از وضعیت پارکت، به ترکیه رفتم تا بتوانم اطلاعات جامع تری در رشته کاری خود به دست آورم. با این که باز در کار نصب پارکت خسته می شدم ولی هر دفعه به گذشته بازگشته و روزهای سختی را به یاد می آوردم که از سر گذرانده بودم. بنابراین به ترکیه رفته و با سر زدن به کارخانه های تولید پارکت، اطلاعاتی در این زمینه به دست آوردم و پس از بازگشت، شروع به ارائه این اطلاعات در مجاری تخصصی آن شدم. این کار سبب آشنایی من با چند کارخانه داخلی دیگر گردید. ارتباط ها ایجاد شد و من اقدام به پخش محصولات این کارخانجات نمودم. خلاصه بگویم که همه این موارد و تجربیات و اطلاعات، مرا تبدیل به یک کارشناس بخش پارکت کرده بود که خیلی ها اطلاعات لازمه در این زمینه را از طریق من کسب می کردند. در ابتدا فکر می کردم که این اطلاعات چندان چیز بااهمیتی نیستند، درحالی که بزودی پی بردم که این نظرم اشتباه است. به هر حال، در این دوره بود که در سه راهی اهر فروشگاه بزرگی دایر کرده و شروع به پخش این محصولات نمودم. هنوز تا به این مرحله به درآمد قابل قبولی نرسیده بودم چرا که با قرض و تسهیلات به کارم ادامه می دادم. بسیاری از وسایل مورد لزوم پخش را به صورت امانت از سایر فروشگاه ها تامین می کردم. از آنجایی که توانسته بودم در رشته تخصصی خودم اعتمادسازی کنم، بر همین اساس بود که توانستم وسایل مورد نیاز جهت عرضه محصولات را تامین کنم. پیشرفتم در پخش اجناس تا به حدی بود که خیلی از افراد پیشنهاد می دادند که جنس آنها را نیز من عرضه کنم. خلاصه کارم گرفت و توانستم با چندین برند محصولات برندینگ همکاری کنم. تا این که رسیدم به حال حاضر که هم می توانیم برند خود را تولید کرده، و هم این که نمایندگی انحصاری چندین برند مطرح دیگر را هم داشته باشیم. اکنون شرایط به لطف خدا آن چنان پر رونق شده که حتی به آن افرادی که روزگاری التماس می کردم کار نصبی به من بدهند، اکنون همان افراد به دنبال خرید جنس مورد نیازشان به فروشگاه ما می آیند. خلاصه زندگی کاری من یک مسیر پرتلاطمی بوده که توانسته ام به جایگاه کنونی خود برسم.

– بهزاد جعفری تا چه حدی یک فرد مذهبی محسوب می شود؟

جعفری: خیلی، خیلی فرد مذهبی هستم، حتی بیش از حد انتظار، نه اما یک فرد خشک مذهب! خدا را به بزرگی شناخته و از او نیز کمک و همیاری می طلبم.

– تا به حال چند بار در زمینه کاری به شدت شکست خورده اید؟

جعفری: خیلی، شاید به شماره هم نیاید. و شاید همین زمین خوردن ها است که مرا نسبت به کارم این چنین جدی کرده است. بگذارید نمونه ای در این مورد مطرح کنم. چند مدت پیش مقداری جنس خریده و بخشی از آن را نیز پیش فروش نموده بودم. چک بانکی آن را به همراه جعبه ای شیرینی توسط پست پیشتاز طلایی به کارخانه فرستادم تا در عرض یک روز به دستشان برسد. فردای آن روز زنگ زدند که چک نرسیده و آنها هم جنس را مجبور خواهند بود که به فرد دیگری واگذار کنند. به هر نحوی بود برای یک روز دیگر هم مهلت گرفتم. فردای آن روز رسید پستی را در سامانه پستی چک کرده و متوجه شدم که تازه به بخش پستی رسیده و احتمال ندارد که در همان روز هم به مقصد برسد. فورا عازم فرودگاه شدم ولی بلیطی برای پرواز نداشتم. تا این که مجبور شدم بلیط یکی از مسافران را به قیمت یک و نیم میلیون تومان بخرم تا بتوانم سر وقت به تهران رسیده و کارم را حل کنم. می خواهم بگویم تمامی سعی ام این است که کارم به صورت دقیق انجام شود تا در پیش مشتری کم نیاورم و اعتبارم آسیب نبیند.

