داد در اين ملك پر انداخته است! دکتر حسین فیض الهی وحید

داد در اين ملك پر انداخته است! دکتر حسین فیض الهی وحید
 مهر ۱۰, ۱۳۹۹  goroob online  روایت , دسته‌بندی نشده
داد در اين ملك پر انداخته است! دکتر حسین فیض الهی وحید

داد در اين ملك پر انداخته است! دکتر حسین فیض الهی وحید

گزارش به خاک آذربایجان | بخش دوم خاطرات زندان

ساعتي از قدم زدن و دراز كشيدن در روي تخت خواب سلول انفرادي زندان باغشاه نگذشته است كه نگهبان كليد را در قفل سلول چرخانده و بعد از باز كردن در سلول مي گويد:
– بيا بيرون!
از سلول انفرادي خارج و به زير هشت هدايت مي شوم. زير هشت اصطلاحي است در زندان كه به محل استقرار نگهبانان و مامورين و زندانبانان اطلاق مي شود. اكثر كارهاي اداري در زير هشت انجام مي گيرد. اين اصطلاح گويا براي اولين بار بعلت هشت گوشه بودن محل استقرار زندانبانان زندان قصر در آنجا رايج و بعد در ساير زندانها نيز مصطلح گرديده است.
به همراه نگهبان به زير هشت مي رسم كه بخاري نفتي كوچكي در كنار ميز خود دارد. این بخاری کوچک قرار است به اصطلاح بند انفرادی زندان باغشاه را در این سرمای سخت زمستان گرم نماید. بخاري براي گرم كردن خود نياز به بخاري ديگري دارد! يكي از نگهبانان كاپشن زمستاني يعني لباس فرم ارتشي ام را به من مي دهد. بيخود و بيجهت منتظر كلاه و كمر بند و بند پوتين و ساعتم مي مانم. نگهبان با اشاره سر مي فهماند كه اشيا فوق ممنوعه است.
از دم در سرگروهباني با دو سرباز تفنگ بدست تحويلم گرفته يكي در جلو و ديگري در عقب و من در وسط بسوي اتاق بازجويي هدايت مي شوم.
برف دي ماه در محوطه و حياط باغشاه روي درختان سر بفلك كشيده نشسته و سوز سرما را تا مغز استخوان رسوخ مي دهد. در بعضي از مناطق، از آب شدن قسمتي از برف ها گل و لاي ايجاد شده و راه رفتن را مشكل مي كند. راه رفتن با پوتين بي بند شديداً رنج آور است.
تا مي خواهم پايم را از گل و لاي در آورم پوتين در گل مانده و پايم يك دفعه در جلو پوتين به گل سرد و برف آلود فرو مي رود. سوز سرما در حال منجمد كردن استخوان هایم است. شانس را باش كه گل و لاي زمين كافي نيست يكهو با وزش باد و تكان شاخه هايي ناگهان مقداري برف در آني بر سر و رويم هم مي ریزد و سرماي استخوان سوز را چند برابر مي كند.
با هر زحمتي است مسافت بين بند انفرادي و اتاق باز جويي را در حال طي کردن هستیم. تمام تلاشم براي به حرف كشيدن سرگروهبان و سربازان براي گرفتن معلوماتي در مورد وضعيتم بي فايده است. گويي در ميان آدم آهني ها و روبوت ها قرار گرفته ام. تنها حرفي را كه بلد هستند و برآن كد گذاري شده اند این است كه به محض شنيدن سوالي مي گويند:
– حرف نباشد!
وقتی سوالات تکرار می شود سرگروهبان که ترک است در میان تهدیدها ندانسته مجبور به دادن اطلاعاتی می شود.
– خوب حواست را جمع كن اينجا زيندان (زندان) باغشاه است به زيندان خيلي ها عمودي آمده اند و افقي رفته اند، يك كلام هم بخواهي با سربازان حرف بزني مي زنم دك و دنده ات را خورد و خمير مي كنم. اينجا درجه مرجه كشك است. آن درجه ات را بكن و بيانداز دور و ديگر سوالي نكن، فهميدي؟!
تنها چيزي كه فهميدم يكي باغشاه بودن همین زندان و ديگري لهجه تركي داشتن جناب سر گروهبان است. احتمالاً همشهري تركم در قالب عصبانيت خواسته نام و محلي را كه در آنجا هستیم و موقعيت محل را به اطلاعم برساند. اينكه درجه و مقام در اين جا كشك است واقعا راست می گوید وحقيقت دارد. سر لشكر ها و سپهبدها از شنيدن نام ركن دو سكته ی کامل و ناقص مي كنند پس قاعدتاً ما بايد قالب تهي كنيم و پر بريزيم! به قول نظامي گنجوي شاعر بزرگ آذربايجان:
داد در اين ملك پر انداخته است
در پر سيمرغ وطن ساخته است
يعني عدالت در اينجا از خوف و وحشت فراري گرديده و در بين پر هاي پرنده مجهول و مجعول و مفقودي بنام سيمرغ از ترس پنهان شده است. كنايه از اينكه اينجا محل خوف و وحشت بي حد و حصري است و هيچ حساب و كتابي ندارد. مخصوصاً كه قوز بالا قوز است. چه، هم گير ركن دوم يعني سازمان اطلاعات ارتش افتاديم هم در باغشاه تشريف داريم.
