اسطورۀ فوتبالی ام کیست؟ | غلامرضا طباطبایی مجد

اسطورۀ فوتبالی ام کیست؟ | غلامرضا طباطبایی مجد
 آبان ۱۳, ۱۳۹۹  goroob online  روایت , ورزش
اسطورۀ فوتبالی ام کیست؟ | غلامرضا طباطبایی مجد

اسطورۀ فوتبالی ام کیست؟ | غلامرضا طباطبایی مجد

بخشی از روایت «آواز قو»

خاتون، پرسیده بودی اسطورۀ فوتبالی ام کیست؟ بگذار قبل از پاسخ به این پرسش، به استفادۀ نامعقول و مکرّر از واژۀ «اسطوره» در جراید وطنی و تارنماهای ورزشی و فوتبالی اشاره ای بکنم و بعد برخلاف ادعای خود در این پاسخ، اسطورۀ مورد نظر خود را معرّفی کنم.
واقعاً برام چندش آوره وقتی مرتّب می خوانم و می شنوم «خداحافظ اسطوره!»، «سلام اسطوره!»، «تولّدت مبارک اسطوره!» و «اسطوره باشگاه آسمانی شد». اصلاً تعریف این کلمه چیست و چرا براحتی جای کلمۀ پیشکسوت را که- آن هم محلِّ تأمّل است- پر می کند. اسطوره طبق تعریف مهرداد بهار آن رشته روایت مقدّس و سنّتی ست که حاوی یک مفهوم ازلی برای آن گزاره است. همین ازلی بودن، سدِّ راه تفکّر رو به جلو است و باعث می شود هر پدیدۀ نو را خلاف عادت تعریف کرده و پس زند. اسطوره مصادف است با هدف غایی و ختم هرگونه راهبرد و تصمیم.
ممکن است با این سؤال مرا بازخواست کنی و بگویی مگر در سطح اوّل فوتبال دنیا مفاخر و بزرگان از احترام برخوردار نیستند؟ بله هستند، امّا فاقد وجه اسطوره ای هستند و در ستایش و قدردانی از آنها، به مثابه خالق درام های ماندگار در برهه ای از تاریخ آن ملّت و باشگاه نگاه می کنند.
مجسّمۀ فرگوسن در اولترافورد و جوزپه مه آتزا در میلان و تندیس تیری آنری در باشگاه امارت لندن مؤیّد این نکته است که نامبردگان در یک مقطع و دوره صحنه ها و خاطراتی خلق کرده اند که بسادگی از ذهن مخاطب و طرفدار پاک نشده و با احداث تندیس بنای قدردانی از آنها را بنیان گذاشتند. بنابراین دوام و وجه غافلگیرانه اش مخاطب را به وجد می آورد و مدام از زوایای گوناگون به تحلیل، بازبینی و بازخوانی آن می پردازد، نه شمای خیالی و فسانه گون اسطوره.
با تمام این تعاریف و تفاصیل، خاتونم، اگر قرار باشد فوتبالیستی اسطورۀ خاطرات ورزشی ام باشد، سوکراتس برزیلی خواهد بود؛ دکتر سوکراتس! بگذار حرف دلم را در باب سوکراتس راحت تر برایت بازگو کنم. اوّل بگذار این را بگویم که میگویند اسطوره را انسان هایی میسازند که از نعمت دیدن شخصیّت های خیالی خود محروم هستند؛ در مورد من که این صدق نکرد. بعداً توضیح خواهم داد؛ دربارۀ همه چی… مخصوصاً دربارۀ جادوی فوتبال که بیش از هر عاملی موجد تولّد اسطوره در تن و جان دلدادگان فوتبال هستند مثل من.
خاتون، پنداری این ورزش چوبدستیِ جادویی دارد و آن را به سمت هرکسی که نشانه بگیرد، میتواند مقهور و مفتون خودش کند. فعلاً برسیم به اصل ماجرا. آن روزهایی که روی جیب شلوار و کنار بند کفش و زیپ کاپشن و حتّی دمپایی جلوبسته به انگلیسی نوشته بود «زیکو»، من دلباختۀ مردی شدم که اسمش سوکراتس بود و گزارشگران فوتبال دکتر سوکراتس صدایش می کردند. او می توانست با هر دو پایش بازی کند. هر وقت با بچّه های محلّه بازی می کردم، به تقلید از سوکراتس بدون دورخیز پنالتی میزدم. نمی دانم عشق به این برزیلی افسانه ای چطور در من شکل گرفت. در مستطیل سبز با لباس طلایی اش چه می کرد. با آن قد بلند و پاهای کشیده و ریش و موی فرفری اش که وقتی پا به توپ میشد به هیجان می آمدم و فریاد می زدم. آن زمان حتّی جام جهانی هم پخش زنده نداشت. ساعت یازده یا دوازده شب بهرام شفیع همۀ بازیها را گزارش میکرد. با این شرایط باز هم سوکراتس اسطوره بود؛ هرچند می آمد و بی جام به خانه برمیگشت.
سالها بعد وقتی هنوز سوکراتس را دنبال می کردم و عکسی و نوشته ای راجع به او را لای دفترچه هایم می گذاشتم، دانستم برزیل درگیر یکی از وحشتناکترین دیکتاتوری های نظامی آمریکای جنوبی بوده است. سوکراتس با همنام بزرگش در تاریخ- سقراط- اشتراکات فراوانی داشت و به همین خاطر او فراتر از فوتبال و در عین حال بن و نهاد فوتبال بود. سوکراتس اگرچه در زمین بازی همچون هم دورهایش زیکو و اِدر استاد خلاّقیّت فردی و تکنیک بود امّا همۀ توان او در زمین فوتبال خلاصه نمیشد بلکه بخش و سهم بزرگی از او بیرون از زمین و تأثیرگذاری اش در سرنوشت کشورش بود. او مثل چند ده بازیکن بزرگ فوتبال، لحظات سرگرمی و هیجان و افتخارآمیز ورزشی را ساخت امّا در پیچ تاریخ کشورش هم پاس درست و شوت بموقع زد. پزشک جوان سرکش این کلید طلایی را یافته بود که ستارۀ محبوبیتش در سپهر سیاست نیز میدرخشد و میتواند در خدمت آرمان و خواستۀ مردمش که دموکراسی و آزادی است، گام بردارد.

خاتون، باور کن قصدم تبلیغ و تفسیر فوتبال نیست. منظور خاصّی دارم. دلبندم، شهر بارسلونا در اسپانیا فقط به داشتن بهترین تیم فوتبال جهان، شهره نیست. بی تردید اگر جایزۀ بیبلیوتِکا بِریوِه وابسته به انتشارات سیکس بارال در بارسلونا نبود جریان ادبی رمان نو در آمریکای لاتین شکل نمی گرفت. بدین ترتیب اوّلین جایزۀ ادبی بیبلیوتِکا بِریوِه، در سال 1963، به یک جوان اهل پرو تعلّق می گیرد: ماریو بارگاس یوسا برای رمان شگفت انگیز «عصر قهرمان». چنین تلاش هایی باعث جهش قابل ملاحظه ای در خلق آثار داستانی در آمریکای لاتین به وقوع می پیوندد.
اگر بگویم از آن پس این چهارتن یعنی فوئنتس، بارگاس یوسا، گارسیا مارکز و گورتاسار بیرق ادبیّات دوران طلایی داستان نویسی را بر دوش گرفتند بیراه نگفته ام. تمام کشورهای بداقبالی که این چهارتن در آن قلم می زدند، توانستند دیکتاتوری های حرامزاده شان را سرجای شان بنشانند؛ چراکه از آن پس جهان با رصدکردن اوضاع سیاسی و اجتماعی در آن قارّۀ شوم به ادبیّات پویا و پسابوم (محلّی اندیشیدن) مجال خودنمایی داد.
بدین ترتیب لیلاخاتون، حرکت جریان ساز این چهار چهرۀ برتر ادبیّات آمریکای لاتین یک بار دیگر نقش تعیین کنندۀ ادبیّات در تغییر روش زندگی ملل را نشان داد و این واقعیّت را به روشنی برملا کرد که ادبیّات «مفت و مجّانی» نیست، ادبیّات به هیچ وجه سرگرمی محض نیست و اگرچه بسیار لذّت بخش است بیش از هرچیز دیگر، چیزی ست که بر زندگی مردم تأثیر می گذارد و چیزی که به طور بالقوّه می تواند جهان را تغییر بدهد. محبوبم، جامعه ای که خوب می خواند و استعداد آفرینش ادبیّات خوب را دارد، فریب دادن این جامعه بسیار دشوارتر از جامعه ای ست مرکّب از افراد جاهل.

خاتون، در فوتبال حرفه ای امروز، خودمختاری چپ پاها، مخصوصاً از جنس بالکانی، موضوع خاصّی ست. سالها پیش پرویز ابوطالب، مربّی و کارشناس فوتبال، پژوهشی جالب در زمینۀ فوتبالیست های چپ پا انجام داد که حتّی مورد استقبال کمیتۀ پژوهش فیفا قرار گرفت. او به این نتیجه رسیده بود که فرزندان چپ پا دردسرهای بیشتری برای والدین دارند. چون میل فزاینده ای به دیده شدن دارند و بایستی این غریزه را مدیریّت کرد و بدان بها داد و روی فوتبال آنها کار کرد. وی معتقد بود به دلیل ویژگی های خاص و حسّاسیّت ذاتی که بازیکنان چپ پا به پیرامون خود دارند، از جذّابیّت بالقوّه ای برای تماشاگر برخوردارند. آنها اهل رفاقت نیستند و معمولاً با دو بازیکن بیشتر همسو و همکلام نیستند. بعضاً عصبی بوده و در زمین بازی کار خود را می کنند و همۀ حسّاسیّت و تصمیمات حاد مدیران و مربّیان در مواجهه با چپ پاها بیشتر بروز می کند تا با بازیکنان راست پا.
محبوبم، تلقّی ما از یک فوتبالیست چپ پا چیست؟ حاکمان ضربات ایستگاهی ولی پنالتی خراب کن! تا حدِّ زیادی این فرضیّه درست است امّا سریع آن گل معروف روبرتو کارلوس به فرانسه در ذهنمان حک نشود و صرفاً برزیلی به قضیّه نگاه نکنیم. چپ پاهای برزیلی معمولاً میزان دوندگی بالایی داشتند و جنگنده تر بودند و در خدمت تیم. کارلوس و ریوالدو نمود عینی این فرضیّه هستند که تا سالهای متمادی به فوتبال ادامه دادند و با مقولۀ بازنشستگی بیگانه بودند (مارسلوی رئالی هم این روزها). این بیگانگی یا به دلیل توان جسمانی بالا بود یا کسب درآمد بیشتر و توأم با عاقبت اندیشی که در وجود آنها موج میزند و البتّه دوران کودکی مشقّت بار و جغرافیایی که در آن زیسته اند بی تأثیر در این قصیّه نبود. بازیکنان خوب و در خدمت تیم که چندان میل به محوریّت در چیدمان و تفکّرات سرمربّی نداشتند و بیشتر از بازی لذّت میبردند تا پُررنگ کردن نقش خود، حتّی اگر به تنهایی نتیجۀ بازی را به نفع تیم خود درمی آوردند.
و امّا چپ پاهای بالکان! اوج یک تناقض بودند؛ هافبک هایی کُند و ایستا با میزان دوندگی پنج تا شش کیلومتر در هر بازی! یعنی چه؟ پس چه خصیصه ای داشتند که باید روی آنها بحث کرد و تأمّل؟ آنها محور بودند. صاحب یک هوش ذاتی و نگاهی از عقب زمین به کلیّت بازی؛ نگاهی استراتژیک و درک لحظه به لحظه از موقعیّت. فرامین سرمربّی برای آنها همه چیز نبود بلکه فقط یک گزینه از گزینه های موجود در 90 دقیقه مبارزه تلقّی می شد. وجود چنین چپ پاهایی مصادف است با اوّلین بحران سرمربّی آن تیم در مواجهه و مدارا با او! پس یک قرارداد نانوشته بین آن دو شکل می گرفت: تو با من کاری نداشته باش و من با تو! تو نسبت به ده نفر باقیمانده در زمین تدبیر بیندیش و من نسبت به کلِّ تیم و در نهایت هر دو راضی هستیم. من زیاد نمی دانم امّا یک پای چپ دارم. همین و بس (محبوبم، به نقش دیه گو مارادونای چپ پا در جام جهانی 1968 به مربّیگری دکتر بیلاردو بیندیش!)

این توافق نانوشته بین سه چپ پای بالکان بارزتر بود. هریستو استویچکوفِ بلغار، سینیشا میهایلوویچِ صرب و گئورگی هاجی از رومانی. هاجی و استویچکوف به نگین بلغارستان و رومانی در جام جهانی 94 بدل شدند. با ضربات ایستگاهی و شوت های سنگین در بستر همان توافقِ نانوشته بین آنها و سرمربّی. خودمختاری این دو چپ پا نه تنها در زمین بلکه در پی جغرافیا و سیاستی بود که از سال نود و نودویک این دو کشور را وارد دنیای جدیدی کرد و تا حد زیادی از شر کمونیسم نجات داد و در پی آن ورود به جام جهانی با کمترین هزینه در نیمۀ اوّل دهۀ نود که ریاضت اقتصادی پس از فروپاشی را سپری می کردند، منجر به ایجاد استقلال و حفظ هویّت در جامعۀ آنها شد تا به آرامش و ثبات برسند و در بخارست صنعت فولاد و ماشین آلات کشاورزی شکوفا شود و در بلغارستان صادرات گل رز.
لیلی خاتون، چنانکه پیشتر گفتم، چپ پای بلغار پس از مارادونا دومین نفری بود که «با خدا» جمله ای فوتبالی ساخت. پس از اخذ توپ طلایی سال 94 در رده ای بالاتر از روبرتو باجوی ایتالیایی، گفت: «حالا می فهمم خدا بلغاری است».

خاتون، اگر فراموش نکرده باشی چند شب پیش بهت گفتم فوتبال نه به عنوان ورزشِ صرف که در قامت هنر می تواند پای فیلسوف و فیلمساز و نویسنده را به دنیای ورزش باز کند، درنتیجه همبستگی و دلبستگی بین ورزش و شاخه های مختلف علوم انسانی را به نمایش بگذارد. افسانه ای هست که می گوید کسی که از ورزش جا بماند به کتاب پناه می برد. کسی که در «گل کوچیک» گل به خودی بزند و حتّی در دروازه هم نتواند نقش مفیدی برای بازی ایفا کند، ناچار به گوشه ای پناه می برد و جا ماندن از دنیای همسالان را با غرق شدن در دنیای کلمات تسکین می بخشد.
این نگاهی ست قدیمی به پدیدۀ ورزش و کتاب و بسیاری مواقع از دید عموم، ورزشکاران و نویسندگان و متفکّران، در دنیاهایی بیگانه با یکدیگر زندگی می کنند. امبرتو اکو، نشانه شناس و فیلسوف ایتالیایی در یکی از مقالاتی که دربارۀ فوتبال نوشته، تلویحاً اشاره می کند که در کودکی جزو آن دسته از کودکان و نوجوانانی بوده است که وقتی به توپ ضربه می زنند، آن را راهی دروازۀ خودی می کنند یا در بهترین حالت به بازیکن حریف پاس می دهند و در نهایت همبازی هایش او را از تیم بیرون و از مفرّح ترین اتّفاق رقابتی عمرش تبعید می کنند.
دیدگاه اکو به عنوان یک نشانه شناس مسلّط به تاریخ اروپا، در تعدادی از مقالاتش بازتاب داشته است. پیتر تریفوناس، نویسندۀ کتاب «امبرتو اکو و فوتبال» با بررسی مقالات اکو دربارۀ فوتبال، دیدگاه او را به این ورزش، مناسبت های مرتبط با آن و حواشی اش بررسی کرده است. اکو در نوشته هایش همواره انتقادات بسیاری دارد به نظام نشانه شناختی که حول فوتبال ساخته شده. او معتقد است هیچ ذهنی متوجّه عواقب حمایت از یک تیم در مقابل تیم دیگر به هر بهایی نیست؛ هرچند می پذیرد تخلیۀ احساساتِ فروخورده در فضای ورزشگاه ها حسن هایی هم دارد.
او می گوید تیمها تبدیل به بیلبورد انسانی برای تبلیغ کالاهای مصرفی شده اند و تعلّق هواداران به تیمهای محبوبشان آنان را به خرید محصولی از اسپانسرها ترغیب می کند. او از وفاداری شگفت آور، ایدئولوژی های افراطی و احساسات متناقض هواداران فوتبال با طنزی تلخ حرف می زند:
«باید بگویم من نه تنها مخالف شور و هیجان فوتبال نیستم که برعکس آن را تحسین می کنم و به جا و شایسته می دانم. آن هوادارانی که در جایگاه های سرپوشیده دچار حملۀ قلبی می شوند (حمیدرضا صدر در کتاب «پسری روی سکوها» اشاره به این دارد که پیرمردی در میان مسابقه سکته می کند و می میرد، بازی حسّاس است و تماشاگران جنازه را روی سکّو می گذارند و با کتهای شان میّت را می پوشانند و دوباره به زمین چشم می دوزند و با سوت پایان بازی، جنازه را تشییع می کنند)، طرفدارانی که برای سوار شدن به اتوبوس از سر و کول هم بالا می روند و بدنشان از برخورد با خرده شیشه هایی که با سنگ شکسته شده خونین و مالان است، جوانان سرخوشی که شبها در خیابانها کورس می گذارند و در حالی که پرچم های شان از خودروهای پر از آدم بیرون زده با یک تریلی تصادف می کنند… همه و همه قلبم را مالامال از شعف می کند.»
خاتون، هواداری از نظر اکو، مجازات خودساخته ای ست که گریزی از آن نیست و به نظریّۀ فرویدی با چشم چرانی پهلو می زند. به عقیدۀ او رابطۀ هوادار با فوتبال، رابطه ای ست دست دوم و در نتیجه همراه با چشم چرانی. می توان گفت مشکل اکو با فوتبال به عنوان یک ورزش نیست بلکه چیزهایی ست که فوتبال و دستگاه دلالتی اش به هواداران دربارۀ رابط با جهان و مهم تر از همه، رابطه با دیگران می آموزد. بهتر است کتاب هفتاد صفحه ای «امبرتو اکو و فوتبال» را بخوانی تا بیشتر با نظریّات این فیلسوف ایتالیایی آشنا شوی.

■ مجله آلوارس- شماره 7

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© تمامی حقوق متعلق یه نشریه می باشد

طراحی سایت ، فرابین پندار تبریز