– بعد از شکست، چه عاملی سبب می شد که دوباره بتوانی برخیزی؟

جعفری: اگر قرار بود که به صورت آرام به زمین بخوری که آن را زمین خوردن به حساب نمی آورند. زمین خوردن واقعی آن است که به شدت به زمین بخوری. می گویند وقتی که زمین خوردی، سه چیز را فراموش نکن. یکی این که چه کسی ترا هل داده، چه کسی از دستت نگرفت، و چه کسی دستت را برای برخواستن گرفت. من با کسانی که مرا هل دادند کاری ندارم چرا که آنها هم روزی به زمین خواهند خورد. معتقدم آنها نیز به سنگی که بر پیش پای من انداخته بودند، برخورد خواهند کرد. با کسی هم که دستم را نگرفت، کاری ندارم چرا که او وظیفه ای برای این کار نداشت. این من بودم که باید مراقب گام های خویش بودم تا به زمین نمی خوردم. ولی این که چه کسی دستم را گرفت و دوباره توانستم برخیزم، برایم خیلی مهم است. چنین فردی را تا آخر عمرم فراموش نمی کنم.

– در زمان ناکامی، چه کسی دست شما را گرفت؟

جعفری: این زمین خوردن ها در مراحل مختلفی روی داده و بیشتر این اعضای خانواده ام بودندکه کمک می کردند. ولی بیشترین کسی که برای برخواستنم کمک زیادی نمود، همسرم بوده است.

– بهزاد جعفری تا چه حدی خود را ثروتمند می داند؟

جعفری: خیلی. البته ثروتمندی ربطی به پول ندارد. خیلی ها هستند که پول زیادی دارند اما ثروتمند نیستند. آن که از ثروتمندی فقط پولش را دارد، ممکن است که زندگی راحتی نداشته و احساس خوشبختی نکند. من از لحاظ میزان پولی، ثروتمند نیستم ولی می توانم احساس خوشبختی و راحتی بکنم. سلامتی، جوانی، اعتبار، و… همه نوعی از خوشبختی هستند. گرچه پول تنها عامل خوشبختی نیست و درست بر همین اساس است که می گویند پول خوشبختی نمی آورد ولی حقیقتا بی پولی سبب بدبختی می گردد. من بارها این نوع بدبختی را کاملا درک کرده و احساس نموده ام.

– و اکنون خود را چقدر خوشبخت احساس می کنید؟

جعفری: الان حدود 50 درصد، چرا که فشار کاری به حدی است که آدمی گاه نمی تواند از آن خوشبختی که به دست آورده، لذت برد. بخشی از خوشبختی ما توسط خود جامعه تامین می گردد. جامعه است که می تواند ما را برای یک زندگی بهتر شارژ کند. متاسفانه شارژر جامعه نیم سوز شده، یعنی نه اجازه پیشرفت می دهد و نه اجازه این که باطری این شارژ به طور کلی خالی گردد. همیشه در حالت نیمه شارژ نگه داشته است.

– اما به نظر می رسد که امروزه ساخت و ساز در حوزه ساختمانی افزایش یافته و در نتیجه کار شما از رونق خوبی برخوردار است؟

جعفری: قبلا پارکت و کاغذ دیواری یک کالای لوکس ساختمانی به حساب می آمد ولی بعدها تبدیل به مصالح عمومی ساختمان گردید. گرانی ها و بحران های ارزی، دوباره آن را تبدیل به کالای لوکس کردند به طوری که امروزه کمتر کسی به سراغ آن می رود. قیمت اجناس به طرز بی سابقه ای افزایش یافته است. در حقیقت این سرمایه ما است که از دست رفته و کم می شود.