از كتابهاي تاريخ مشروطه كه براي جمع بنديهاي مبارزاتي مي خواندم از خيلي وقت پيش زندان باغشاه معرف حضورمان است. باغشاه در زمان سلطنت ناصرالدين شاه قاجار به «آت ميداني» (ميدان اسب) معروف بود. در اين ميدان مسابقات اسب دواني انجام مي گرفت. اين ميدان در گوشه غربي بالاي شهر تهران و متصل به دروازه اي به همين نام آت ميداني بود. ناصرالدين شاه در آنجا مسابقات اسب دواني راه مي انداخت و به نفر اول مسابقه كه شش دور مي توانست دور ميدان اسب دواني را جلوتر از ديگران طي كند جايزه كلاني به مبلغ يكصد و پنجاه تومان به پول آنروزي مي داد. بعدها اين ميدان تبديل به باغ گرديد و چون شاه اين ميدان بزرگ را تبديل به باغ كرده بود به اسم باغ شاه معروف گرديد و دروازه ي همانجا نيزبه دروازه باغ شاه موسوم گشت.

بعدها در وسط باغ شاه استخر بزرگي بنا گرديدكه در وسط آن استخر، بالاي تپه اي مجسمه ناصرالدين شاه را گذاشتند اين مجسمه اولين مجسمه از شاهان ايران و آخرين مجسمه ازناصرالدين شاه بودكه در آنجاگذارده شد. دراين مجسمه ناصرالدين شاه سوار براسب معروف خود بنام جهان پيما بود و جهان پيما در حال عبور از سنگلاخي يك دست خود را بعلامت عبور از زمين سنگلاخي كمي بالا آورده بود.
موقع افتتاح و بريدن نوار و افتادن پرده از روي مجسمه چون درباريان به احترام شاه به مجسمه تعظيم كرده بودند اين كار «بت پرستي» تلقي گرديد و بدين جهت از گذارده شدن ديگر مجسمه ها ممانعت بعمل آمد.
بعدها اين باغ در زمان نوه ناصرالدين شاه يعني محمد عليشاه به محل سكونت موقت او جهت صدور دستوراتش برعليه مشروطه خواهان تبديل گرديد و همانجايي است كه محمد علي شاه قاجار در زمان مشروطیت، آزاديخواهان مشروطه مثل ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل مدير روزنامه صور اسرافيل را به همراه ساير آزاديخواهان در روز به توپ بستن مجلس شوراي ملي طناب انداخته و خفه كرد. حال به قول معروف خانه ی نو مبارک! در این تهران درندشت واقعا جایی بهتر از این کلبه وحشت نمی توانستند برایمان تدارک ببینند.
روايت مي كنند كه در دوره انقلاب مشروطه 4400 نفر در حدي بودند كه مي شد به آنها رجال مملكت گفت. نصف اين رجال از قبيل ستارخان و باقرخان و حيدرخان عمواوغلي و علي مسيو از تركان آذربايجاني بودند كه مردانه دست اتحاد بهم داده بودند تا حكومت استبدادي را از بيخ و بن بر كنده و در مملكت اعلان مشروطه نموده و مجلس شوراي ملي براي حل و فصل امور بر پا كرده و براي هميشه مردم را از دست استبداد رها نمايند ولي سياست هاي كلان انگليس آرزوهاي آنها را بر باد داد و بعد از چند صباحي به جاي سلطنت قاجار، انگليس ها حكومت پهلوي به پادشاهي رضا خان ماكسيم ترياكي و شيره اي را سر كار آوردند تا به مجلس شوراي ملي تاسیس کرده آنها بگويد «طويله!». رضا شاه هر موقعي كه می خواست در حق كسي ابراز محبتي شاهانه فرمايد، به لفظ مبارک می فرمودند: فلاني را نيز به طويله ببرید! يعني فلاني را نيز نماينده مجلس شوراي ملي بكنيد.
مرحومين مغفورين مبرورین با فداکاری و پشتکار عجیب و باور نکردنی، ديكتاتور نترس، و قلدر قلچماق و باسواد و ترك آذربايجانيي همچون محمد علی شاه قاجار را از تخت پادشاهی به زیر کشیدند تا ديكتاتور ترسو و بيسواد و تریاکی و گرجي نژادی چون رضا خان پالانی را انگليس ها با صدها فريب و نيرنگ بر تخت پادشاهی بنشانند تا او در جریان شهریور ماه1320و یورش روسهاي كمونيست به ایران چادر از سر زنان و مادران اين آب و خاك به ربوده و بر سر خود كشيده و فلنگ را بربندد. رضاشاه موقع تبعيداش به جزيره اي در افريقا جعبه ترياك هايي را كه سرهنگ سياهپوش فرمانده لشکر کرمان در حین بدرقه به حضورش تقديم كرده بود از گمرگ بعنوان يادگاري از «خاك وطن!» رد كرد و تنها خير تبعيداش به همسفران آن شد كه در راه سفر دو ملوان انگليسي را نيز به گفته همسرش تاج الملك به «خاک وطن» آلوده و دودي و شيره اي كرد. او در ايران، روزگار مردم را سياه كرد و در طول سفر ملوانان را دودي!، حاصل سلطنت او همين ظلمت و سياهي براي مردم و رو سیاهی برای خود و دودي كردن ملوانان بود!
بعدها پسرش نيز بدنبالش به افريقا فراركرد و هردو بعد از عمري نوكري اروپايي و آمريكايي ها را كردن افريقايي شدند! آن پدر و پسر (رضاخان و شاه) گريان به آفريقا رفتند و من و پدرم لبخند زنان در آسيا و آذربايجان مانديم. آنها در وطن ما را بي وطن مي ناميدند ولي القاب اعطايي به خودشان برگشت و خود بي وطن گرديدند.
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
باز مي گردد نداها را صدا
پايم در گودیي فرو رفته روي برفها می افتم. ما را باش كه بعده 65 سال از انقلاب مشروطه از قصابخانه محمد علي شاهي در آمده به غسالخانه محمد رضا شاهي افتاده ايم. سوز سرما و چند شب بيخوابي و نگهباني از سويي و افتادن گذريمان به باغشاه از سوي ديگر نشان مي دهد كه نجاتمان با كرام الكاتبين است.
افتان و خيزان در حاليكه پوتين گاه در پا و گاه در دستم است به ساختمان باز جويي رسيده در پشت در اتاق باز جويي به تكان دادن گل و لاي لباسهايم مي پردازم. هنوز از تميز کردن سر و صورت و لباس هایم فارغ نشده ام كه سرگروهبان داخل اتاق شده و صداي به هم كوبيده شدن پاشنه هايش بيرون مي زند. با دومين صداي كوبيده شدن پاشنه ها در باز شده سرگروهبان به سربازان اشاره مي كند كه مرا داخل اتاق ببرند. سربازان اشاره به داخل شدنم مي كنند.

وارد اتاق مي شوم. پشت ميز فرد عبوس و خشني كه گويا منتظر ديدن قاتل پدر و جد و آبایش است نشسته و مثل برج زهرمار بر و بر دارد نگاهم مي كند. لباس فرم نظامي با درجه سرواني به تنش زار مي زند. سه ستاره در دوش راست و سه ستاره در دوش چپ اش برق مي زند. مانده ام كه بدون كلاه ارتشی و پوتين بي بند و شلوار بی کمر و سر و وضع برفی و گل آلود مي شود به چنين جناب سروان تازه از خشکشویی در آمده سلام نظامي داد يا خير! بهترين فكري كه به نظرم مي رسد اين است آهسته دو پاشنه پوتين را به زحمت جمع و جور كرده به حالت خبر دار بهم زده و منتظرش مي مانم.
جناب سروان مثل برج زهر مار هنوز در حال نگاه كردن به چشمهايم است. چنان به رويم نگاه مي كند كه گويي آرمسترانگ- فضانورد آپولو يازده آمريكايي براي اولين بار است كه ماه را از نزديك نگاه مي كند. زل زده به روي ماهم!
مدتي بعد همانطوري كه در فيلم هاي وسترن، رينگو با حركت آهسته مي خواهد هفت تيرش را بكشد دست به جيب كرده و پاکت سيگار و قوطي كبريتي در آورده سيگاري آتش مي زند. با اولين دودي كه از دهانش بيرون مي دهد به سرگروهبان ترک که در بغل دستم سیخ خبردار ایستاده اشاره مي كند كه مي تواند برود. سرگروهبان پاشنه هايش را بهم كوبيده با اداي احترام نظامي از اتاق خارج شده و در را از پشت سر مي بندد.
جناب سروان بعد از به نصف رساندن سيگارش حركتي به خود داده از پشت ميز برخاسته در روبرويم مي ايستد. مثل برده داري كه بخواهد برده اي را خريداري كند چند بار دورم مي چرخد. به اصطلاح مي خواهد رعبش را در دلم بنشاند. بعد از چند دور قمري درست در روبرويم مي ايستد و مي گويد:
– اهل كجايي؟
صدايش شبيه صداي فيلم هاي دراكولايي است احتمالا در خانه صدها بار صداي دراكولا را تمرين كرده كه در بازجويي خود را به اصطلاح با ابهت جلوه دهد. تا مي خواهم دهان باز كنم گردنش را مثل زرافه بطور ناگهاني جلو آورده مي گويد:
– گفتي كجا؟
مي مانم كه جواب اين زرافه ی دراكولا را چه بدهم؟ بگويم كه هنوز جواب نداده ام يا نه؟! مي زنم به سيم آخر:
– هنوز جوابی عرض نكرده ام جناب سروان!
– چرا؟! مگر از تو سوال نكردم، هان؟!
– سوال فرموديد ولي مجال جوابگويي نداديد!
– اينجا هر سوالي كه شد جوابش را بايد فوری و بلافاصله بدهي. فكر كردن يعني توطئه! فکر کردن يعني طرح و نقشه! فکر کردن يعني قصد خدعه و نیرنگ داشتن!
گوشي دستم مي آيد كه چرا در اين مملكت فكرکردن ممنوع است و توجيه فرار مغز ها را هم از مقام کاملا مسئول كشوري دو قبضه دريافت مي كنم. بلافاصله مي پرسد:
– اهل كجايي
بسرعت جت های مافوق صوت شاهنشاهي مي گويم:
– آذربايجان
– از كدام شهر آذربايجان؟
– از تبريز
جناب سروان به پاي سرعت نورم نرسيده و دوباره حركت آهسته فيلم گونه اش شروع مي شود. شمرده شمرده برای اینکه خوب خردم کند باتمسخر می گوید:
يعني كار تبريز به جايي رسيده كه عوض ستارخان و باقرخان تفاله هاي خائني مثل تو را بيرون مي دهد؟! يعني تبريز آن قدر بيچاره و بدبخت شده؟ یعنی آن قدر خاك عزيز آن ديار هميشه جاويد آريايي تنزل كرده؟ پس آذري هاي اصيل و واقعی کجایند که با مشت نمي كوبند به دهان شما تركهاي بيگانه و بيگانه پرست اجنبی!
ياد اولين برخورد رستم با اسفنديار در كتب تاریخ و ادبیات شاهنشاهي مي افتم. آنها بعد از چند بار شاخ و شونه کشیدن و سوسه آمدن به همديگر كه فردوسي در شاهنامه گویا براي زنده كردن زبان عجم آن را دستمايه خويش قرار داده است اشاره می فرماید که رستم و اسفنديار براي خداحافظي با هم دست مي دهند و براي به رخ هم كشيدن زورشان دستهاي همديگر را فشار مي دهند و عاقبت اسفنديار عاجز شده مي فهمد كه با چه رستمي طرف است! حال بازجو هم مي خواهد براي من رستم بازي در آورد، منهم که درس رستم و اسفندیار شاهنامه را فوت آبم مي خواهم براي بازجو قمپز در كنم لذا با نگاهي به اصطلاح خشمگينانه مي گويم:
جناب سروان فكر مي كنم مرا با كس ديگري عوضي گرفته ايد!
داد مي كشد:
عوضي نگرفته ام عوضي مادر بخطا!
براي اينكه اجازه ندهم كه از همان اول خردم كند به تقليد از حركت آهسته خودش با حركت آهسته به دور و برم نگاه مي كنم: يعني دنبال آدم عوضي مورد مخاطب جناب سروان مي گردم. بعد گويي كه آن آدم عوضي را پيدا نكرده ام به حالت استفهامی وسوالی چشم بر چشمش مي دوزم. تيرم به هدف مي خورد. جناب سروان مي تركد:
– پدر سوختة عوضي خودت را گم كرده اي كه دنبال خودت مي گردي؟
نمي خواهم از همان اول كم بيارم: احساس مي كنم اين جلسه صرفاً براي رو كم كني است نه اطلاعات گيري. دل به دريا مي زنم:
– خير دنبال آينه مي گردم!
– مي خواهي قيافه يك مادر قحبه خاين وطن فروش را ببيني؟
– خير! مي خواهم قيافه يك عوضي را برايتان نشان بدهم!
جناب سروان لحظه اي متوجه تكه انداخته شده نشده ولي يكدفعه مثل بمب اتم انداخته شده بر روی هیروشیما منفجر مي شود:

– ديوث مادر جنده براي من مي خواهي آدم عوضي نشان بدهي؟ پدرت را در مي آورم. سرگروهبان… سربازان!
سرگروهبان و دو سرباز مثل غول چراغ جادوي علاءالدين فوري مي پرند داخل اتاق و اداء احترام نظامي كرده گوش بفرمان مي ايستند. جناب سروان از كوره به در رفته است:
– قيافه اين پدر سوخته عوضی را عوض اش كنيد.
در چشم بهم زدني چندين قنداق تفنگ بر سر و روي و پشت گردن و ستون فقراتم مي نشيند. لحظه ای بعد مثل توپ فوتبال در زیر لگدها از این گوشه به آن گوشه واز آن گوشه به این گوشه پرتاب می شوم. بدبختی در اتاق نیز باز نیست تا حداقل به بیرون پرت گردیده به اصطلاح گل شوم.
مدتي بعد خرد و خمير و کاملا آش و لاش شده هستم. قنداق تفنگ يكي از سربازان بر لب و دندانم نشسته و صورتم را خونين و مالين شده است. لحظه اي بفكرم مي رسد كه تفنگ يكي از سربازان را از دستش در آورده و يك خشاب توي شكم جناب سروان خالي كنم تا برود آن دنيا پيش لياخوف و شاپشال و ساير ژنرال هاي روسي كه مجلس شوراي ملي را در زمان مشروطه به توپ بستند! ولي ياد تفنگ هاي مافنكي و عهد بوقي ارتش مي افتم كه بيشتر از سلاح هاي رده خارج ساير ارتش هاي جهان است.
در دانشكده افسري دايم تاكيد مي كردند مواظب باشيم موقع اداي احترام يا نظام جمع كار كردن ته قنداق تفنگ را بر زمين نزنيم كه احتمالا از ضامن خارج شدن همان و شليك گلوله دزديده شده همان است. پس با اين ضرباتي كه نگهبانان بر پشت و ستون فقرات و پاها و بازوان وارد مي كنند اگر اسلحه ها پر بود به احتمال زياد از ضامن خارج شده و چون سر تفنگ ها رو به بالا و قنداق هايشان در پشت و ستون فقرات بنده بودند احتمالاً خودشان را تا به حال ناك اوت كرده بودند لذا چون تفنگها با اين ضربات ساكت و صامت اند پس مي توان نتيجه گرفت كه خالي هستند و قاعدتاً نيز بايد خالي باشند چون به همراه متهم بدون دستبند لااقل دور از عقل سليم است كه نگهباناني با سلاح پر مامور كنند، چه خواهي نخواهي مكان زندان خود بخود از هر طرف در محاصره سربازان است و نيازي به نگهبان مسلح جهت بدرقه زنداني نيست. پس نتجه می گیرم كه نگهبانان از تفنگ ها بعنوان چوبدستي و چماق بيشتر استفاده مي كنند تا يك سلاح واقعي. لذا از این کتک کاری ها نتيجه گيري مي كنم كه تمام هارت پورت های جناب سروان و نگهبانان و سر گروهبان احتمالا نمايشي است و صرفاً مي خواهند در اين جلسه رو كم كنند.
جناب سروان كه مي بيند از رمق افتاده و ناي حرکت ندارم با اشاره سر، نگهبانان و سرگروهبان را از اتاق بيرون مي فرستد.
مثل قمار بازي هستم كه هست و نيستش را باخته و خودش را دلداري مي دهد:
– آخيش اقلاً خون در رگهايم به جريان افتاد و كمي گرم شدم!
جناب سروان در حاليكه به پشت ميز خود مي رود با تمسخر مي گويد:
– حالت جا آمد؟
سوالش ارزش جوابگويي ندارد. با دست وانمود مي كنم كه خونهاي لب و دماغم را پاك مي كنم. از كوره در مي رود:
– بچه پرورشگاهي خوب گوشهايت را باز كن اينجا استخوانهاي سفت و سخت تر از تو را نرم كرده ایم، خوب به حرفهايم گوش مي دهي و مثل بچه آدم راست و درست جوابهايم را فوري و فوتي مي دهي. يك كلمه دروغ بگويي پدرت را در مي آورم. حال بگو ببينم «اولدوز» به تركي يعني چه؟
متوجه منظورش هستم. از گروه اولدوز كه در تبريز تشكيل داده ايم سوال مي كند. جوابي نمي دهم. از كوره در رفته داد مي كشد:
– مادر بخطا گفتم «اولدوز» به تركي يعني چه؟
با بي اعتنايي مي گويم:
– اولدوز به تركي يعني اولدوز
يكدفعه آتشي شده داد مي كشد:
– سر گروهبان… نگهبانان…! نگهبانان…
غولهاي چراغ جادوي علاء الدين جلوش سبز شده منتظر دستور مي مانند.
– بزنيد اين مادر شهر نويي را!
می شوم توپ فوتبال مسابقه جام جهانی. فرق این دوره از کتک خوری با دوره قبلی آن است که در این دوره تنها به توپ فوتبال قناعت نکرده گاه گاهی توپ بستیکبال نیز می شوم. چون گاهی وقتها بعضی هایشان روی سر و گردن گرفته آن یکی به این یکی و این یکی به آن یکی پرت می کند. گاه نیز دست هایی از پشت سر دور گردنم حلقه شده و تا مرحله خفگی پیش می روم تا اینکه یک باره ولم کرده به زمین می افتم. احتمالا این مرحله قسمت تمثیلی به زور رد شدن توپ بستیکبال از حلقه بستیکبال باید باشد. تا جا دارم مي زنندو لت و پارم می کنند. انتظار برخورد اول را داشتم و پيه آن را به جان ماليده بودم، ولي انتظار اين يكي را نداشتم چون نه توهيني كرده بودم و نه جواب دروغي داده بودم. بعد از يك فصل كتك مفصل باز با اشاره جناب سروان غولها به درون چراغ جادو مي روند و شرشان را از سرم كم مي كنند.
جناب سروان روبرويم ايستاده باز مي پرسد:
– دوباره مي پرسم اولدوز به تركي يعني چه؟
همان جواب را داده و روي كلمه «به تركي» تاكيد مي كنم. گويي اين تاكيد كار خود را كرده و بدون اينكه جناب سروان به رويش بياورد مي پرسد:
– خوب حالا بگو «اولدوز» به فارسي يعني چه؟
– اولدوز به فارسي يعني ستاره

متوجه زمينه چيني جناب سروان براي ورود به بحث گروه اولدوز هستم. بالاخره هر چه باشد رهبر گروه اولدوز آذربایجان هستم. جناب سروان مي خواهد شگرد بازجويي برايم بزند لذا مي گويد:
– خوب حالا بگو از همان اولدوز يعني ستاره چه مي داني؟
خودم را به كوچه علي چپ مي زنم:
– اولدوز در زبان فارسي يعني ستاره و اختر، گويا اختر كاويان نيز نام پرچم ملي ايرانیان بود. فردوسي در شاهنامه اش نوشته كه آهنگري بنام كاوه از ظلم و ستم ضحاك به جان آمده و پيشبند چرمي آهنگري خود را بر سر نيزه كرده بر عليه ضحاك قيام مي كند. بعد از پيروزي بر ضحاك اين اختر كاويان، پرچم سلطنتي ايران گرديده و پادشاهان بر آن گوهرها مي آويخته اند تا اينكه در حمله مسلمانان اين اختر كاويان يعني پرچم سلطنتي ايران بدست مسلمانان افتاده و آنها اين پرچم سلطنتی را تكه تكه كردند.
مخصوصاً روي «پرچم سلطنتي» نوعي خاصی تكيه مي كنم و چنان مي گويم مسلمانان پرچم سلطنتي تكه تكه كرده اند كه گويي خودم تكه تكه كرده ام. از صدا و قيافه ام ذوق زدگي را احساس مي كند و با نگاه معني دار و گويي با نگاه عاقل اندر سفيه با خشم و ناراحتی نگاهم مي كندولی بدون اينكه حرفم را قطع كند اشاره مي كند كه ادامه بدهم، لذا دنباله سخنم را مي گیرم:
– بله! ستاره را به عربي كوكب مي گويند و جمع آن را كواكب مي خوانند. خداوند متعال در قرآن مي فرمايد: «انا زينا السماء الدنيا بزينة الكواكب» يعني ما آسمان را به وجود ستارگان آرايش داديم.
جناب سروان با نوعي طعن و تمسخر و كنايه مي گويد:
– خوب! ديگه چي؟
به رويم نياورده مي گويم:
– بله! خداوند در مورد ستاره يعني كوكب در قرآن مجيد مي فرمايد «الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح، المصباح في زجاجة، الزجاجة كانها كوكب دُرّي يوقه من شجرة المباركة زيتونه لا شرقيه و لا غربيه».
جناب سروان با لبخند كنايه آميز مي گويد:
– خوب معني و تفسيرش را هم بفرماييد. ما که عرب نیستیم! گویی جنابعالی عرب هم بودی که اشتباها بجای ناسیونالیست دو آتشه ترک دستگیرت کرده اند!
– دانستن قرآن ربطی به عرب بودن و نبودن ندارد.
– پس به چه چیزی دارد؟
– احتمالا به مسلمان بودن و نبودن!
با تمسخر می گوید:
– خوب جناب مجتهد نفرمودید معنی آیه چیست و چه ربطی به ستاره دارد؟
– خداوند متعال در این آيه مي فرمايد:‌ «خدا نور آسمانها و زمين است مَثَل نورش چون چرغداني است كه در آن چراغي باشد كه آن چراغ در محفظه آبگينه اي باشد كه آن آبگينه نيز گويا مثل «ستاره» درخشاني بدرخشد كه آن نيز بر افراخته شود از درخت مبارك زيتون كه نه شرقي است و نه غربي.
جناب سروان در حین اینکه وانمود می کند که به حرف هایم گوش می دهد سرگروهبان پشت در را صدا زده می گوید که دو تا چایی برایمان بیاورد. طولی نمی کشد که دو استکان چای قند پهلو در روی میز قرار می گیرد. من یک ریز و جلو ریز از «ستاره» می گویم و حالا کار از ستاره معمولی گذشته سخن در مورد «ستاره دنباله دار» است. طاقت جناب سروان طاق شده به آرامي نزديك و نزدیکتر گردیده درست در روبرويم مي ايستد و در حاليكه به چشمهايم خيره می شود به آرامي مي گويد:
– که به خیال خودت دستم انداخته اي، نه؟! فكر مي كني خيلي زرنگي، ها؟!
نامرد روزگار درست از ته دلم خبر می دهد. براي حفظه ظاهر جواب نمي دهم، ولي قيافه حق به جانب مي گيرم. جناب سروان باز هم نزديكتر مي شود:
– ببین! تا فردا صبح به تو مهلت مي دهم كه خوب فكرهايت را بكني، فردا اگر باز هم چرند ببافي منم و تو!

با لحن حق به جانب مي گويم:
– خودتان مي گوييد از «ستاره» بگو من هم آنچه را كه در مجله دانشمند در مورد ستاره ها نوشته اند برايتان مي گويم آنوقت آياتي از قرآن و مطالبي از شاهنامه را هم در مورد ستاره برايتان عرض مي كنم ولي شما مي فرمایيد چرند نباف، مگر شما به قرآن مجيد اعتقاد نداريد؟ یعنی می فرمایید اسم ستاره در قرآن مجید نیامده است؟! ، خوب قرآن را بگیريد و خودتان مطالعه كنيد تا صدق کلامم را مشاهده بفرمایید.
سیگاری آتش زده دودش را توی صورتم به آرامی و با تانی می دمد:
– دانشجوي محترم خر خودتي! متوجه شدی چه گفتم؟
– بله!
– چه گفتم؟
جوابی نمی دهم. باز دود سیگار را آرام آرام روی صورتم فوت می کند و دوباره می پرسد:
– می خواهم ببینم کاملا متوجه شدی را نه؟ پس بگو ببینم چه گفتم؟
سرم را به زیر انداخته با كمي خجالت و شرمندگي می گویم:
– خر خودتی!
سیگار در لب، خشکش می زند. از سر به زیر انداختن و با شرم جواب دادن کاملا احساس می کند که قصد توهینی ندارم و احتمال می دهد که از اثرات جانبی کتک هاي غول هاي بي شاخ و دم باشد، لذا چیزی به رویش نیاورده ولی با تاکید تمام می گوید:
– يادت باشه تا فردا صبح به تو مهلت مي دهم. شب بيدار مي ماني و در مورد «اولدوز» خوب فكرهايت را جمع مي كني. فردا همه چيز را از سير تا پياز بايد درست و حسابي بنويسي.
بعد از دعوت به چایی چون احساس می کند با آن کتک ها و با آن فحش های داده شده به پدرو مادرم اهل چای خوردن نیستم سرگروهبان را صدا مي زند.
سرگروهبان داخل شده پاشنه ها را بهم مي کوبد. با اشاره حالي مي كند كه به سلولم برگرداند. با هر مصيبتي است در آن سوز سرما با سر و روي خونين و مالين در حاليكه چند بار نيز حين آمدن بعلت عدم وجود بند پوتين و پيچيدن پاهایم به سنگ و شاخه ها در گل و برف مي افتم، راهي سلول مي شوم. افتان و خيزان در ميان سر گروهبان و نگهبانان به بند داخل شده بسوي سلولم هدايت مي شوم. تصميم گرفته ام هيچ چيز نخورم و يكسره تا فردا صبح بخوابم. بدنم از درد تير مي كشد و سوز سرما تا مغز استخوانم نفوذ مي كند.
با ورود به سلول متوجه مي شوم كه تخت خواب و تشك و بالش و زيلو جمع شده و سلول خالي خالي است. فكر مي كنم اشتباهي به سلول ديگري برده اند. در زده نگهبان را مي خواهم. نگهبان مي آيد و مي پرسد:
– چي مي خواهي؟
– مثل اينكه اشتباهي شده، اينجا تختخواب و زيلو ندارد!
نگهبان با لحن نيشداري مي گويد:
– مگر قبلاً بود؟
با سادگي مي گويم:
– آره! هم تخت خواب داشت هم زيلو و دمپايي ولي حالا نيست!
– مگر بازجو برايت نگفته تا صبح فكرهايت را بكنی؟ اگر تخت خواب باشد كه خوابت مي برد!
متوجه لحن كنايه آمیزش نمي شوم:
– مسئله اي نيست من فكرهايم را كرده ام نيازي به فكر كردن نيست!
– ولي بازجويت گفته تا صبح حق خوابيدن نداري اگر چرت بزني يا بخوابي اول ليوان و بعد كاسه و بعد سطل آب است بعلاوه شلاق!
بدون اينكه منتظر جوابي باشد مي رود.
سوز سرما كم كم طاقتم را بي طاق مي كند. نگاهي به سر و وضعم مي اندازم. تازه متوجه مي شوم كه موقع ورود به بند كاپشن آمريكايي دانشكده افسري را نيز گرفته و در تنم يك زير پيراهن سفیدو یک زیر شلواری مانده است. از همه بدتر بدون جوراب در روي موزائيك هاي سرد در وسط سلول تك و تنها مانده ام!
براي گرم كردن خويش مدتي دست و پايي تكان مي دهم ولي تلاشم بيهوده است كم كم سوز سرما از طريق كف سلول و كاشي هاي آن به اعضاي بدنم سرايت مي كند. مثل مرغ يك پا را برداشته و پاي ديگر را بر زمين مي گذارم. چون سوز شدید سرما انگشتان و كف پاهايم را از كار مي اندازد پشت سر هم و به تناوب پاهايم را عوض مي كنم. كم كم عوض كردن پاها سرعت گرفته و به حالت در جا قدم رو مي رسد.

بعد از نيم ساعت در جا قدم رو رفتن چون پاهايم طاقت تحمل سوز سرما را نمي آورند چمپاتمه زده روي كاشي هاي سلول مي نشينم. سوز سرما از طريق پايين تنه و پاها دو باره طاقتم را طاق مي كند. اجباراً روي دست هايم بصورت بالانس قرار مي گيرم ولي چندي نمي گذرد كه دستهايم نيز تاب تحمل وزن بدنم را نياورده زمين مي خورم. اين بار روي زمين دراز مي كشم ولي به محض تماس بدنم با موزائيك هاي كف سلول سرماي كاشي ها از طريق زير پيراهن در تمام وجودم رخنه مي كنند. ساعت ها با انواع و اقسام حركات آكروباتيك سعي مي كنم جلوي سوز سرما را بگيرم ولي موفق نمي شوم. سرما چنان اعضاي بدنم را سرد و يخي كرده است كه متوجه نهار و شام نمي شوم.
كم كم شب از نيمه مي گذرد و رفت و آمد نگهبانان خود به خود كمتر مي شود. تا حال در ازاي چند دقيقه چرت زدن چندين اخطار از نوع مشت و لگد و توهين به پدر و مادر دريافت كرده ام. نگهبانان تهديد مي كنند در صورتيكه ببينند خوابيده ام سطل آب سردي را بر سرم خالي خواهند كرد. تصور يك سطل آب سرد در اين شرايط واقعاً کشنده است، لذا سعی می کنم کمتر چرت بزنم. سه روز نگهبانی در دانشکده افسری و پشت سرش دستگیری و انتقال به زندان باغشاه و حالا استفاده از شکنجه روسی از نوع بیخوابی واقعا که طاقت فرساست.
سوز سرما از يك سو و بيدار باش هاي مدام نگهبانان از طرف ديگر یواش یواش بدنم را سست مي كنند تا عاقبت در گوشه اي از سلول همچون كوهی فرو مي غلطم. گاه گاهي از شدت سرما، احساس گرما مي كنم.

گويي بدنم را در آب جوش فرو مي برند. كم كم از گرما، طاقتم طاق می گردد كه ناگهان در سلول با لگدي باز شده و لگد نگهبان بر پهلوهايم مي نشيند. نگهبان مجبورم مي كند كه در وسط سلول حركت نمايم و یا حداقل سراپا بیايستم. باز اخطار پشت اخطار مي دهد كه خواب ممنوع است و بعد از دادن اخطارهاي شداد و غلاظ، در سلول را بسته و مي رود.
دوباره احساس شديد سرما با رفتن نگهبان به سراغم مي آيد. قدرت ايستادن يا گرديدن و يا قدم زدن را ندارم. احساس مي كنم كه در بالاي يك كوه يخي به چار ميخ كشيده شده ام و هر لحظه كوه يخي در حال فرو رفتن به اعماق اقيانوس است. آخرين توانايي خود را با ياد آوري چند آيه قراني در رابطه با صبر و شكيبايي به منصه ظهور مي گذارم. بعد از كمي سوره هاي كوچك را نيز تمام مي كنم.
سرما در رگهايم دويده در حال فلج كردن مغز استخوانهايم است و ناخود آگاه بسوي آيه «و من آياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان في ذلك لايات للعالمين» كشيده مي شوم. پروردگار در اين آيه كه آيه 21 از سوره روم است مي فرمايد كه يكي از آياتش آفرينش آسمانها و زمين و گوناگوني زبانها و نژادهاست و در اين گوناگوني ها نشانه ها و آيت هايي براي دانايان وجود دارد. يعني پرودگار در اين آيه آفرينش زمين و آسمان ها و عظمت اين كاينات را در يك كفه ترازو نهاده و آفرينش زبانها و نژاد ها را در كفه ديگر تا اهميت اين گوناگوني زبانها را در آفرينش نشان دهد وگوشزد نمايد كه تلاش در جهت نابودي يك زبان تلاش در جهت نابودي يك آيه پرودگار مي باشد و طبيعي است كه منكر و نابودگر هر آيه و نشانه خداوند نيز كافر است.
در حاليكه چندين بار واژه «اختلاف السنتكم» (گونا گوني زبانها) را زير لب تكرار مي كنم با ورود موج جديدي از سرما به سلول و سرازیر شدن آن به رگ و پي استخوانهايم يكدفعه چون آواري فرو مي ريزم. سرماي شديد كف سلول مزيد بر علت گرديده است. بعد از چند بار مچاله شدن در روي كف سلول به آرامشي عجيب دست مي يابم. طاقباز دراز كشيده چشم بر سقف سلول مي دوزم و زير لب واژة «و اختلاف السنتكم» را پی در پی بي اختيار تكرار مي كنم. سقف سلول اول تیره و تار و بعد ابري و سفيد گرديده و برف از سقف سلول نرم نرمك بر سر و رويم مي نشيند.
در مدت كوتاهي سلول پر از برف گرديده همه جا سفيد پوش مي شود.
بر آسمان خاطره افتاده شکاف
برف می‌بارد برکوهساران قله قاف

منبع : مجله هنر و اقتصاد | شماره 5


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز

مجله غروب آنلاین