توپ و توقف توسعه | علی حامد ایمان

توپ و توقف توسعه | علی حامد ایمان
 مهر ۵, ۱۳۹۹  goroob online  امضا
توپ و توقف توسعه | علی حامد ایمان

توپ و توقف توسعه | علی حامد ایمان

در تاریخ معاصر ایران، امر توسعه با فراز و فرودهایی همراه بوده است. گاه غرش توپ ها و گلوله ها آن را به فرود کشانده و گاهی نیز تن هایی بر بالای دار، آن را به فراز خود نزدیک کرده است. همین فراز  و فرودها، غرش توپ ها و برافراشته شدن دارها، سبب رفت و برگشت های بسیاری گردیده و توانسته استبداد را از نوع صغیر و کبیرش! بازتولید کند. و درست به خاطر همه این رفت و برگشت ها  بوده که ما هرگز نتوانسته ایم به یک توسعه پایدار و متوازن اندیشیده و یا به آن دست یابیم. ما در تاریخ مدرن خود، نمونه های بسیاری در این زمینه ها داریم اما نمونه اصلی اش، هنگامی است که  محمد علی شاه طی نامه ای به میرزا ابوطالب زنجانی، می خواهد که در باره به توپ بستن مجلس استخاره کند. او جواب استخاره را خوب دانسته و نه تنها غلبه شاه را قطعی می داند، بلکه پس از  آن نیز می گوید که «من از علم جنگ بی خبر نیستم، اگر امر کنید یک توپ شرپنل ببرند در بیرون دروازه شیمران سوار کرده به بهارستان شلیک کنند و… » و بر اساس همین استخاره ها بود که  وپ  ها در دروازه شیمران سوار شده و بر بهارستان شلیک می کنند. شلیک همین توپ ها بود که توانست مجلس شورای ملی را تبدیل به مجلس شورای کبرای دولتی! نموده و استبدادی از نوع  صغیرش ایجاد کند، ولی اگر نبود طناب هایی که خون های سرخ میرزاجهانگیر خان و ملک المتکلمین را در حیاط  باغشاه جاری سازد، و اگر باز نبود مجاهدت های تبریز و دارهایی که در روز عاشورا در  میدان این شهر کاشته شدند، چه بسا که لیاخوف روسی شمشیر خود را در مسجد سپهسالار تسلیم سرداران ملی نمی  کرد و استبداد از نوع کبیرش! هم می توانست بازگردد. اما به هر حال تنها در سایه همین تغییر و تحولات بود که مفهوم توسعه را سبب  گردید. تا پیش از آن مردم نقشی در حاکمیت و اداره کشور نداشتند و مفهومی به نام شهروندی و مسئولیت وجود نداشت.  انون گرایی، عدالت خواهی، حقوق شهروندی، هر سه در پس این حادثه زاده  شده و شکل گرفتند، سه مفهومی که هر یک می توانست به ترتیب سبب توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی، و مفهوم  هروندی نیز می توانست به توسعه فرهنگی بینجامد. اما چه شد که این چنین نشد و این رفت و برگشت ها و فراز و فرودها، به جایی نرسیدند؟!