– گفتید که بحران های بسیاری را پشت سر گذاشته ای. کدام لحظه بود که یقین حاصل نمودی دیگر بحرانی نخواهد بود؟

جعفری: نزدیک به یک سال است که به این یقین رسیده ام ولی همچنان باید مراقب بود. هر لحظه احتمال چنین اتفاقی ممکن است.

– هدف آینده شما چیست؟ می خواهید به چه جایگاهی دست یابید؟

جعفری: فعلا شرایط کشور به نوعی است که نمی توان آینده ای برای خود متصور بود، به همین دلیل مجبور هستیم که در مسیر خود ادامه دهیم.

– الگوی شما چه کسی است؟

جعفری: تا به حال به الگوها فکر نکرده ام چرا که هر کسی به نوبه خود شخصیت منحصر به فردی دارد و من سعی کرده ام از همه انسان ها یاد بگیرم.

– همیشه در زندگی اشخاص مختلف، افرادی وجود دارند که نقش پر رنگی در موفقیت به دست آمده آنها ایفا کرده اند. این فرد برای شما کیست؟

جعفری: همسرم و باز همسرم. اگر تنها خودم تصمیم می گرفتم باز دوباره شکست می خوردم و یا این که نهایتا در جایی مشغول به کار بوده و حقوقی می گرفتم. حتی اگر مجرد هم بودم نهایتا به اندازه نیاز خود به دنبال کسب درآمد بودم چرا که انسان ها بر اساس نیازشان است که فعالیت می کنند.

– آیا اگر به اول مسیر زندگی خود بازگردید، دوباره همین راه را انتخاب می کنید؟

جعفری: اگر به گذشته باز می گشتم، برای رسیدن به هدف تعیین شده، راه میانبری انتخاب می کردم. یعنی اشتباهات گذشته را تکرار نمی کردم، اشتباهاتی که بیشتر ناشی از این امر بوده که به دنبال کارهایی رفته ام که سررشته ای از آن نداشته ام.

– سوال اینجاست که جوانی می خواهد کار کند ولی نه سرمایه پدری دارد، نه پارتی و نه وابستگی به جایی و… این جوان با چه امیدی باید کار خود را شروع کند؟

جعفری: من همه این موارد را داشتم ولی از هیچ یک از آنها استفاده ای نکردم. پس در واقع من هم هیچ یک از این موارد را نداشتم.

– ولی گفتید وقتی که ورشکست شدید، خانواده تان کمک کردند؟

جعفری: فقط از دستم گرفتند ولی این من بودم که دوباره دستانم را بر زانوهایم فشردم تا بتوانم بلند شوم. کار کردم تا توانستم تمامی بدهی های خود را پرداخت کنم. آنها تنها برایم زمان کسب کردند تا بتوانم حسابهایم را تسویه کنم.

– در انتهای گفتگو از همسر آقای جعفری نیز می پرسیم که شما با چه تحلیلی در مواقعی که همسرتان به زمین خورد، پشت او ایستادید و دست او را برای برخواستن فشردید؟

خانم جعفری پاسخ می دهد:
قرار نیست که وقتی کسی به زمین می خورد، او را رها کرد و رفت، چرا که همه باید برای شکل گیری زندگی واحدی تلاش کنند. در زندگی این صبر است که همه چیز را حل می کند. و دیگر این که بایستی در زندگی، برای انجام هر کاری، همفکری کرد. ما همه کارهای خود را از طریق مشورت است که به پیش می بریم. نباید در زندگی احساس زرنگی نمود و نقش بازی کرد، باید به حالت شراکت به زندگی نگریست و همرنگ بود. این خصوصیات می تواند یک زندگی را به مرز موفقیت بکشاند.

■ منبع: مجله انجمن- شماره 35

جهت تهیه مجلات، به بخش اشتراک مجلات مراجعه کنید.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز