خانه خاموش – اورهان پاموک | ترجمه: سارا مصطفی پور

خانه خاموش – اورهان پاموک | ترجمه: سارا مصطفی پور
 مهر ۳۰, ۱۳۹۹  goroob online  ادبیات , دسته‌بندی نشده
خانه خاموش – اورهان پاموک | ترجمه: سارا مصطفی پور

خانه خاموش – اورهان پاموک | ترجمه: سارا مصطفی پور

توضیح: متن حاضر بخشی از رمان «خانه خاموش» اورهان پاموک می باشد که توسط سارا مصطفی پور از ترکی ترجمه شده است. این کتاب با 370 صفحه و با قیمت 19800 تومان توسط انتشارات «نشر مرکز» روانه بازار شده است. در مورد این رمان در پشت جلد کتاب آمده است: سه نوه، یکی مورخ، یکی انقلابی و دیگری که سودای پولدار شدن در سر دارند برای دیدار مادر بزرگشان به قصبه جنت حصار در حوالی استانبول می روند و یک هفته را در خانه ای که پدر بزرگشان هفتاد سال پیش، زمانی که به دنبال مسایل سیاسی به آنجا تبعید شده بود، می گذرانند. در طول این یک هفته گذشته و خاطرات نود ساله مادر بزرگ به تدریج زنده می شود و…

فصل 29

شب از نیمه هم گذشته، اما هنوز سروصدایشان را می شنوم و دلم شور می افتد. آن پایین دارند چه کار می کنند؟ پس چرا نمی خوابند و مرا با خلوت شب تنها نمی گذارند؟ از رختخواب بلند شدم و به طرف پنجره رفتم. نگاهی به پایین انداختم. اتاق رجب روشن است. نور چراغ اتاقش به باغ افتاده. یعنی کوتوله ی موذی این وقت شب چه کار دارد می کند؟ ترسیدم! وقتی نگاهم می کند، متوجه می شوم که جزء به جزء حرکاتم را زیر نظر دارد. آدم نمی داند در آن کله ی بزرگش چه نقشه هایی دارد می کشد! انگار تصمیم دارند که دیگر شب ها را هم از من بگیرند و افکارم را مسموم کنند. به این چیزها که فکر می کنم هول برم می دارد. صلاح الدین هم برای این که افکار پاک و معصومانه ی مرا مسموم کند و کاری کند که من هم مثل او عذاب بکشم، یک شب به اتاقم آمده بود… همین که یاد آن شب می افتم، می ترسم و سردم می شود. می گفت مرگ را کشف کرده… از تاریکی پنجره فاصله گرفتم. سایه ام در باغ ناپدید شد. با عجله به رختخوابم برگشتم و زیر لحافم پنهان شدم.
چهار ماه قبل از مرگش بود و باد از لا به لای درزهای پنجره زوزه می کشید. شب در اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم. اما صلاح الدین مثل همیشه در اتاقش بالا و پایین می رفت و یک لحظه هم صدای قدم هایش قطع نمی شدند. باد کرکره ها را به دیوار می زد و من از ترس خوابم نمی برد. بعد صدای قدم هایش نزدیک تر شدند و من به وحشت افتادم! یکهو در اتاق باز شد. کم مانده بود زهره ترک شوم! بعد از سال ها این اولین شبی بود که به اتاقم می آمد. از در وارد شد و لحظه ای همان جا، در آستانه ی در ایستاد:
«فاطمه، خوابم نمی بره!»
انگار مست نبود و ندیده بودم که سر شام چه قدر مشروب خورده… چیزی نگفتم. در چشمانش انگار شعله های آتش داشت زبانه می کشید:
«فاطمه، نمی تونم بخوابم. چون یه چیز وحشتناک کشف کردم. امشب باید به حرفام گوش بدی. نمی ذارم بافتنی هات رو هم برداری و بری اون یکی اتاق. این کشف خیلی وحشتناکه فاطمه. باید در موردش با یکی حرف بزنم!»
فکر کردم کوتوله که پایین است. در ضمن عاشق شنیدن حرف های توست. اما چیزی نگفتم. چون حالت صورتش خیلی عجیب بود. بعد کمی نزدیک تر شد و آرام گفت:
«مرگ رو کشف کردم فاطمه، این جا کسی حالیش نیست. این رو اولین بار من تو شرق کشف کردم! اون هم همین چند لحظه پیش!»
لحظه ای بی حرکت ایستاد و بعد انگار در یک لحظه ترس تمام وجودش را در بر گرفت. اما حرف زدنش ابداً مثل مست ها نبود.
«گوش کن فاطمه! حرف «لام» رو هر چند دیر، اما بالاخره تمومش کردم. الآن به حرف «میم» رسیدم. باید در مورد «مرگ» می نوشتم.»
بله، خودم می دانستم. چون سر صبحانه و ناهار و شام مدام از آن صحبت می کرد.
«اما هر کاری می کردم، نمی تونستم. شب و روز تو اتاقم بالا و پایین رفتم و به این فکر کردم که چرا نمی تونم بنویسم. این مدخل رو هم مثل بقیه باید از روی چیزایی که اونا نوشته بودن می نوشتم. فکر کردم: من که نمی تونم به چیزایی که اونا نوشتن، مطلبی اضافه کنم. اما از طرفی هم نمی دونستم که چرا نمی تونم شروع کنم…»
یک دفعه خندید.
«شاید به این خاطر بود که یاد مرگ خودم می افتادم و این که هنوز دایرةا لمعارفم رو تموم نکردم و این که دارم به هفتاد سالگی نزدیک می شم. تو هم این طور فکر می کنی؟»
من هیچ فکری نمی کردم.
«نه فاطمه، این طور نیست. من هنوز جوونم و کلی کار هست که باید انجامشون بدم! بعلاوه، بعد از این کشف به طور عجیبی احساس جوونی و سرزندگی می کنم. آره، بعد از این کشف، کلی کار دارم. حتی اگه صد سال دیگه هم زنگی کنم، بازم کمه!»
یکهو فریاد کشید: «زندگیم زیر و رو شده فاطمه، همه چی برام معنی جدیدی پیدا کرده. دیگه دنیا رو مثل سابق نمی بینم. تموم هفته رو تو اتاقم فکر کرده بودم، اما یه کلمه هم نتونسته بودم بنویسیم. ولی درست دو ساعت قبل بود که ناگهانی کشفش کردم، فاطمه، درست دو ساعت قبل خوف عدم رو با تموم وجودم حس کردم. می دونم متوجه نمی شی. اما عجله نکن، تو هم کم کم می فهمی. گوش کن!»

نمی خواستم بفهمم. اما در آن لحظه کار دیگری هم نمی توانستم انجام بدهم و به همین خاطر گوش می دادم. او هم انگار که در اتاق خودش باشد، مدام بالا و پایین می رفت:
«درست یه هفته بود که تو اتاقم داشتم به مرگ فکر می کردم و کنجکاو بودم بدونم چرا اونا تو دایرةالمعارف ها و کتاب هاشون این قدر به این موضوع اهمیت دادن! حالا آثار هنری شون رو هم که کنار بذاریم، تو غرب هزاران کتاب صرفاً در مورد مرگ نوشته شده. با خودم فکر می کردم چه دلیلی داره که اونا یه همچین موضوع پیش پا افتاده ای رو این قدر بزرگ کنن. اون موقع هدف من این بود که تو دایرةالمعارف خودم خیلی خلاصه از روی این موضوع رد بشم. می خواستم بنویسم: مرگ پایان حیات ارگانیسم است! و با این مقدمه ی کوتاه علمی، مطالبی رو که تو کتابهای مقدس و افسانه ها از مرگ می نویسن بی اعتبار کنم. می خواستم نشون بدم که همه ی این کتاب ها در واقع از روی هم کپی برداری شدن. بعد هم خلاصه وار از مراسم و تشریفات مسخره ای بنویسیم که تو کشورهای مختلف برای مرگ برگزار می کنن و همین جا هم مطلب رو تموم کنم. شاید هم دلیل این خلاصه نویسی این بود که می خواستم زودتر از شرّ این دایرةالمعارف خلاص بشم. اما در واقع این طور نبود. دلیل اصلی این بود که تا همین دو ساعت پیش از ماهیت مرگ بی خبر بودم و مثل یه فرد عامی شرقی در موردش فکر می کردم. بله، به همین خاطر بود که زیاد بهش اهمیت نمی دادم. اما همون چیزی رو که من این همه سال ازش غافل بودم، همین دو ساعت پیش، با دیدن عکس مرده ها تو روزنامه کشف کردم. وحشتناک بود! گوش کن، آلمان ها این بار به کارکو حمله کردن! حالا این جاش زیاد مهم نیست. دو ساعت پیش، با همون دل و جرأتی که چهل سال پیش تو دانشکده ی پزشکی و بیمارستان ها به جسد مرده ها نگاه می کردم، مات و مبهوتِ عکس کشته شده ها توی روزنامه بودم که یهو چیزی تو ذهنم جرقه زد و انگار روی سرم آب جوش ریختن! عَدَم! بله عَدَم! یه چیزی به اسم عَدَم وجود داره که این سربازهای جنگی بیچاره، الآن توی اون گیر افتادن. توی چاه عدم! فاطمه، چیز وحشتناکی بود. هنوزم دارم حسش می کنم. با خودم فکر کردم: از اون جا که بهشت و جهنمی وجود نداره، پس بعد از مرگ فقط نیستی است. همون چیزی که بهش عدم می گیم. عدمِ تو خالی! الآن هم فکر نمی کنم که تو بلافاصله مطلب رو بگیری؛ همون طور که خودِ من هم تا همین دو ساعت پیش نمی دونستم. اما فاطمه، بعد از این که عدم رو کشف کردم، تازه فهمیدم و هر چقدر هم که بیشتر فکر کردم، خوف مرگ و عدم رو بیشتر درک کردم. هیشکی تو شرق متوجه این موضوع نیست. به همین خاطرِ که ما هزاران سالِ داریم با این فکر ها زندگی می کنیم. اما بگذار پله به پله برات توضیح بدم. چون من امشب نمی تونم تنهایی بار این کشف بزرگ رو بکشم! »
به شدت هیجان زده بود و از سرِ بی قراری، دستانش را در هوا تکان می داد؛ درست مثل آن وقت ها که جوان بود.
«چون تو یه لحظه، دلیل همه چی رو فهمیدم. این که ما چرا این طوریم و اونا یه طور دیگه. چرا شرق، شرقه و غرب، غرب. فاطمه، قسم می خورم که فهمیدم. حالا هم ازت خواهش می کنم که به حرفام گوش بدی…»
و شروع کرد به توضیح دادن. طوری که انگار نمی دانست چهل سال است که به حرفهایش گوش نمی دهم. مثل آن سال های اول، دقیق و با اعتماد حرف می زد و لحن صدایش مثل معلم های پیر و ابلهی بود که سعی دارند با چرب زبانی سرِ بچه را شیره بمالند، اما موفق نمی شوند و تنها هیجان زده و گناهکار به نظر می آیند.«حالا خوب به حرفام گوش کن فاطمه! قول هم بده که عصبانی نشی. باشه؟ خوب، اصل ما این بود که او نیست. چون با آزمایش های علمی نمی شه وجودش رو ثابت کرد. در نتیجه این حرف ها فقط یه سفسطه ی شاعرانه هستن و طبیعتاً اون موقع، بهشت و جهنمی هم که در مورد شون گفته شده، زیر سؤال می رن و وقتی بهشت و جهنمی وجود نداشته باشد، مسلماً از زندگی بعد از مرگ هم خبری نیست. فاطمه، حواست به من هست؟ اگر هم زندگی بعد از مرگ نباشه، پس در نتیجه آدما بعد از مرگشون نیست و نابود می شن و چیزی ازشون باقی نمی مونه. حالا بیا یه بار هم اینو از دید یه مرده بررسی کنیم. مرده ای که قبل از مرگ زندگی می کرده، بعد از مرگ کجا می ره؟ از جسم اون آدم صحبت نمی کنم، منظور من عقل، احساس، شعور و آگاهی اونه. خوب، از جنبه ی شعور و آگاهی، اون آدم بعد از مرگ کجاست؟ هیچ جا! مگه نه فاطمه؟ توی جایی است که وجود نداره. توی عدم! نه کسی اون رو می بینه و نه اون کسی رو. حالا فهمیدی؟ خوف عدم رو تونستی درک کنی؟ من که هر چه قدر بیشتر رو این موضوع فکر می کنم، بیشتر به وحشت می افتم. همین که مرگ جلوِ چشمم می یاد، تمام تنم می لرزه! تو هم فکر کن فاطمه. به چیزی فکر کن که توش هیچ چی نباشه؛ نه صدا، نه رنگ، نه بو و نه مزه ای… به چیزی که هیچ ویژگی نداشته باشه و حتی در عدم هم نباشه، حتی تصورش رو هم نمی تونی بکنی. مگه نه؟ چیزی که هیچ جایی رو تو فضا اشغال نمی کنه و دیده یا شنیده هم نمی شه. فقط یه تاریکی محضه. تاریکی که اول و آخر هم نداره. حالا فکر کن که مرگ از این هم تاریک تر و عدم از این هم فراتره! می ترسی فاطمه؟ جسدهامون تو دلِ خاک می پوسن و کشته های جنگ در حالی که تو بدنشون حفره هایی به اندازه ی مشت من باز شده و جمجمه هاشون از هم متلاشی شده و مغزشون که روی خاک پاشیده شده، چشم هاشون که از حدقه بیرون زده و دهان های پاره شون که غرقِ خونه، لا به لای خرابه های بتنی می گَندن و آگاهی شون، آه آگاهی مون، تو تاریکیِ بی سر و تهِ عدم دفن می شه، لعنتی! وقتی به این چیزا فکر می کنم وحشت زده می شم و هیچ دلم نمی خواد که بمیرم. لحظه ای که به مرگ فکر می کنم، همه ی وجودم پر از عصیان می شه. وای که چقدر اعصاب خرد کن است. این که بدونی هر لحظه بیشتر تو تاریکی محض فرو می ری و این تاریکی هیچ نهایتی نداره. این که بدونی تو دل تاریکی گم می شی و دیگه هرگز، هرگز، هرگز از اون جا بیرون نمی یای و همون جا از بین می ری. فاطمه، همه مون تو عدم فرو می ریم و نیستی تا خِرخِره مون بالا می یاد. تو نمی ترسی؟ دلت نمی خواد عصیان کنی؟ باید بترسی و چشمت رو به این ترس باز کنی. امشب تا وحشت مرگ رو تو دلت نندازم، ولت نمی کنم. گوش کن، خدایی وجود نداره؛ بهشت و جهنم هم همین طور. هیچ کس هم نیست که تو رو زیر نظر داشته باشه و بخواد مجازات یا تشویقت کنه. بعد از مرگ، توی عدم ناپدید می شی و هرگز هم از اون جا بیرون نمی یای. درست مثل غرق شدن تو دریا می مونه. در حالی که جسدت تو دل خاک از هم متلاشی می شه، جمجمه و دهانت مثل یه گلدون از خاک پُر می شن، گوشتِ تنت مثل پِهِن تکه تکه می شه و اسکلتت هم مثل تکه های هیزم خاکستر می شه. عدم تا آخرین تارِ موت، تو رو تو خودش می بلعه و تو بی هیچ اراده ای، اون جا می پوسی. فاطمه، می فهمی؟»
ترسیدم! سرم را از روی بالش بلند کردم و نگاهی به دور و بر اتاق انداختم؛ دنیای قدیم، دنیای جدید. اما اتاق و اشیاء همه خوابند… عرق کرده بودم. دوست داشتم کسی را ببینم و با او حرف بزنم. بعد سر و صدایشان را از پایین شنیدم و دلم دومرتبه شور افتاد. ساعت سه شده بود. بلافاصله از رختخواب بلند شدم و کنار پنجره رفتم. چراغ اتاق رجب هنوز روشن است. کوتوله ی موذی! حرام زاده ی زن خدمتکار! با ترس به آن شبِ سرد زمستان فکر کردم؛ به صندلی های واژگون، شیشه های شکسته، بشقاب ها، لباس های ژنده و خون … هول برم داشت و دستپاچه شدم. عصایم کجاست؟ برش داشتم و آن را به زمین کوبیدم. یک بار دیگر هم کوبیدم و صدا زدم:
«رجب، رجب، زود بیا بالا!»
از اتاق بیرون آمدم و رفتم سر پله ها ایستادم.
«رجب، رجب، با تو ام، پس کجایی؟»
به پایین نگاه می کنم. سایه هایی روی دیوار این طرف و آن طرف می روند. می دانم که آن جا هستید. یک بار دیگر فریاد زدم و دست آخر یکی از سایه ها نزدیک شد.
گفت: «دارم میام خانم بزرگ، دارم می یام…»
سایه رفته رفته کوچک تر شد و دست آخر کوتوله را دیدم.
پرسید: «چی شده؟ چیزی می خواین؟»
اما بالا نیامد.
گفتم: «تو چرا این ساعت شب نخوابیدی؟ اون پایین دارین چی کار می کنین؟»
گفت: «هیچی، نشستیم.»
گفتم: «این ساعت شب؟ دروغ نگو. چی داری براشون تعریف می کنی؟»
گفت: «من چیزی تعریف نمی کنم. باز شما چه تون شده؟ دارین فکر می کنین، نه؟ فکر نکنین! اگه خوابتون نمی بره، میوه بخورین، با روزنامه سرگرم شین، توی کمدتون رو نگاه کنین، ببینین لباس هاتون سر جاشون هستن؟ اما فکر نکنید.»
گفتم: «صد بار بهت گفتم تو کار من دخالت نکن! زود اونا رو صدا بزن بیان بالا.»
گفت: «فقط نیلگون این جاست. فاروق خان و متین نیستن.»
«نیستن؟ منو بیار پایین خودم ببینم. چی براشون تعریف کردی؟»
«آخه خانم بزرگ، مگه چی قراره براشون تعریف کنم؟ من که چیزی سر در نمی یارم.»
بالاخره از پله ها بالا آمد. فکر کردم پیش من می آید، اما به اتاقم رفت.
گفتم: «اتاقمو به هم نریز! چی کار داری می کنی؟»
همان جا ایستاده بود. بلافاصله از پشت سرش، وارد اتاق شدم. نزدیکم آمد و بازویم را گرفت. تعجب کردم. مرا به رختخوابم برد. کمکم کرد تا روی تخت دراز بکشم و با لحاف گرمم، روی مرا پوشاند. بسیار خوب، من یک دختر بچه ی معصوم و بی گناهم. فراموش کرده بودم. در رختخوابم خوابیدم و او هم در حال بیرون رفتن بود.
گفت: «شفتالو رو که فقط یه گاز زدین و کنار انداختین. اینا بهترین شفتالوهای بازارن. اگه خوشتون نمی یاد، برم براتون زرد آلو بیارم…»
گذاشت و رفت. من تنها ماندم. همچنان زیر همان سقف و روی همان زمین. داخل تُنگ، همان آب، روی میز همان لیوان، همان ادکلن، همان بشقاب و همان ساعت… من روی تختم دراز کشیده ام و دارم به عجیب بودن چیزی که به آن زمان می گویند فکر می کنم. اما یکهو ترسیدم. چون فهمیدم که باز به چیزی که صلاح الدین آن شب کشفش کرده بود، فکر خواهم کرد. آن شب گفته بود: « فاطمه، تو هیچ می دونی این کشف چقدر مهمه؟ من امشب اون مرز نامرئی رو که بین ما و اوناست کشف کردم! نه، چیزی که غرب و شرق رو از هم جدا می کنه، لباس ها، دستگاه ها، خونه ها، مبل ها، پیامبرها، حکومت ها و کارخونه ها نیستن. اینا همه شون از یه فرق اساسی نشأت می گیرن و اون فرق اساسی در واقع یه حقیقت کوچکیه و اون هم اینه که اونا مرگ و عدم رو شناختن و ما سال هاست که از این حقیقت خوفناک بی خبر موندیم! فکر کردن به این که ریشه ی همه ی این تفاوت های بزرگ، در اصل یه حقیقتِ کوچیک و ساده ست، کُفر منو در میاره! نمی دونم چطور تو شرقِ به این بزرگی، هزار ساله که حتی یک نفر هم به این موضوع فکر نکرده! فاطمه، اگه تو هم به زمان طولانی که از دست دادیم فکر کنی، متوجه بزرگی این حماقت و وازدگی می شی! با همه ی این حرف ها، من باز هم به آینده امیدوارم. چون تونستم اون قدم اولی رو بردارم که در عین سادگی، باعث شده این همه سال از ما گرفته بشه. من، صلاح الدین داروین اوغلو، امشب برای اولین بار در مشرق زمین، مرگ را کشف کردم! متوجه حرفام می شی؟ پس چرا خُشکت زده؟ البته، فقط کسی که تاریکی رو دیده می تونه روشنایی رو درک کنه و کسی که عدم رو فهمیده باشه، معنای زندگی رو متوجه می شه. من به مرگ فکر می کنم، پس هستم! نه! اون وازده های شرقی هم هستن، تو و اون میل های بافتنی ت هم وجود دارین، اما هیچ کدومتون حتی کوچک ترین خبری از مرگ ندارین! پس باید این طور گفت: من به مرگ فکر می کنم، پس غربی ام! من اولین غربی هستم که از شرق آمده ام؛ اولین شرقی که غربی شده! می فهمی فاطمه؟»
اما یکباره فریاد زد: «لعنتی! تو هم مثل اونا کوری!»
بعد نالان و نفس زنان بلند شد و دو قدم به طرف پنجره برداشت. چقدر عجیب بود! لحظه ای به این فکر کردم که الآن پنجره را باز می کند و خودش را در آغوش طوفان می اندازد و با شور و شعفِ کشفی که انجام داده، پرواز می کند. با همان شور و هیجان، مدتی بال می زند و بعد با فهمیدن حقیقت، با سر به زمین می افتد و تکه تکه می شود… اما صلاح الدین داخل اتاق ماند و از پشت شیشه های تاریک و بسته ی پنجره، انگار که تمام مملکت و چیزی که به آن شرق می گفت را ببیند، با نفرت و ناامیدی نگاه کرد… « همه یه مشت کور و کچل بدبختن! الآن هم گرفتن خوابیدن! خودشون رو لای پتو هاشان پیچیدن و در خوابِ غفلت و حماقت فرو رفتن! شرق سال هاست که تو خوابه! اما من مرگ رو بهشون یاد می دم و اونا رو از این بردگی و اسارت آزاد می کنم. فاطمه، قبل از همه هم می خوام تو رو نجات بدم. به حرفام گوش کن، بفهم و بگو که از مرگ ترسیدی!»
و این بار هم، درست مثل مواقعی که می دانست نمی تواند مرا به گفتن این که خدایی وجود ندارد متقاعد کند، با همان لحن التماس آمیزش، به خواهش و تمنّا کردن افتاد و در حالی که با کلمات بازی می کرد و انگشتانش را یکی یکی با شمردن دلایلش باز و بسته می کرد، سعی کرد تا مرا قانع کند. باور نکردم. وقتی از حرف زدن خسته شد، روی صندلی رو به رویم نشست و مات و مبهوت به میز خیره شد. بعد چشمش به ساعتی افتاد که بالای سرم بود و انگار که مار یا عقرب دیده باشد، فریاد کشید:
«باید زود تر به اونا برسیم، باید برسیم! سریع تر، سریع تر!»
ساعت را برداشت و آن را روی تختم انداخت: «بینمون شاید یه فاصله ی هزار ساله باشه. اما می تونیم برسیم فاطمه، بالاخره به اونا می رسیم. چون اونا دیگه هیچ چی ندارن که از ما پنهون باشه، همه چیزشون رو یاد گرفتیم و دیگه می دونیم حقیقت بزرگشون چیه! تصمیم دارم یه رساله چاپ کنم و این حقیقت رو زودتر به گوش احمق ها برسونم! چون اونا هنوز هم متوجه زندگی ای که دارن نیستن؛ وقتی بهشون فکر می کنم، کفرم در میاد. این نادون ها به چیزی شک نمی کنن، حتی متوجه زندگی شون هم نیستن، دنیا رو بدیهی فرض کردن و آسوده و راضی ان! خودم حساب همه شون رو می رسم! خوف مرگ رو تو دل تک به تکشون می ندازم! اون موقع است که تازه خودشون رو می شناسن و یاد می گیرن که چه طور از خودشون بترسن و متنفر بشن! تو تا حالا مسلمونی دیدی که بتونه از خودش متنفر بشه؟ یه شرقی که بتونه حالش از خودش به هم بخوره؟ نه! مگه اونا توقعی هم از خودشون دارن؟ مگه حتی به این فکر هم می افتن که باید تفکر مستقل داشته باشن؟ نه، اونا فقط بلدن دنبال گلّه راه برن و به کسانی هم که سوای این رو می خوان، اَنگِ دیوانگی یا انحراف بزنن! فاطمه، به جای تنهایی، خوف مرگ رو می خوام به اونا یاد بدم. اون وقت می تونن تنهایی رو تحمل کنن و عذاب تنهایی رو به آرامش احمقانه ی جمع ترجیح بدن! اون وقت می بینن که باید خودشون رو تو مرکز دنیا جا بدن! دیگه به جای افتخار کردن به این که تمام عمرشون همون آدمِ سابق باقی موندن، این دفعه از این وضعیت خجالت می کشن و خودشون رو مؤاخذه می کنن! همه ی اینا یه روز اتفاق می افته فاطمه. من بالاخره اونا رو از این خواب غفلت هزار ساله بیدار می کنم! وحشت جنون آورِ مرگ رو به دلشون می ندازم! قول می دم همه ی این کارا رو انجام می دم. حتی اگه لازم باشه یه چوب می گیرم دستم و یکی یکی تو سر همه شون می زنم تا بیدار شن. اینو بهت قول می دم!»
بعد انگار که از خشم درونی اش خسته شده باشد، کمی ساکت شد و نفس نفس زد. فکر می کنم کمی خجالت کشید و خودش هم از وحشتی که قرار بود به دل ها بیندازد، بفهمی نفهمی ترسید. اما باز هم ادامه داد: « گوش کن فاطمه، اگه نمی تونی این وحشت رو حس کنی، می تونی اون رو با عقل و منطقت بفهمی. زندگی که ما تو شرق داریم، این وحشت را بهمون یاد نمی ده. وقتی که با عقل مون این وحشت رو بفهمیم می تونیم مثل اونا بشیم. برای این که شبیه اونا بشی، کافیه به حرفای من گوش بدی و عقلت رو به کار بندازی. گوش کن!»
اما دیگر گوش نمی کردم. منتظر بودم تا مرا با سکوت شب تنها بگذارد تا من به صبح بعد از خواب زیبایم برسم…
همین که باز هم حواسم به سر و صداهایی که از پایین شنیده می شد رفت، بلافاصله سرم را از روی گرمای بالش بلند کردم. صدای کوتوله را انگار که داخل مغزم در حال قدم زدن باشد، در حال قدم زدن در خانه می شنوم. چه کار می کنی؟ چه اراجیفی داری برایشان تعریف می کنی؟ بعد صدای کوبیده شدن در باغ را شنیدم و ترسیدم. صدای قدم هایی را که از باغ می آمد، فوراً شناختم. متین بود! ببینم، تا حالا کجا بودی؟ صدای باز شدن در آشپزخانه را می شنوم. وارد خانه شد. اما بالا نیامد. به ذهنم رسید که الآن همگی آن پایین نشسته اند و کوتوله دارد برایشان تعریف می کند. یکهو گُر گرفتم. آن عصای من کجاست؟ می خواهم در حین انجام گناه از همه ی شما مچ گیری کنم. اما از روی تختم بلند نشدم. بعد با شنیدن صدای پاهایی که داشتند به طبقه ی بالا می آمدند، نفس راحتی کشیدم. مثل آن وقت هایی که شیطان مشروب می خورد و به اتاقش بر می گشت. اما صدا طور عجیبی بود. به جای این که از جلوِ در اتاقم بگذرد و برود، ایستاد و همین که در اتاقم را زد، من انگار که از یک خواب آشفته بیدار شده باشم، دلم خواست فریاد بزنم. اما این کار را نکردم.
متین وارد اتاقم شد و به طرز مشکوکی گفت:
«مادربزرگ حالتون چطوره؟ خوبین؟»
من جواب ندادم. حتی نگاه هم نکردم.
«خوبین مادربزرگ. حالتون خوبه. شما طوری تون نمی شه!»
بلافاصله فهمیدم مست است! درست مثل پدر بزرگش! زود چشم هایم را بستم.
«نخوابین مادربزرگ! می خوام یه چیزی بهتون بگم!»
نه، نگو!
«نخوابین!»
می خوابم و حس می کنم که او دارد به تختم نزدیک تر می شود.
«مادربزرگ، می گم این خونه ی قدیمی رو بکوبیم!»
حدس زده بودم.
«می گم این خونه رو بکوبیم و به جاش یک آپارتمان بسازیم. می دیمش دست بساز و بفروش و بعدش هم نصف به نصف. این به صلاح همه ست. شما این چیزا رو نمی دونین.»
بله، من چیزی نمی دانم!
«مادربزرگ، ما همه مون پول لازم داریم. اگه همین طور پیش بره، تا چند وقت دیگه خرجی آشپزخونه ی این خونه هم در نمی یاد!»
من به آشپزخانه ی خودمان فکر می کنم. بچه که بودم، بوی دارچین و گل میخک از آن می آمد.
«اگه زود نجنبیم، تا چند وقتِ دیگه، این جا با رجب گرسنه می مونین … بقیه به این کارا نمی رسن مادربزرگ. فاروق که دیگه هر روزِ خدا مستِ. نیلگون هم که کمونیست شده. اینو می دونستین؟»
دارچین را بو می کشیدم و هنوز چیزهای زیادی بود که آن ها را نمی دانستم. این را هم نمی دانستم که برای دوست داشته شدن، باید همه چیز را دانست.
«بهم جواب بدین! به صلاحتونه که گوش بدین! صدامو نمی شنوین؟»
نه، نمی شنوم. چون این جا نیستم. در خوابم و یادم می آید که مربا می پختیم، شربت و لیموناد می خوردیم.
«جواب بدین مادربزرگ، خواهش می کنم جواب بدین!»
بعد هم پیش دختران شکری پاشا می رفتم: سلام تُرکان، شکران، نیگان، سلام!
«گوش نمی دین؟ یعنی گرسنه توی این خونه ی قدیمی نشستن و از سرما یخ زدن بهتر از اینه که تو یک آپارتمان گرم و راحت باشین؟»
متین گوشه ی تختم آمد و برای این که مرا بترساند، شروع کرد به تکان دادن تشکم.
«بیدارشین مادربزرگ. چشماتون رو باز کنین و به من جواب بدین!»
باز نمی کنم و همچنان در حال تکان خوردن هستم… بعد هم برای این که پیش آن ها برویم، سوار درشکه می شدیم و تیک تاک، تیک تاک، به صدای نعل اسب ها گوش می دادیم.»
اونا فکر می کنن شما راضی نیستین این جا رو بکوبیم و گرنه همه پول لازم دارن. فکر می کنین چرا زن فاروق اونو ول کرد و رفت؟ به خاطر پول! مادربزرگ این روزا آدما به غیر از پول، دیگه به چیزی فکر نمی کنن! »
تیک تاک، تیک تاک. درشکه همچنان تکان می خورد. دُم اسب ها…
«مادربزرگ جواب بدین!»
مگس ها را دور می کرد…
«تا جواب ندین نمی ذارم بخوابین!»
یادم آمد، یادم آمد.
«من هم به پول احتیاج دارم؛ اون هم بیشتر از بقیه. فهمیدین؟ چون که من…»
کنار تختم نشست. خدای من!
«من مثل اونا به کم قانع نیستم. از این مملکت احمق ها هم حالم به هم می خوره! می خوام برم آمریکا. پول لازم دارم مادربزرگ. می فهمین؟ »
بوی متعفن الکل از دهانش به صورتم می زد.
«همین الآن جواب مثبت به من می دین مادربزرگ. چون می دونم شما هم آپارتمان می خواین. اینو به اونا هم می گیم. قبوله؟»
نیست!
«آخه چرا قبول نمی کنین؟ به خاطر این که این جا خاطره دارین؟»
خاطره های من…
«خوب همه ی وسیله ها رو می بریم تو آپارتمان! کمدتون، صندوق هاتون، چرخ خیاطی تون، بشقاب هاتون… همه رو می بریم مادربزرگ. بهتون قول می دم که شما هم خوشتون می یاد. می شنوین؟»
حالا می فهمم آن شب های خلوت زمستان چقدر زیبا بودند. همه ی سکوت شب مال من بود…
«این عکس پدر بزرگ رو هم که رو دیوار هست، می بریم. قول می دم اتاقتون لنگه ی همین اتاقی که الآن دارین می شه. یه جوابی به من بدین!»
ندادم!
«ای خدا، از سرِ این که یکی مست، اون یکی کمونیست و این هم خرفته، من مجبورم…»
نشنیدم!
«من که نمی تونم همه ی عمرم رو تو زندونِ این احمق ها بگذرونم، نه!»
ترسیدم و دست سردش را بر روی شانه ام احساس کردم! صدای ناله هایش نزدیک تر شده بود و در حالی که نفس هایش بوی الکل می دادند، التماسم می کرد. لحظه ای به ذهنم رسید: بهشت و جهنمی وجود ندارد و جسدت، بی کس و تنها، زیر این خاک سرد دفن خواهد شد… متین همچنان داشت التماس می کرد… خاک داخل چشم هایت جمع می شود و کرم ها روده هایت را می بلعند. گوشت های تنت تکه تکه می شوند…
«مادربزرگ، التماس می کنم! »
مورچه ها داخل مغزت رژه می روند، حشره ها ریه هایت را می خورند، کرم ها به قلبت حمله می کنند… بعد یکهو ایستاد و گفت:
«آخه چرا پدر و مادرم مُردن و شما هنوز زنده این؟ این انصافه؟»
مغزش را شست و شو داده بودند. فکر کردم: حتماً کوتوله آن پایین دارد تعریف می کند! فکر کردم، اما چیز دیگری نگفت. داشت گریه می کرد. لحظه ای حس کردم دستش دارد به طرف گردنم می رود! به قبر خودم فکر کردم… او روی تختم افتاده بود و همچنان گریه می کرد. چندشم شد. به سختی توانستم از روی تخت بلند شوم. دمپایی هایم را پوشیدم، عصایم را هم برداشتم و از اتاق بیرون آمدم. سر پله ها که رسیدم، ایستادم و صدا زدم:
«رجب، رجب، زود بیاین بالا!»

■ منبع: مجله غروب- شماره 1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز

مجله غروب آنلاین