1

درست 114 سال پیش از این، بر تارک تاریخ سیاسی ایران متنی کوبیده گردید که تاکنون هم می توان به جرات ادعا نمود که بهترین و برترین نماد توسعه یافتگی- حداقل توسعه سیاسی- ما به شمارمی رود، آن چنان که هم اکنون و پس از یک و یک ربع قرن، هنوز هم معیار توسعه یافتگی ما، دست یافتن و عمل کردن به همان نماد توسعه یافتگی آویخته بر این تارک تاریخ است. گرچه در
سراسر این سند )فرمان مشروطیت( می توان نشان های متعددی از توسعه نیافتگی یافت، ولی هر چه بوده توانسته تاکنون پرچم توسعه یافتگی ما به شمار رود. گرچه هم چنان که رفت، مواردی ازتوسعه نیافتگی را نیز می توان در آن یافت، بخصوص در آنجا که قید می گردد «…لهذا در این موقع که اراده همایونی بر این تعلق گرفت که برای رفاهیات و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشیید مبانی دولت، اصلاحات مقننه به مرور در دوائر دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود » و یا در آنجا که می آید «چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه، علما، اعیان، اشراف، ملاکین، تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در سهام امور دولتی و مملکتی مصالح عامه و… به توسط شخص اول دولت به عرض برساند که به  صحه همایونی موشح و به موقع اجرا گذارده شود » و یا این که باز در این سند می آید «مقرر می داریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایند تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما که تماما  راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کما ینبغی مطلع و مرفه الحال مشغول دعاگوئی دوام این دولت و این مجلس بی زوال باشد » و… همان گونه که ملاحظه می گردد، سندی که برای امضا و به  ست آوردن آن، مبارزه ها انجام گرفته، خون ها ریخته شده، رنج ها کشیده گردیده، بدبختی ها دیده شده، و در نهایت قحطی ها دیده و یونجه ها! خورده شه، خود آغشته از ادبیات توسعه نیافتگی  ست. آنجا که از اراده همایونی صحبت به میان  می آید، و یا مجلس شورای ملی را منتخبی از شاهزادگان، علما، اعیان و اشراف می داند، و یا این که مردم را به دعاگوئی دوام چنین دولت و مجلسی  فرا می خواند، می توان واژگان توسعه نیافتگی را به وفور در آن یافت و با روح و جسم آن را لمس نمود. باز خدا پدر سفارت انگلیس را قرین رحمت نماید!  که بست نشینی در آن توانست  منجر بر اصلاح بخشی برخی از مفاد این سند گردیده و در نتیجه بتواند به همراه شاهزادگان و اعیان و… پای سایر قاطبه مردم را هم به مجلس گشوده و کمی رنگ و  لعاب توسعه یافتگی به این سند  بدهد. اما این تغییر و تحولات، و هم چنین تغییر یافتگی، هر چه که بوده باشد، توانست به تشکیل مجلس  و به طرح مطالبات آزادی خواهانه و عدالت طلبانه و… مردم بینجامد. اما هیچ کدام از این  وارد   نه تشکیل مجلس و نه شرکت قاطبه مردم در آن، و نه آزادی و آزادیخواهی( نتوانست منجر به یک تغییر  و تحول استراتژیک امروزین گردد )گرچه برای زمانه خود چنین تاثیری را در بر داشت(. آنچه  که تنها  می توان از بازگشت به این سند، روح توسعه یافتگی و تغییرات استراتژیک را استخراج نمود، فرو ریختن اولوهیت و هیمنه ملوکانه سیستم حکومتداری و اقتدارگرایانه )استبداد کبیر( آن است    البته این امر در بطن خود می تواند به یک سیستم توسعه یافتگی ره گشاید. و درست بر همین اساس است که  این سند هم چنان ملاک سنجش توسعه یافتگی ماست و می تواند برای ما  مشخص سازد که در امر  توسعه، چند متر به جلو آمده ایم و چند صد متر دیگر هم برای رسیدن به آن باقی ست.

2

توسعه یک فرآیند آینده نگری ست که چشم بر تحولات پیش روی جامعه دارد، اما با وجود این، ما حداقل در یکی از بخش های مورد لزوم توسعه- توسعه سیاسی- هم چنان چشم بر گذشته داریم و  آمال خود را در آن می جوئیم. این امر نه ایرادی به این سند، که می تواند یک ایراد اساسی بر دیدگاه های ما گردد که هنوز پس از این همه نتوانسته ایم بر مفاد چنین سندی دست یابیم و به آنجامه عمل بپوشانیم. بنابراین به نظر می رسد که ورود به فرآیند توسعه، با این نحوه اندیشیدن، کاری دشوار و پیچیده ای است چرا که امروزه در جهان مدرن و توسعه یافته، سنتی از اندیشیدن و مناسبات زندگی فردی و جمعی شکل گرفته که پیچیدگی های آن نمی تواند در قالب سند توسعه ای ما- سندمشروطیت- قابل بحث و حل باشد. سنت اندیشه ای جهان مدرن حول محور خردگرایی  ست در حالی که سنت اندیشه ای ما ریشه در خردستیزی )و گاه همان استخاره گری!( دارد که به جریان مسلط اندیشه ای ما بدل گردد. گرچه در انقلاب مشروطیت، گروه هایی از اهل خرد و اندیشه  ظهور کردند که می خواستند رفتار خرد گرایانه ای را بر بستر تغیر و تحولات آتی کشور حاکم گردانند ولی به دلایلی،گذار از خردستیزی به خردگرایی میسر نگردید و در نتیجه سنتی از اندیشیدن- که  یش از آن نیز بر جامعه ما حاکم بود- خود را در شکل تازه ای بازیافت و میدان داری نمود که هنوز هم می تواند باکمک همان عوامل اندیشه گی پیشین، بر عرصه خرد و تجدد بتازد و به تقابل با آن نیز  پردازد. بنابراین توسعه نیاز به مدار خردمندگرایانه ای دارد و تا زمانی که جامعه و فضای نخبگانگی بر چنین مداری نچرخد و عرصه عمومی نتواند دریافتی خردمندگرایانه از موقعیت خویش داشته باشد،  نمی توان به سرانجام توسعه یافتگی امیدی داشت. تنها در مدار خردمندگرایانه است که می توان امیدوار بود نهادهای توسعه ای می توانند شکل گیرند. متاسفانه سنت اندیشه ورزی ما، دستورالعمل  هایی است که به کار پنهان کردن واقعیت ها می خورند تا نشان دادن آن. سنت اندیشه گی و اندیشه ورزی ما بیشتر برای ارائه تصویری کاریکاتور گونه از توسعه در بخش های مختلف آن  می خورد که تنها به کار سیاست ورزی روزانه می آید تا این که بتواند توسعه یافتگی ما را- نه در بستر اندیشه- که در دامان سیاستمدارانی توصیف و تفسیر کند که هیچ درکی از مناسبات توسعه ای  ندارند. بنابراین در جامعه و سرزمینی که بستر اندیشه ای آن، این چنین خردستیزانه و نگاه توسعه ای آن رو به عقب است، طبیعی است که توان لازم برای دگرگونی های اساسی در جهت انطباق با  جهان توسعه یافته و قرار گرفتن در مسیر توسعه یافتگی نخواهد داشت. تمام تلاش چنین بستری از اندیشه، کتمان واقعیت و ارائه تصویری دگرگون یافته از مسیر توسعه است. همین سنت اندیشه ای  ایدئولوژیک گرایانه و استخاره نمایانه، نه تنها راه بر توسعه می بندد بلکه با ارائه تصویری دفرمه از آن، سعی می کند که تمام منابع توسعه زا را در اختیار بستر اندیشه ای خود قرار دهد. طبیعی  است که راه یافتن چنین سنتی از اندیشیدن سیاست ورزانه به سیاست، راه را بر تمامی ابعاد توسعه می بندد و در برابر آن، انسداد و انحطاط ایجاد می کند. او سعی می کند تفسیری از توسعه ارائه  دهد که منطبق با اصول اندیشه ورزی ایدئولوژی گرایانه خود است نه منطبق بر اصول علمی و جهانی آن. به عبارتی اصولا اندیشه های توسعه گرایانه جهانی مورد قبول وی نمی باشد و آن را  رنمی تابد. چنین بستری از اندیشه ورزی خردستیزانه- که تعریف خاص خود را از توسعه و نهادها و عوامل آن ارائه می دهد- طبیعی است که نه تنها نمی تواند بستری برای ایجاد نهادهای توسعه ای از  بیل  دولت، شهروند، دین، اقتصاد، جامعه مدنی و… گردد بلکه ارتباط کلیتی آن را نیز دچار اخلال می نماید. بنابراین در چنین نظامی از اندیشه گرایی، مفاهیم مختلف از قبیل مالکیت، ثروت،  سرمایه، رفاه، آموزش، خدمات، و… )که همگی مورد لزوم امر توسعه است( غیر از آن مفاهیمی خواهند بود که در یک بستر علم گرایانه توانسته اند عوامل توسعه را تعریف و تقویت نمایند. نباید فراموش کرد که توسعه در بستر ارتباط عقلانیِ کلیت چنین عوامل و نهادهایی شکل می گیرد و در نهایت می تواند  ما را به تجدد و توسعه رهنمون سازد. متاسفانه باید اذعان و اقرار نمود که چنین  مفاهیمی از توسعه عالمانه و خردگرایانه، از بستر اندیشه ورزی ما غائب است و بر هعمین اساس نمی توان انتظار توسعه  ای را داشت که ما را به توسعه یافتگی حقیقی رهنمون سازد. تقریبا می  وان یقین داشت که تجربه تمامی جوامع توسعه یافته حکایت از چنین بستری دارد. توسعه ای که بر مبنای چنین روند و نگرشی نباشد، اگر هم اتفاق بیفتد، بسیار شکننده و آسیب پذیر خواهدبود چرا  که توسعه واقعی و مستحکم نیاز به نهادها و اندیشه هایی دارد تا بتواند آن را پشتیبانی نماید، نهادها و اندیشه هایی که نیازهای واقعی توسعه را شناخته و بتواند آنها را در بستر خرد ورزانه خود  تحقق بخشد. بدیهی است که بدون طی چنین روندی از بسترهای توسعه یافتگی، سخن از تقدم توسعه فرهنگی و یا سیاسی و اقتصادی بر یکدیگر، بیشتر به یک طنز شباهت خواهد داشت، طنزی  که یادآور مثال «اول مرغ یا تخم مرغ » خودمان خواهد بود. به عبارت بهتر، و به دیگر سخن، این بستر خردورزانه در جهت ایجاد بسترهای توسعه، هم مورد نیاز جامعه )به معنای عام آن و با حضور کلیه   ازیگران سنتی و روشنفکری( و هم مورد لزوم حاکمیت است. عدم توانمندی و پایبندی هر یک از این دو عامل در مسیر توسعه، می تواند آسیب پذیری و شکنندگی مسیر توسعه را بیشتر بنمایاند. ما   اه و حتی در موارد بسیاری شاهد خردستیزی حاکمان سیاسی خود نیز بوده ایم که اجازه توسعه یافتگی را از جامعه سلب کرده اند چرا که گاه این توسعه با منافع آنها در یک مسیر قرار نمی گیرد و  گاه این که ظرفیت حل مسئله در چنین سیستمی کاهش یافته و یا دچار اخلال گشته است. بنابراین هر چه که باشد، علاوه بر این که تقدم و تاخر هر یک از بخش های توسعه نمی تواند نقشی در ایجاد و پیشبرد توسعه- آن هم از نوع متوازن- داشته باشد، بلکه هر یک از توسعه های دولت محور  و یا جامعه محور، نیز به تنهایی شکننده است. یعنی هم توسعه دولت محور به تنهایی شکننده  است  و هم توسعه اجتماع محور، آن هم در فقدان یک دولت قوی. پس در بستر توسعه، علاوه بر اندیشه ورزی خردورزانه و نهادهای مورد لزوم آن، نیازمند تقویت دو نهاد اجتماعی و حاکمیتی هستیم،   قویتی که در سطح جامعه در اثر تقویت همکاری های جمعی نهادها و تشکل ها به دست می آید، و در  سطح حاکمیتی نیز مستلزم روی آوردن آن به قانون و اصول دموکراسی است.  همگی این موارد سبب حفظ انسجام اجتماعی، ارتقای ارزش ها و نهادهای دموکراتیک، و… که همگی در کنار هم توسعه را  در مفهوم مدرن، پایدار و متوازن آن شکل می دهند.

3

حال اکنون می خواهیم که در این بخش سلطه توسعه را بر فرهنگ به زیر سوال ببریم چرا که چنین سلطه ای می تواند منجر به آزمندی، نابرابری، ناعدالتی، و در نهایت منجر به سرنوشت هول انگیز  انسانی گردد. و نیز می خواهیم به فرض بنشینیم و در نظر بگیریم که جامعه ما در یک بستر خردورزانه ای قرار داشته و در چنین بستری توانسته بر ظرفیت های جامعه و حاکمیتی خود در جهت رسیدن  به توسعه موفق عمل نماید. اکنون پس از این فرض ها است که می توان سخن از تقدم و تاخر راند و تقدم یکی  را بر دیگری ارجح دانست. گرچه اصولا در جهان کنونی سخن از این تقدم و  تاخرها، چندان عقلانی به نظر نمی رسند چرا که تا زمانی این موارد به صورت همگن و در کنار هم به پیش نروند، نمی توان از  آن توسعه ای سخن راند که مطلوب نظر و مورد نظر مفهوم مدرنیزه شده  آن است. اما با تمامی این تفاسیر، ما می خواهیم به نگرش های توسعه ای خود دامن زده و آنها را مورد مداقه  قرار دهیم. در چنین نگرشی می دانیم که در جهان کنونی، دو دیدگاه در مورد توسعه  مطرح است که از آن به عنوان توسعه «اقتصادگرا » و دیگری توسعه «فرهنگ محور » نام برده می گردد. همانگونه که  برمی آید، سخن در اینجا نیز از تقدم و یا تاخر نیست بلکه سخن از پر رنگ و یا کم  رنگ بودن هر یک از نگرش ها در امر توسعه است. بر اساس همین نگرش، در توسعه اقتصادگرا، نقش و تاثیرگذاری  فرهنگ ها و ارزش ها کم رنگ تر می گردند، اما در توسعه فرهنگ محور، توسعه  فرآیندی برای هدف  های ارزشمند انسانی می شود که ثروت و اقتصاد، تنها یکی از آنهاست. هدف غائی در چنین توسعه ای، شکوفایی توانائی های انسان است تا آدمی بتواند میان آرزوها و خواسته  ها، با ارزش ها و آمال  های خود رابطه ای متعادل برقرار کند، درست همان چیزی که در توسعه اقتصادگرا غائب و یا حداقل کم رنگ تر است. و همین امر سبب می گردد که اعضای جامعه،  همگی در مواهب و مسئولیت های توسعه به یکسان سهیم نباشند و در تحقق آن نیز همگی نتوانند نقش خود را به درستی ایفا نمایند. اما اگر قرار باشد که فرهنگی بتواند در توسعه نقش محوری  داشته باشد و یا این که بخواهد تاثیرگذاری خود را به حدی ارتقا دهد که بتواند به توسعه اقتصادگرا چهره انسانی ببخشد، بدون تردید در ابتدا نیازمند تغییراتی اساسی و محوری در هویت خود است.   یلی از نظام ارزش ها، باورها، و نهادها در طول تاریخ شکل گرفته که هم اکنون در نظام ذهنی توسعه گرای فرهنگی، می تواند غیر بهره مند، ناکارآمد و حتی ناسازگار باشد و نیز سبب عدم هم  وئی   خیر جمعی با خیر فردی گردد و هم چنین تعارض منافع و ساختارهای تعارض آمیزی را سبب گردد. بدیهی است که خروجی چنین فرهنگی در امر توسعه، نمی تواند مطلوب نظر بوده و به توسعه فرهنگ   حور بینجامد. در سیستمی از توسعه، که یکی از محورهای آن بد عمل کند، ناکارآمد و ناهمخوان خواهد بود. بنابراین فرهنگی خواهد توانست در توسعه نقش محوری داشته باشد که بتواند تغییرات  ازمه را در خود ایجاد نماید. اگر فرهنگی بتواند در خود ظرفیت های چنین تغییری را به وجود آورد، دیگر نمی تواند خویش را مقدس شمرده و برای پیشبرد اهداف خود به خرافات، عادات، تمایلات،   سطوره ها، استخاره ها و… تکیه کند. بدون تردید چنین تغییری در ظرفیت فرهنگ، سبب می گردد که بتواند در جهت کارآمد ساختن خود، به فرهنگ های دیگر روی آورده و از آنها در جهت تقویت خویش  ام گیرد. نباید انتظار داشته باشیم که با یک فرهنگ سنت محور و تغییر ناپذیر، بتوان محوریت توسعه را در دست گرفت. در جهان کنونی، فرهنگ هایی توانسته اند در توسعه نقش محوری  داشته باشند که خود را پیش از این، از نفوذناپذیری و فسیل  شدگی اندیشه ها، رهانیده و در زمان تاریخی خویش متوقف نگشته اند. فرهنگ توسعه ای، نیازمند چندجانبه گرایی و حذف یکسان  اندیشی است تا بتواند از همگون سازی به سوی کثرت گرایی گذر کند. فرهنگی در جهان توسعه یافته می تواند برای خویش نقش محوری و موثر تعریف کند که بتواند بدون طرد کردن آن دیگری، در کنار  آن قرار گرفته و سهمی را پذیرا باشد. چنین تغییری دیگر بر فرهنگ اجازه تمامیت خواهی نمی دهد. و طبیعتا چنین فرهنگی می تواند از گوناگونی و تفاوت های فرهنگی خشنود گردیده و نفرت از آن دیگری را از خود برهاند. پس اگر ما می خواهیم که نه هنوز از تقدم فرهنگ بر اقتصاد در امر توسعه، که از حکمرانی فرهنگ بر توسعه سخن رانیم، پیش از آن باید بتوانیم مولفه های لازمه  را در این خصوص در فرهنگ مورد نظر ایجاد نموده و به آن شکل دهیم تا چنین فرهنگی بتواند اهرمی برای توسعه گشته و حامل اندیشه های اخلاقی و زیباشناختی گردد. باید بدانیم که فرهنگ در  تعاریف پیشین و سنتی خود، آنچنان سست، کُند و حتی گاه ایستا عمل می کند که نمی تواند بر مرکب توسعه ای حاکم گردد که ماهیت خود را از تغییر و تحولات دائمی و پرسرعت می گیرد. می  دانیم که سرعت تغییر و تحول در فرهنگ خیلی کُند است و با این امر نمی توان بر توسعه و اقتصادی اعمال نفوذ کرد که هر لحظه فرق می کند و تغییر می یابد. باید به درستی بیندیشیم و بدانیم که  چگونه می توان چنین بخشی را در جهت ایجاد جهش در توسعه بخشی )مخصوصا بخش اقتصادی( وارد کرد که سرعت لازمه برای ایجاد تغییرات در آن خیلی بالا است. اگر می خواهیم که توسعه ما  فرهنگ محور باشد، بایستی این ناهمخوانی را از بین ببریم. نباید فراموش کرد که مابین زوایای مختلف سیستم توسعه، رابطه تعاملی وجود دارد و اگر دوست داریم که در این تعامل شرکت جسته و  نقشی بر عهده گیریم، و یا از تفوق و حکمرانی و یا حتی تقدم فرهنگی در امر توسعه ای سخن برانیم، در ابتدا باید توضیح دهیم که منظورمان از فرهنگ، چه نوع فرهنگی است؟!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز